مقاومت مقابل جهاني شدن

  مرتضی مردیها

 

جهاني شدن عبارتي کاملا شناخته شده با ادبياتي نسبتا قوي است . به نظر مي رسد اکثر کساني که اين  واژه را شنيده اند تصوير  نسبتا روشني از آن دارند .  مهمترين وجه آن هم  وجه  اقتصادي است . بنابراين شايد ضرورتي به اشاره اين مطلب نباشد و هم موافقان و هم مخالفان تا حد  زيادي به آن اعتقاد داشته باشند که ماهيت روابط اقتصادي در دنياي سرمايه‌داري  ناگزير از  عبور از مناسبات  ملي است؛ اينکه  اقتضائات جديدي از حيث قوائد وقوانين، از حيث تسهيلات براي جابه جايي سرمايه  و نظاير اينها به بار  مي آورد . شايد نيازي نباشد تعريف و  نگاه ويژه خودم را  از جهاني شدن تکرار بکنم . حتي اگر بپذيريم  مهمترين  و قوي ترين  وجه  جهاني  شدن  مثل  هر پديده ديگر وجه اقتصادي آن است . من به تبع علائق و اطلاعات خودم بيشتر به جنبه فرهنگي آن فکر مي کنم و به اين جنبه بيشتر اهميت مي دهم . با اين حال تاکيد مي کنم در ديالکتيک دو وجه فرهنگي و اقتصادي اصل تر و موثر تر است . يعني بيشتر اقتصاد است که فرهنگ را مي سازد و فرهنگ در حد کمتر ي اقتصاد را مي سازد وقوت و غلبه با اقتصاد است . بنابراين وجه اقتصادي جهاني شدن هم بيشتر  بر وجه فرهنگي آن غلبه دارد و موثر است تا وجه فرهنگي بر اقتصادي . پس موضع من در اين باره مشخص است . در اين چار چوب خاص من بيشتر ماترياليست هستم تا ايده‌آليست . يعني به تقدم واقعيت ها بر ايده ها عقيده دارم تا بر عکسش . اگر چه همان طور که گفتم کم کم ديگر هر عقل سليمي مي پذيرد که در همه موارد  با حرکت رفت و برگشتي مداوم يا ديالکتيک رو به رو هستيم . البته اين معني ما را از اين  موضوع مستغني نمي کند که يکي از وجوه را موثر تر بدانيم . وقتي مي گوييد بحث فرهنگي تاثير پذير تر است تا تاثير گذارتر ، اين به هيچ وجه کم اهميت تر بودن را اثبات  نمي کند . مثل بسياري چيزهاي ديگر . ممکن است در دستگاهي 10 در صد دين باشد ولي آن سيستم بدون اين وسيله و شناخت آن ، شناخته نمي شود. بدون فهم همين جزء ارتباط دو سويه و رفت و برگشتي بين آنها شناخته نمي شود . براي من نزديک شدن به بحث جهاني شدن ، همواره نزديک شدن فرهنگي بوده است . به اين معنا که من به اين بعد قضيه توجه مي کنم که دنيا از جهت فرهنگي به سوي نوعي يکپارچگي يا يک دست شدن يا هم شکلي، و نه يک شکلي، فزاينده حر کت مي کند .اين موضوع را خيلي ها پذيرفته وگفته اند منتها بعضي وقت ها با مسائل مشکل آفريني همراه مي شود که آنها را بايد توضيح داد. اولين واکنش در برابر اين موضوع اين است که اين يک ايده خشن مدرنيستي است و پنبه آن زده شده. بله ، شايد. آن چنان که در قرن 18و 19 برخي از فيلسوفان روشنگري و بعد از آن ، به شکلي ساده سازانه يا به شدت خوش بيانه به قضايا نگاه مي‌کردند يا قضايا را به شدت مکانيکي در نظر مي گرفتند و مي‌گفتند علم همه مشکلات بشر را حل خواهد کرد يا محاسبه عقلاني ثابت مي کند صلح بهتر از جنگ است پس همه صلح خواهند کرد.

حالا مي دانيم که اين حرف ها بچگانه است: علم همه مشکلات بشريت را حل نکرده و هرگز هم نخواهد کرد، مذهب از بين نرفته و هرگز هم از بين نخواهد رفت و خيلي چيزها ي ديگر . ولي اينکه آن تصوير سازي  زياداز حد خوش بينانه و غلط بود لزوما به اين معنا نيست که تصورات مقابل آن درست است : مثل ساختار گرايي ، پسا ساختار گرايي يا کل بحث هاي نو مار کسيستي که جريان مدرنيته يا مدرنيسم را توطئه يا دست کم جرياني که هر چند ناخود آگاهانه ماشين مخوفي است که انسان ها را مي بلعد و بايد با آن ستيز کرد. يا بايد اين را بپذيريم يا تفکر پست مدرنيستي را که مي گويد دنيا به سمت کثرت بي انتها حرکت مي کند و نه تنها بايد اين کثرت را پذيرفت و تقويت کرد بلکه وجوه اين کثرت ها هم با همديگر در همه زمينه ها ارزش برابر دارند . به نظر من اين طور نيست . در عين حال که مي توانيم ديدگاه هاي قرن هجدهم و نوزدهم را نقد کنيم ، به اين معنا نيست که کل آن حرکت و آن مسير باطل بوده است . علم همه مشکلات ما را حل نمي کند اما اگر چيزي بتواند مهمترين بخش مشکلات ما را حل کند ، علم است . بنابراين نبايد آن قدر قدرت را در ظاهر ديد . عقل هم همين طور  است .   اينها مي توانند مشکلات بسيار محدودي را به شکل محدود حل کنند اما جايگزين ندارند . بعضي وقت ها کمکي دارند و بيشتر اوقات هم ندارند . چيزها يي کمکي آنها محسوب مي شود ولي جايگزين آنها نمي شود فقط در کنار آنها مي تواند بخش هاي ديگري از مشکلات را حل کند . مي تواند عرفان ، نوعي عقلانيت غير ابزاري يا هر چيز ي از اين قبيل باشد . به رسميت شناختن آنها بايد بخش مهمي از مشکلات شما را حل کند و اگر هم اکثريت مشکلات ما لاينحل ماند بايد به معنا ي دقيق کلمه آنها را بايگاني کنيد . نه اينکه فکر کنيد راه حل هايي ارائه مي شود که رقيب علم و عقل مي شود و مشکلات را حل مي‌کند . زمان هم نمي تواند کمک کند : تنها انديشه و تجربه به صورت محدود و خرده خرده مي تواند کمک کند . مشکل ما اين است :  در  مقابله با   مشکلات انسان و جهان دو واکنش داشتيم : يک واکنش واقع بينانه و پراگماتيستي . اين همان چيزي است که به نظر من مي شود آن را راست تعريف کرد . پالايشگاه ، جاده ، ماشين تامين اجتماعي و چيزهايي از اين نظير ، چه به معناي سخت افزاري چه نرم افزار ي . در اين دنيا قدم به قدم هم توليد لذت را افزايش دهيد و هم نيم نگاهي به توزيع لذت داشته باشيد . در اين وضعيت هيجان نيست ، پيامبري پيدا نمي شود ، هنر پيدا نمي شود ، شايد حتي فلسفه هم پيدا نشود.

بعضي چيزهاي هنري هم که يافت شود، بيشتر تکنيک دارد تا هنر جلوه هاي جالب و عميق و سترگ قضايا در اينجا پيدا نمي شود . چرا؟ شايد اگر دقيق به  قضيه نگاه کنيم، متوجه شويم هنر محصول حرمان يا محصول ناکامي و نااميدي است . جرياني مقابل اين جريان هست ، در مقابل اين نگاه راست ، يک نگاه چپ هم وجود دارد. من ادعا نمي کنم که تعاريف راست و چپ اينهايي است که من مي گويم اما شايد بتوان آنها را اين گونه هم تععريف کرد . در واقع من تعريف ارائه نمي کنم ، نگاه خودم را ارائه مي کنم . نگاه چپ مي گويد من پالايشگاهو جاده و تامين اجتماعي و دانشگاه را نمي پسندم ، نه اينکه اينها را به هم بزنيم ، بلکه به دنبال شاه کليد و راه حل بزرگ است . يعني مي خواهد خيلي بپرد به همين علت دور خيز مي کند . در اين دور خيز به هنر و فلسفه و اوج هاي ديگري مي رسد .در اين دور خيزها ، غم ها ، فکرها ، در خود فرو رفتن ها و راضي نشدن ها ، هنر و فلسفه به وجود مي آيد. اينکه اين دور خيز و پروانه به کجا مي رسد – اگر از من بپرسد – از نظر اينکه کاري براي دنيا صورت بگيرد که نگاه روشنفکري ديدگاه چپ به دنبالش است ، کاري صورت نمي گيرد ولي کارهاي ديگري صورت مي گيرد : هنر به وجود مي آيد ، بعضي از تفکرات فلسفي به وجود مي آيد . هنر را به صورت عام مي گويم ، به خاطر اينکه شايد اين حرف درست باشد که جلوه هاي عظيم و مهم هنر از موزيک و نقاشي تا زمان ، تحت تاثير چپ بوده است . اين مي تواند دو معنا داشته باشد؛ يکي اينکه چپ يک تفکر هنر ساز است و يکي اينکه غلبه گفتماني چپ اصلا به راست اجازه نمي دهد زياد نفس بکشد کما اينکه وقتي مي گوييد روشنفکر ، چپ به ذهنتان مي آيد . نه به اين معنا که در جريان راست روشنفکر نداريم . اين دو معنا دارد: يکي اينکه چپ روشنفکر ساز است و راست مهندس مي سازد . اين معناي پيچيده تر آن هم اين است که غلبه گفتماني چپ اجازه ظهر و بروز نمي دهد . يعني شما يا چپ هستيد يا روشنفکر نيستيد . يا چپ هستيد يا هنرمند نيستيد .

وقتي اين گفتمان جا افتاد ، اگر شما چپ نبوديد سراغ هنر نمي رويد يا اگر هم رفتيد شهرتي پيدا نمي کنيد و مطرح نمي شويد و بنابراين به همان شکل پيش مي رود . يعني از نظر آنها (چپ) کسي که منتقد سنت نباشد، منتقد قدرت به معناي خاص کلمه نباشد ، يا آماده تحريک به يک جنبش و حرکت اجتماعي نباشد و در مجموع کسي که مسائل اصلي روشنفکري شناخته شده دغدغه اصلي اش نباشد ، روشنفکر نيست .البته من معتقد هستم به هر حال در تفکر راست هم هنر و فلسفه و روشنفکر وجود دارد . منتها فلسفه آمريکا و انگليس و فلسفه آنگلوساکسون مثل يک استخر کلر زده است . سلامت شما را تا حد زيادي تضمين مي کند مي کند اما براي خيلي ها استخر هيجان زيادي ندارند آن قدر که در عمق جنگلي تاريک در برکه اي که ته آن پيدا نيست شيرجه بزند . آن برکه ممکن است شما را بکشد ، چرا که ممکن است تمساحي کنار آن خوابيده باشد . در اينکه هيجان مطلوب است ترديدي نيست ولي من نمي گويم اين هيجان خوب است . شايد آرامش استخر را خيلي ها طلب کنند . افراد دو دسته اند . قضاوت من اين نيست که اين خوب و آن بد است .من  مي گويم  ما  دو  جنس  داريم  با  دو  مشتري.

 آدم ها ييهستند که واقعا ماجراجو هستند ، کوه مي روند ، جنگل مي روند ، با قايق به دريا مي زنند و دنبال چنين لذاتي هستند و نمي توانيد بگوييد اينها ديوانه اند . کما اينکه نمي توانيد به کسي که دنبال چنين لذاتي نيست بگوييد چقدر بي خاصيت هستيد که احتياط مي کنيد . يک نفر به جاي اينکه به جنگل برود به باغ وحش يا پارک مي رود . براي اين دو نوع جنس ، دو نوع مشتري وجود دارد . همان رابطه اي که به نظر من بين فلسفه آلمان يا فلسفه انگليس هست يعني رابطه جنگل وحشي با پارک يا اقيانوس و برکه با استخر ، بين هنر چپ وراست هم هست اگر به هنر نيم نگاه فرويدي داشته باشيم ، ( فرويدي نه لزوما به معناي شهواني ، بلکه به معناي عامش يعني ناکامي و ايده آل گرايي که يکي از مايه هاي اصلي هنر است ) بسياري از کساني که ما روشنفکر مي ناميم دست کم در مقام خطابه يا نگارش هنرمن هستند . در هر صورت اين مقايسه ها وجود دارد ،  صحبت اين است : ما يک بحث زيبايي شناسي داريم . براي خود من هم در بسياري از چيزها مثل جنگل ها ، برکه ها ، اقيانوس ها ، فلسفه ها و هنر ها و جريانات روشنفکري اعجابي وجود دارد . من هم مي دانم دنيايي که بورژوازي ، طبقه متوسط راست را به آن دعوت مي کند رفته رفته هيجان و شور ، بهانه هاي هنر و خلاقيت را از دست مي دهد . اما قبل از هر چيز به تصور من اين يک حرکت ناگزير است . اولين ادعاي من در اين زمينه همين است . جلوي اين اتفاق را نمي توان گرفت . به تعبير هر چه پيش پا افتاده و تکراري ، اگر هم مطلوب باشد ، ممکن نيست . اين موضوع يا بايد اثبات بشود يا در ادبيات تقويت شود.

اين قضيه نشدني است . يکي از بزرگترين اشتباهات ما ( جريان دو سده روشنفکري جهاني و چهل پنجاه ساله در ايران ) اين است که اصلا نمي خواهد باور کند چيزهايي در دنيا اتفاق مي افتد که شما قدرت مقاومت در برابرش نداريد . من واقعا نمي فهم چرا چنين چيز بديهي را نمي توان پذيرفت . البته من خودم يک بار گفته ام که مصلحت از حقيقت برتر است . کماکان هم به آن اعتقاد دارم ، قبول دارم بعضي وقت‌ها بعضي حرف هاي درست را نبايد تبليغ کرد . مثلا اينکه بگوييم بعضي مشکلات وجود دارند که ما از پس آنها بر نمي آييم و بايددر مقابل آنها تسليم شويم ممکن است نوعي روحيه تسليم پذيري راتقويت کند که در مقابل مشکلات قابل حل هم همين ادعا علم شود . بنابراين وظيفه ما اين است که بگوييم همواره بايد بر مشکلات غلبه کرد . در آن صورت مردم تلاش مي کنند اگر بر مشکلات غلبه کردند که بهتر و اگر غلبه نکردند بعد از تلاشش اين قضيه برايش ثابت شد ه نه اينکه پيشاپيش به او گفته شده باشد. اين حرف خيلي غلط نيست يعني اين انتقاد درست است و با موازين فکري ما يعني بحث حقيقتن و مصلحت سازگاري دارد . ولي من مدعي هستم خيلي از روشنفکران طوري صحبت مي کنند که معني آن اين نيست که ما داريم تشويق مي کنيم . در زمان جنگ ، امام خميني ( ره) مي گفتند برويد جلو ، به اميد خدا پيروز هستيد . روشن است در مقام يک رهبر سياسي بايد همين حرف را بزنيد ولي مثلا اگر بگوييد با محاسبات علمي به اين نتيجه رسيده ايم که 32/5 درصد پيرئز مي شويد اين حرف ممکن است علمي باشد ولي کارساز نيست . در صحنه عمل اجتماعي ، حرف درست همان است . اما آيا در مقام يک فرمانده نظامي حق داريد اين حرف را بزنيد ؟

وظيفه رهبر سياسي در يک موقعيت خاص اين است که اين حرف را بزند . همان رهبر در يک محاسبه علمي دقيق با يک فرمانده يا استراتژيست نظامي نمي تواند بگوييد : « به اميد خدا پيروز يد .» آن فرد بايد با کامپيوتر احتمال پيروزي را محاسبه کند . بنابراين در مقام خطابه ، توصيه ، رهبري و روشنفکري مي توانيد به جامعه از هر لحاظ روحيه بدهيد . نه فقط در مسائل نظامي حتي در مسائل تکنولوژيک هم مي توان اين کار را کرد . اما روشنفکري ما در جريان روشنفکري اش واقعا يقين داشت که پيروز مي شود و حق بر باطل پيروز مي شود . و در تکنولوژي هم يقين داشتند که ما خيلي توانايي داريم ، اين حرف تشويق  آميز نيست . معتقد بودند که ما واقعا هر کاري بخواهيم مي کنيم ولي اين فکر ما را زمين زد . همان تصور روشنفکري قبل  از انقلابي که قطعا حق را بر باطل پيروز مي دانست – چه حق را مارکسيستي تعريف کنيم ، چه اسلامي و چه به هر شکل ديگري – از کجا به چنين يقيني رسيده اند که حق به اين معنا بر باطل پيروز است، مستضعفان بر مستکبران يا پرولتاريا بر فلان . در جبهه جنگ مي شود گفت برويد جلو پيروزيد ، حرف هاي نظريه پرداز و دانشمند نيست .

مطالباتي که باعث ظهور پديده جهاني شدن است ، از يک نظر مشابه همين صحبت ها است . يعني اين موضوع را جريان در حال حرکت و ناگزير تلقي مي کنند که در مقابل آن نمي توان مقاومت کرد ، به همين جهت آن را مي پذيرند . نکته ديگري که موافقان ببه آن استناد مي کنند اين است که اين موضوع در بحث اقتصادي نه تنها ناگزير بلکه مطلوب است ، يعني اصلا بد نيست . اين نکته هم جالب توجه است که اگر به اقتصاد به عنوان علم نگاه شود – مثل فيزيک – نمي توان چيزي را اثبات کرد و تمام ادعاهاي مخالف را پايان داد. همين الان در دنياي فيزيک هم اين طور نيست . فيزيک پشت درهاي بسته است و چيزي نيست که دست ما باشد . در يک مجله تخصصي فيزيک که در اشل بالا چاپ مي شود ، دو دانشمند مقاله مي دهند يکي قبول مي شود و ديگري پذيرفته نمي شود . يعني اطمينان قطعي پوزيتيويستي که اتفاقا اکنون در علم در نظر هست وجود ندارد . اين است که دو اقتصاددان  يکي چپ  و  ديگري  راست  که هر  دو عالم  هم  هستند  يا حداقل  مي توانند  باشند ، دو جور استناد مي کنند . گسترده و تنوع دارد و الاستيز نتيجه اي نداد . اشتباهات و تفاسير متناوب را کنار بگذارد ، خود مفاهيم اوليه اقتصاد – مثل جامعه شناسي و علوم ديگر – وجه غالب مشکلش را حل نمي کند .

مخالفت با جهاني شدن وجه دولت هاي ملي است که به تناسب فاصله از قدرت برتر اقتصادي دنيا و به خصوص فاصله از هنجارهاي فرهنگي و سياسي پذيرفته شده دنياي امروز ، جهاني شدن را براي خودشان تهديد تلقي مي کنند ، دولت ها منفک از مردم شان . اين موضوع در مورد فرانسه ، کره و برخي کشورهاي ديگر صادق است ولي به سه اندازه کاملا متفاوت . نگراني فرانسه اين است که سهمش آنقدر نيست . طبقه سياسي به سمتي حرکت مي کند که نفعش از دست برود . در فرانسه قدرت بايد حفظ بشود ، بنابراين وقتي جهاني شدن ، کم يا زياد ، تهديد قدرت ملي مي شود براي دولت خوشايند نيست و مقاومت ايجاد مي شود . استقبالي صورت نمي گيرد ، البته به اين معنا نيست که در اين مقاومت در کره جنوبي بيشتر مي شود . بنابراين کشور هايي مثل کوبا ، کره شمالي ، بعضي کشورهاي آفريقايي ، بعضي کشورهاي آمريکاي جنوبي و در مجموع کشورهايي که هنوز ايده هاي جهان سوم گرايي و عدم تعهد را جدي مي گيرند ، با جهاني شدن مخالف هستند . عمدتا به اين خاطر که موقعيت آنها به عنوان قدرت و دولت مستقل و اثر گذار ،چه در بيرون و چه در درون تحديد مي شود . مي توان اين طور در نظر گرفت چون جهاني شدن به کاپيتاني آمريکا انجام مي شد . يعني آمريکا هم در جريان جهاني شدن نقش بيشتري دارد و هم در نتيجه آن سهم بيشتري دارد . علت آن هم ساده است . همان علتي که دليل ايجادش بود ، علت بقايش هم هست . همان طور که يک زمان آمريکا سرزميني رها شده بود که عده اي فکر کردند در آن امکاناتي وجود دارد و ميتوان از آن استفاده کرد و 500 سال پيش به آنجا مهاجرت کردند . هنوز همان قصه ادامه دارد . امکانات آمريکا مال خودش نيست . ولي وقتي کسي اعتباري را به دست آورد ، اعتبارش باعث کسب اعتبار بيشتر مي‌شود . پول زياد باعث پول بيشتر مي شود و علم زياد باعث علم بيشتر مي شود .

به غير از مقاومت دولت هاي ملي مقاومت ديگر جرياني است که گفتم . مشکل اصلي آن مشکل مستضعفين و فقر است ،  منتها  مشکل  را  مي خواه د از   طريق  توزيع   حل کند و معتقد  است  جهاني شدن   چيزي  نيست  جز  سرمايه داري ملي که جهاني مي شود . همان طور که کارگران را در اشل ملي استثمار مي کنند ، حالا در اشل بين المللي اين کار را مي کند . همان طور که ما با آن مبارزه مي‌کرديم بايد با اين هم مبارزه کنيم .اينها دو مخالفت عمده است . مخالفت هاي ديگري هم هست که به نوعي ترکيب اين دو است يا در رده هاي بعدي قرار مي‌گيرد . يکي از آنها ناسيوناليسم است . بخشي از جريان روشنفکراي ، با جريانات مردمي ، حس ناسيوناليستي دارند وآن را مثبت مي دانند . احساس مي کنند اگر من عراقي ، يا چيني هستم هر روز بايد نقش اينها يا چيزي به عنوان استقلال ملي را پر رنگ بکنم و اين ربطي به دولت ندارد . مثلا من به عنوان اطراني وقتي تيم ملي ايران با عربستان مسابقه دارد خيلي بيشتر از وقتي که پرسپوليس  با استقلال بازي دارد ، هيجان دارم . چرا؟ چون احساس مي کنم در مسابقه پرسپوليس و استقلال چيزي به سر گرمي نيست ، چه وقتي پرسپوليس و اسقلال را مي بينم چه وقتي رئال و آث ميلان را مي بينم يک سرگرمي را پي مي گيرم ولي وقتي ايران و عربستان را مي بينم ديگر شوخي نيست . اين همه چيز ما است . ايمان ، حيثيت ، هويت و آرمان ما است . وقتي کسي چنين ديدي داشته باشد از جهاني شدن خوشش نمي‌آيد.  چرا که جهاني شدن به نحوي کمرنگ شدن را در پي دارد و شما به جايي مي‌رساند که مسابقه ايران و عربستان همان قدر صرفا سرگرمي مي شود که بازي رئال مادريد و چلسي . کسي که اين را قبول ندارد در برابر جهاني شدن مقاومت مي کند .

روزگار ما زير مجموعه از قرن هاي ديگر نيست . ممکن است در عمر من وشما پاره اي چيزها محقق نشود اما من مدعي هستم که حرکت به آن سمت است ، يعني در عمر ما هم ممکن است به آن سمت نزديک بشود ولي ده نسل آينده نتايج آن را مي بينند . اصلا شايد نتيجه اي وجود نداشته باشد يعني همواره شاهد تقليل و تکثير هستيم . البته شايد در دوره هاي خاصي هم شاهد نقاط عطفي باشيم که عمر من وشما به آن برسد يا نرسد . ولي مشکل اينجاست که چرا بايد پيش بيني هاي دقيقي کرد که در قدرت ما نيست و چرا اگر نمي توانيم چنين پيش بيني هايي بکنيم مي گوييم هيچ چيز را نمي توان پيش بيني کرد . من مي توانم پيش بيني کنم عمر بعضي از نظام هاي سياسي با توجه به دوران هاي تاريخي شان به سر رسيده ولي ممکن است سي سال ديگر هم مقاومت کنند . و اين ارزش پيش بيني من اين است که در آينده جلوه هاي سخت گيرانه و راست کيشانه خاص گرايي را کمتر خواهيم ديد . رشد تندروي مذهبي که نوعي خاص گرايي است ، جهان سوم گرايي ، ملي گرايي و قوميت گرايي و ساير انواع خاص گرايي مشرط بر اينکه با بحران هاي عظيم مواجهه نشويم ، مثل بحران هاي عظيم اقتصادي يا بحران هايي  مثل  فلسطين  ، مستعد  هر  چيزي  از  جمله  گرايشات  راست  افراطي  و  چپ  افراطي است .بنابراين مادامي که اميد داشته باشيم اين بحران‌هاي بزرگ به وجود نيايد مي توانيم اميدوار باشيم انواع خاص گرايي رو به کم شدن فشار و زور مي گذارد . ولي شايد بيشتر از اين نتوانيم پيش بيني دقيقي انجام بدهيم ، مثلا اينکه مخالفت هاي ناسيوناليستي با جهاني شدن چه آينده اي دارد . به نظر مي رسد علي الوام رنگ و رخسار آن کمتر خواهد شد و تب و تابش پايين مي آيد.

مادامی که مولفه هايی مثل توسعه ، ثبات و رفاه عمومی داشته باشيم و از بحران ها به خصوص بحران های قوی اقتصادی ، بيماری ( چيزی شبيه انفلوآنزای مرغی که در يک سال می تواند 10 ميليون نفر يا بيشتر رااز بين ببرد) يا اتفاقی مانند دهه پيش که بر اثر سقوط شوروی سابق در بازار بورس دنيا شکست های سنگين و تحولات بحران افرين اتفاق افتاد يا بحرانی که برای پول دنيای شرق در حال توسعه اتفاق افتاد که در عرض 24 ساعت پول آنها سقوط کرد يا حتی يک زلزله بزرگ می تواند اين پيش بينی ها را عوض کند . ولی مادامی که بحرانی نباشد يا قابل مهار باشد می توانيم اميدوار باشيم که انواع خاص گرايی که مخالفت با جهانی شدن می تواند جلوه ای از آنها باشد کاهش پيدا بکند . نکته مهم اينکه مثل هر چيز ديگری اين موضوع هم ممکن است در آينده افت و خيزهاي ديالکتيکی داشته باشد . زمانی می گفتند دين تمام شد و فکر می کردند دنيا به سمتی می رود که دين تمام شده باشد . دين به هر معنا ؛ چه به عنوان يک مسئله شخصی که به درد اخلاق و روانشناسی می خورد ، چه به عنوان يک مسئله اجتماعی که به درد همبستگی می خورد . زمتنی هم وزن با اين ادعا ، ادعای ديگری مطرح بود که می گفت دين در اين دنيا همه کار خواهد کرد ، چه به اين معنا که ما اين کار را می‌کنيم چه به اين معنا که اين اتفاق خود به خود روی می دهد . معمولا ادعاهای کلان مخالف های را ايجاد می کنند . چنانکه سرمايه داری وحشيانه قرن 19 پرولتاريای قرن 19 را خلق کرد که در قرن بيستم تعديل شد و مقاومت در برابر آن هم کم شد .بنابراين يک نوع جهانی شدن است ، اگر به سمت يک دست و يکنواخت شدن ، که ما به لحاظ هنری و زيبايی شناختی و تنوع طلبی باآن مخالفيم ، برود ممکن است به شکل يک فلسفه روشنگری عمل کند که  چيزهای مخالف خودش را تحريک بکند . اينها می تواند هر کدام ديگری را تحريک بکند .اينها میتواند هر کدام ديگری را تحريک بکند ولی مثل موج که هر چه از منبع موج دور بشويم دامنه آن کمتر می شود می توانيم اميدوار باشيم – با توجه به شرط هايی که فبلا گفتيم – که اين موج سينوسی دامنه اش کوتاه می شود و بالا و پايين رفتن های وحشتناکش کاسته می شود . ولی به نظر من رفتن آن موج را نه می توانيم خيلی ممکن بدانيم و نه خيلی مطلوب . به هر حال حس تنوع طلبی آدم ها به شکلی است که در تمام نيازها وجود دارد . همان طور که فکر می کند ايرانی و عراقی و ژاپنی و آمريکايی از گل های متفاوتی سرشته شده اند و چه کارگر و کار فرما ! اگر به يک آدم هميشه نان و پنير بدهيد هوس مرغ و پلو می کند و بر عکس اگر هميشه مرغ و پلو بدهيد در فراق يک لقمه نان و پنير می ماند . پيچيدگی و تنوع دنيا اين طور است . اگر بخواهيم دفاعی از يک نوع تفکر پست مدرنيست بکنيم، به عنوان نقدی بر مدرنيته نه رو به روی آن ايستادن ، اين است که خيلی ذوق نکنيم از يک دنيای يک شکل و يک دست . چرا که نه مطلوب است و نه ممکن . بايد اين را بدانيم که همان جريانی که در پی کم رنگ کردن مرزها است بلافاصله ممکن است دلزدگی ايجاد کند . نوستالژی هايی وجود دارند که گر چه ممکن است در عمل قابل انجام دادن نباشد ولی وجودارد و موثر هم واقع می شود . اينها در واقع همان دامنه های با موج سينوسی کم است که می آيد و می رود و نمی توان منتظر محو آن شد . در صورت تامل می توانيد انواع ديگری از مقاومت در برابر جهانی شدن را پيدا کنيد . نوعی فمينيسم که ترکيبی از ايده های کلی فمينيسمتی و چپ نو باشد . مشکلش توزيع و توليد و ستم سرمايه داری نيست ولی از ترکيب ايده های فمينيسم خلق می شود که مخالف جهانی شدن است . يعنی معتقد است که ستم اصلی ستم   مردانه است  و چون اين ستم مردانه اين دنيای جديد را به وجود خواهد اورد و چو ن اين دنيای جديد آن ستم را باز توليد می کرده پيشرفت اين دنيای جديد – نه لزوما دنيای سرمايه داری – در گرو ستم های مردانه است . در جريانات مدرنيستی اتفاق خاصی نمی افتد ، ولی باز هم بحث ستم مدانه و مرد سالاری و مردمحوری وجود دارد . به نظر آنها جهانی شدن اشکال متنوعی است که در بهترين شرايط يک بازی است که چيزی را بهتر نمی کند . مثلا موج سوم فمينيستی يک فمينيسم پست مدرن را تجويز می کند يعنی می گويد ما اشتباه می کرديم که برای تمام زنان عالم نسخه می پيچيديم . بايد ببينيم زن تبتی چطور حل می شود ، مشکل زن عربستان سعودی وآفريقايی با توجه به طبقه و نژاد شان چطور حل می شود . به همين ترتيب می توان انواع ديگری را هم بررسی کرد.