از انديشه ديگري
تا ديگر انديشيدن - بخش سوم
مرگ براي لويناس ـ برخلاف هايدگر ـ مرگ من نيست يعني هستي
در مرگ نيست. مرگ براي لويناس پايان سلطة سوژه بر خويشتن
است. مسئله لويناس اين است که سوژهاي که به طور دائم در
تاريخ فلسفه دربارهاش صحبت ميکنيم، به نحوي به سلطهاش
پايان داده شود. لذا مرگ پايان سلطه سوژه است.
اگر به مسئله خدا برگرديم ميبينيم که در انديشة لويناس
براي رفتن به سوي خدا بايد به سوي ديگري رفت. ولي خداي
لويناس خداي حضور نيست، بلکه خداي غياب است. خداي غياب
لويناس خداي دين يهود است. بيکران و نامتناهي بودن خدا در
غيبت اوست، ولي اين غيبت به معناي بي تفاوتي خداوند به
سرنوشت انسانها نيست، در اينجا ما با فاصلهاي روبرو
هستيم که به معناي بي تفاوتي خداوند نسبت به انسانها
نيست.
خدايي که لويناس در بارهاش صحبت ميکند، خداي فلسفي نيست،
بلکه خداي اخلاقياي است که با انسان متفاوت است، ولي نسبت
به انسان بي تفاوت نيست. و اين رابطة من با خداوند در ايدة
«نامتناهي» در من ظاهر ميشود، يا بهتر بگوييم در قالب
ديگري بر من ظاهر ميشود. خدا از نظر لويناس بيروني بودن
مطلق است و او اين بيروني بودن مطلق را در مقابل مفهوم
تماميت قرار ميدهد. به گفتة لويناس موضوع «تماميت» براي
کساني مطرح ميشود که تجربه آشوويتس و رژيمهاي تماميتگرا
را داشتهاند. به همين دليل لويناس در دورة پاياني
زندگياش بيشتر به مسئله تماميت ميپردازد و در مخالفت با
آن مسئله «بيروني بودن» را مطرح ميکند. اين بيروني بودن
به منزلة وضعيتي است که خود در رابطه با ديگري از تماميت
دور ميشود و به ايدة نامتناهي نزديک ميشود. اين واقعيت
نامتناهي واقعيتي متعالي است که در ديگري مطلق خلاصه
ميشود. اگر ديگري بيکران و نامتناهي است، به اين دليل
است که فراسوي قدرت سوژه قرار ميگيرد. در اينجا ديگري به
مثابه سوژهاي مستقل و خودمختار و جداي از من مطرح ميشود.
لويناس به عنوان فيلسوفي که شديداً تحت تأثير کيير که
گورد هست، فيلسوفي غير هگلي است و تمام مضامين و مفاهيم
نظام فلسفي هگل را مورد سئوال قرار ميدهد. به عنوان مثال
در پديدارشناسي هگل مسئله تماميت در قالب همانندي مطرح شود
که فلسفه لويناس با آن مخالف است. «ديگري» که لويناس از آن
صحبت ميکند نه با من است نه عليه من، ديگري واقعيتي است
که در برابر هستي من قرار ميگيرد. در اينجا لويناس در
تضاد با هستيشناسي سنتي يعني تاريخ فلسفه غرب، (که به
اعتقاد او ديگري را به همانندي تغيير داده) به اين نيتجه
ميرسد که هستي من مستلزم هستي ديگري است. بدينگونه اخلاق
لويناس ما را به سمت نفرت از من ميبرد (کلمهاي که پاسکال
از آن استفاده ميکند). نفرت از من يعني دور شدن من از
منيتام و عشق به ديگري. عشق از نظر لويناس به معناي توجه
به ديگري است و اين عشق هيچگاه از نظر او به خواب نميرود
و پايان نميپذيرد. در اين رابطه لويناس مفهوم جديدي را
مطرح ميکند که مفهوم «مسئوليت» است. از ديدگاه لويناس
مسئوليت اخلاقي مستمر در قبال ديگري تکليفي مستمر است يعني
وضعيتي که او آن را به وضعيت بيخوابي تشبيه ميکند. ما
همواره بايد در قبال ديگري بيدار و به هوش باشيم. پس اين
نگراني و دلواپسي که ما براي ديگران داريم، همواره ما را
در وضعيتي اوتوپيايي قرار ميدهد. منظور لويناس از
اوتوپيا، مکانزدايي است، يعني از مکاني کنده شدن. «من»
هنگامي که از جايي کنده شود به دنبال جاي ديگري است زيرا
من عادت کرده که هميشه در جايي ريشه بدواند. به گفتة
لويناس ما از ذهنيت subjectivity خودمان که در آن ريشه
دواندهايم بايد جدا شويم، و به دنبال ديگري به مکان ديگري
برويم. اين جستجو به صورت مسئوليتي اخلاقي صورت ميگيرد
که تجلي آن را ميتوان در اين جمله مشهور آليوشا در رُمان
برادران کارامازوف داستايفسکي يافت که موضوع مسئوليت در
قبال ديگري را مطرح ميکند. آليوشا ميگويد: «ما همگي
مسئول ديگران هستيم و من بيشتر از همگان مسئولم». اين
وضعيتي است که ما در مقابل ديگري داريم که از نظر لويناس
وضعيتي نامتعادل است، زيرا ديگري هميشه در درجة بالاتري از
ما قرار گرفته است. ما هيچگاه خود را هم سطح ديگري
نميدانيم، زيرا اين ديگري است که ما را در مقابل چيزي که
هست مسئول و پاسخگو ميکند. همانطور که ميبينيم نگرش
لويناس به موضوع مسئوليت به منزلة گسستي با بينش سنتي و
روزمره از مسئوليت است. از نظر لويناس ما قبل از کنش و عمل
مسئول هستيم و اين حس مسئوليت ما را در زمان «ديگري» قرار
ميدهد. پس براي سوژه بودن بايد به تقاضاهاي ديگري گردن
نهاد. مسئول بودن در قبال ديگري فقط به معناي پاسخگو بودن
به ديگري نيست، بلکه ترک موقعيت هستيشناختياي است که ما
به عنوان سوژه در آن قرار داريم. در اينجا لويناس جمله
معروف ديگري از پاسکال را به کار ميبرد مبني بر اينکه
«مکان من در آفتاب، اين تصويري از تصاحب جهان است و گويي
من صاحب جهان هستم». به گفتة لويناس اگر ما بهعنوان سوژه
در قبال ديگري مسئول هستيم اين مکان در آفتاب را بايد ترک
کنيم و بايد به سمت ديگري برويم يا اينکه اين مکان را در
اختيار او قرار دهيم. به همين جهت لويناس معتقد است که ما
«گروگان» ديگري هستيم و مسئوليت ما بهعنوان گروگان بودن
در قبال ديگري مطرح ميشود. ولي اين مسئوليت چه چيزهاي
خوبي را براي ما به همراه دارد؟ مسئوليت براي لويناس (با
الهام از فلسفه يونان) نيکي است، يعني ايدة نيکي فراسوي
هستي را مطرح ميکند. اگر مسئوليت ما نيکي است به اين دليل
است که جاي پاي خداوند را در چهرة ديگري براي ما آشکار
ميسازد. «چهره» يکي از مفاهيم کليدي لويناس است. «ديگري»
که لويناس مطرح ميکند «ديگري» انتزاعي نيست، اين ديگري را
ميتوان ديد و لمس کرد. آنچه که ما در اين ديگري ميبينيم
ابتدا چهره اوست. ژان لوک ماريون، يکي از شاگردان لويناس،
در سخنراني در هاروارد ميگفت: «چهره براي لويناس مهم است
براي اينکه در چهره ميتوان چشمها را ديد و در چشمهاي
انسان نفس انساني نهفته است». پس چهره براي لويناس يک
موضوع يا يک شيء نيست، بلکه يک فراخوان است، يعني چيزي که
شما را فراميخواند. از طريق چهره است که ميتوانيم
رابطهاي ديداري با ديگري داشته باشيم زيرا چهره ايجاد
کننده مسئوليت است. در چهره تقدسي وجود دارد که امر واجبي
را به من خاطرنشان ميکند و آن امر واحب اين است که ديگري
بر من تقدم دارد. پس در واقع چهرة ديگري من را به گفتگو
دعوت ميکند، زيرا چهرة ديگري ظهور و تجلي خشونتپرهيزي
است. به عبارت ديگر ميتوان گفت که از اين طريق لويناس به
طرح اخلاقي اجتماعي ميرسد، چون اعتقاد دارد که چهرة ديگري
به ما اين فرمان را ميدهد که «تو نخواهي کشت»، در اينجا
لويناس نقل قولي از يک نويسندة روسي دوران استالين به نام
واسيلي گروسمن طرح ميکند. گروسمن تحت عنوان «زندگي و
سرنوشت» صحنهاي را ترسيم ميکند که تعدادي از روسها در
مقابل گيشهاي صف کشيدهاند و زني از پشت به گردن يک روس
ديگر خيره ميشود و ترس و وحشتي که در دل و روح آن آدم
وجود دارد را از پس گردنش ميبيند. پس ديدار با چهرة ديگري
(حتي از پشت گردن ديگري) ديدار با نفس ديگري هست. شايد هم
به همين دليل لويناس، (با استناد به ماجراهاي اوليس قهرمان
اوديسه هومر که بعد از ماجراهايش به ايتاکا باز ميگردد)،
تاريخ فلسفه غرب را بهعنوان بازگشت به همانندياي
ميانديشد که از نظر او سلطة سوژه بر ديگري است. لويناس در
مقابل داستان اوليس داستان ابراهيم را به عنوان بديل فلسفي
مطرح کند، ابراهيم فردي است که وطن خودش را ترک ميکند و
به سوي ناشناخته ميرود. به گفتة لويناس در جهان بعد از
آشوويتس مفهوم بشريت مورد سئوال قرار گرفته و مورد خشونت
واقع شده و رفتن به سوي اخلاق و «هستي شناسي ديگري» رفتن
به سوي ناشناخته است. اين مبارزة اخلاقي ميتواند دعوتي
براي صلح و عدم خشونت در جهان امروز باشد و در حقيقت
مبارزهاي براي ديگر انديشيدن. ديگر انديشيدن در زمينة
اخلاق و در زمينة سياست ولي قبل از هر چيز ديگر انديشيدن
در زمينة انديشه.
Back To Archive