لیبرال های آمریکایی کجا ایستاده اند

گفتگو با بابک احمدى

  1- تحلیل شما از اقبال عمومى و روشن‏فکرى نسبت به باراک اوباما چیست؟ آیا این اتفاق نمایش‏گر تغییرى در فضاى عمومى روشنفکرى آمریکا (و حتى جهان) و پررنگ‏تر شدن دیدگاه‏هاى لیبرالى در فضاى روشنفکرى آمریکا نیست؟

 توجه و علاقه به سناتور اوباما که از اقلیت «آفریکن – آمریکن» آمده و نه فقط شعارهاى سیاسى‏اش در انتخابات بل دست‏کم بخش‏هایى از برنامه سیاسى و اجتماعى‏اش براى آمریکاییان تازه و بدیع هستند (حال بگذریم از شخصیت فردى و کاریزماتیک او) پدیده نوظهورى است. جدا از این‏که او به عنوان نامزد حزب دمکرات برگزیده شود یا نه، و اگر شد در انتخابات سال دیگر نامزد جمهورى‏خواهان را شکست بدهد یا نه، تا همین جا که چنین در برابر چهره شناخته‏شده و موجه سناتور کلینتون قرار گرفته و موفق بوده خود پدیده جالبى است. در مجموع تاکنون او پیروز این میدان بوده است.

 در انتخابات 2000 ال‏گور در برابر جرج دبلیو بوش قرار داشت و همان زمان هم مى‏شد دید که لیبرال‏ها در برابر محافظه‏کاران صف‏آرایى کرده‏اند. سنت چنین تقابلى در انتخابات آمریکا به 1933 و پیروزى فرانکلین روزولت بازمى‏گردد. آن‏جا بود که آشکارا برنامه‏هاى اصلاحى لیبرالى مشهور به New Deal یا «مصالحه جدید» در برابر سنت‏گرایى محافظه‏کاران آشکار شد. آن‏چه در انتخابات «مشکوک» 2000 رویدادى فراتر از رویارویى بیل کلینتون با باب دال در انتخابات ریاست‏جمهورى پیشین مى‏نمود، با شفافیت بیش‏ترى در انتخابات 2004 نمایان شد. جان کرى مورد تایید لیبرال‏ها بود و بوش صداى خشن نومحافظه‏کاران؛ صدایى که خشونت خود را با تصویر دو برج سوزان و در حال فروریزى توجیه مى‏کرد. انتقاد رادیکال‏ها به اقدامات بوش و کوشش در اینکه کارهاى ننگین او را به حساب لیبرالیسم بگذارند با توجه به این نکته که شکلى از اعتراض ملایم و آرام از جانب جان کرى بیان مى‏شد (هر چند او حتى توان این را نداشت که اعلام کند در صورت موفقیت در انتخابات ارتش آمریکا را از عراق خارج خواهد کرد) و با توجه به برنامه‏هاى اصلاحات اجتماعى او، پاسخ مى‏گرفت. دیگر نمى‏شد به سادگى انگشت اتهام را متوجه لیبرالیسم کرد. در چهار سال گذشته نکته هر دم آشکارتر شده است. اعتراض به اقدامات بوش علیه قانون اساسى و حقوق بشر (کنترل نامه‏ها و تلفن‏ها، تداوم شکنجه در زندان‏ها و خشونت در گفتمانى که هر انتقاد به خود را عملى در دفاع از تروریسم معرفى مى‏کرد) دیگر فقط منحصر به نیروهاى چپ‏گرا و رادیکال نبود، بل شامل نیروهاى لیبرال و بویژه تمامى جناح‏هاى حزب دمکرات هم مى‏شد. با گریز پاول از مسوولیت‏هاى‏اش، آواى مثلث بوش، چنى، رایس چنان که بود به گوش رسید: صداى راست‏گراترین، محافظه‏کارترین، سنت‏گراترین و مرتجع‏ترین بخش جامعه‌آمریکا. با انتخابات کنگره و پیروزى قاطع دمکرات‏ها صداى بخش‏هاى دیگر آن جامعه نه فقط شنیده که مسلط شد، صدایى که به صراحت به نام ارزش‏هاى لیبرالى نومحافظه‏کاران را متهم و محکوم مى‏کرد. تا جایى که‌امروز مک‏کین نامزد جمهورى‏خواهان نه از سوى محافظه‏کاران بل لیبرال‏ها به میدان آمده است. در این میان انعکاس این موج را در انگلستان از یاد نبریم. هم‏دستى حزب کارگر با آمریکا در تجاوز به عراق سرانجام تونى بلر را هم‏چون ازنار همتاى راست‏گراى او در اسپانیا راهى خانه کرد.

 انتقاد به دمکراسى آمریکایى (که روح آن ممانعت از دیکتاتورى اکثریت است) با ظهور اوباما و لحن ستیزه‏جوى خانم کلینتون علیه محافظه‏کاران کم‏رنگ مى‏شود. مى‏بینیم که در فاصله‏اى از نظر تاریخى نه‌چندان طولانى مدافعان ارزش‏هاى لیبرالى در برابر جنایتکاران جنگى موضع گرفته‏اند. به این ترتیب دیگر آسان نیست که نیروهایى که هرگز تعهدى به دمکراسى نداشته‏اند با توجه به سیاست دولت بوش، لیبرالیسم را محکوم کنند.

 در برنامه‏هاى اقتصادى، اجتماعى و اصلاحى داخلى تفاوت چندانى میان اوباما و کلینتون نیست. حتى برنامه‏هاى بهداشت و بیمه سراسرى کلینتون رادیکال‏تر است. اوباما با وعده اصلاح بنیادین سیاست خارجى به میدان آمده و روشن نیست که این سیاست او موفق از کار درآید. حتى شعار اصلى او یعنى «تغییر» همان شعار مشهور بیل کلینتون در انتخابات 1992 است. پس جاذبه یا‌هاله دور سر اوباما از کجا آمده است؟ از اینکه او نشان داده که مى‏شود اشتباه‏هاى هیات حاکم را تصحیح کرد. مهم‏تر او نشان‏داده که ارزش‏هاى لیبرالى به این دلیل والا هستند که راه را بر نومحافظه‏کارانى مى‏بندند که توجیه قدرت غیرپاسخ‏گوى خود را فقط در این مى‏جستند که صدام حسین را مثل موش بدبخت و حقیرى از زیر زمین بیرون بکشند.

 2- توصیف شما از لیبرالیسم آمریکایى چگونه است؟ تصویرى که در فضاى عمومى ایران از لیبرالیسم ارائه مى‏شود به نظر مى‏رسد که بیش‏تر مبتنى بر سنت لیبرالى اروپایى باشد. لیبرالیسم در آمریکا چه تفاوت‏ها و شباهت‏هایى با همتاى اروپایى خود دارد؟ خط فاصل این لیبرالیسم با محافظه‏کارى و چپ‏گرایى چیست؟

 لیبرالیسم انگلیسى بیان سیاسى و نظرى واقعیتى بود که در طول چند سده با پیدایش و پیشرفت طبقه متوسط، تولید کالایى، بازار آزاد و سرمایه‏دارى رقابتى تکامل مى‏یافت. انقلاب انگلیس آن‏چه را که در بنیاد اقتصادى و مناسبات اجتماعى روى داده بود و هم‏چنان پیش مى‏رفت به صحنه زندگى و گفتمان‏هاى سیاسى، حقوقى و فرهنگى (ایدئولوژیک، علمى، هنرى و...) کشاند. از نظر فلسفى و فکرى بنیان لیبرالیسم انگلیسى بر مبناى مستحکم اندیشه‏ها و مباحث غول‏هایى چون‌هابز، لاک، هیوم، ادم اسمیت و جان استوارت میل، استوار بود. آنان امور واقع را به درخشان‏ترین شکلى در قالب نظریه بیان کردند. از فردگرایى مالکانه تا ضرورت حکومت قانون، و احترام به آزادى، برابرى و حقوق شهروندى.

 لیبرالیسم اروپایى در سده نوزدهم عرصه‏هاى تازه‏اى را یافت. در فرانسه پس از انقلاب کبیر و در تلاطم دهه‏هاى آغازین سده نوزدهم استقرار اندیشه‏هاى لیبرال چندان آسان نبود. اگر همتاى انگلیسى پهلو به پهلوى محافظه‏کارى پیش مى‏رفت و در دادو ستدى سیاسى و فکرى از آن مى‏آموخت و بدان درس مى‏داد، لیبرالیسم فرانسوى با سنتى که در روشن‏گرى سده هجدهم فرانسه پایه داشت، با اندیشه‏هاى رادیکال (سوسیالیسم، آنارشیسم، سندیکالیسم) مراوده داشت. لیبرال‏هاى انگلیسى با بالاى جامعه سروکار داشتند تا از راه‏هاى قانونى به وضعیت اکثریت پایین جامعه سروسامان بدهند. لیبرال‏هاى فرانسوى ناگزیر با پایینى‏هاى جامعه متحد مى‏شدند تا بقایاى اشرافیت و نفوذ آنان در شکل‏گیرى سرمایه مالى و عرصه‏هاى قدرت را نابود کنند. وقار لیبرالیسم انگلیسى در برابر شجاعت همتاى فرانسوى قرار مى‏گرفت. اما باید گفت که آن‏ها در نهایت مکمل هم بودند تا در دو دهه پایانى سده نوزدهم پایه‏هاى دولت دمکراتیک بورژوایى را مستحکم کنند، نهادهاى نیرومند جامعه مدنى را در برابر حکومت قرار دهند و اصلاحات اجتماعى را به صورتى عقلانى و منطقى پیش ببرند. ورود احزاب سوسیال‏دمکرات به عرصه قدرت و زندگى دمکراتیک در سال‏هاى پس از جنگ جهانى اوّل (با پیدایش برنامه‏ریزى‏هاى اقتصادى و هسته‏هاى نخستین دولت رفاه، قدرت نهادهاى جامعه مدنى بویژه سندیکاها، گسترش حقوق و آزادى‏هاى مدنى و نوآورى‏ها در شیوه‏هاى زندگى اجتماعى) چهره‏اى تازه هم از سوسیالیسم و هم از لیبرالیسم ترسیم کرد.

 لیبرالیسم آمریکایى به گونه‏اى شگرف از دل بزرگ‏مالکى بیرون آمد، و نیروى محرک حرکت انقلابى توده‏ها براى کسب استقلال‌ملى شد. اشرافیت زمین‏دارى که در پیکار انقلابى با انگلستان در پى کسب استقلال سیاسى بود نظریه‏پرداز این لیبرالیسم شد. نویسندگان داناى بیانیه استقلال و قانون اساسى برده‏دارانى بودند که از حقوق بشر مى‏نوشتند. این میراث‏بران روشن‏گرى فرانسه در «دنیاى جدید» با سرمایه‏دارى رقابتى و سویه‏هاى سیاسى و فرهنگى آن آشنا بودند و این همه به بیانیه استقلالى منجر شد که در آن حتى حق انقلاب مردم به رسمیت شناخته شده و به قانون اساسى‏اى رسید که یکى از اسناد مهم تمدن مدرن است. اهمیت این سند در چیست؟ در تضمین حکومت دمکراتیک اکثریت، در پاسدارى از حق اقلیت و توانایى اقلیت براى رسیدن به قدرت. جدا از این دو آن‏چه سندى را که در پایان سده هجدهم نوشته شده و هنوز راهنماى زندگى ملت قدرت‏مندى است برجسته مى‏کند نیروى آن در‌هم‏خوانى با واقعیت‏هاى بعدى است. چون به تاریخ دو سده و نیم آن ایالت‏هایى که با هم متحد شدند دقت کنیم متوجه مى‏شویم که آنان توانستند به رغم دشوارى‏هاى فراوان (جنگ داخلى، مبارزه با تبعیض‏هاى آشکار نژادى، طبقاتى و جنسى، شرکت در دو جنگ جهانى، جنگ سرد و مسابقه تسلیحاتى) به روح لیبرالى سند وفادار بمانند. این سند بیان تمدن است در مقابل آن همه بربریت که در دخالت‏هاى آمریکا در امور سایر کشورها، ساختن کودتاها، اشغال نظامى دیگر کشورها و سودجویى سیرى‏ناپذیر آشکار شد. فعلیت این سند نشان مى‏دهد که مى‏توان از راه‏هاى خطا بازگشت و راه‏هاى درست‏تر را یافت.

 

 3. آیا گزینه‏هایى چون جرج دبلیو بوش و باراک اوباما را مى‏توان نماینده طیف‏هاى متفاوتى از لیبرالیسم آمریکایى دانست؟ تحلیل شما درباره تعلقات فکرى - سیاسى آن‏ها چیست؟

 زمانى مارکس گفته بود که نیروهاى سیاسى را نمى‏توان از برچسب‏ها و عنوان‏هایى که خودشان براى خود وضع مى‏کنند بازشناخت. نومحافظه‏کاران اگر تا ابد هم خود را لیبرال یا نماینده جریانى یا طیفى لیبرالى معرفى کنند نمى‏شود باور کرد که آن‏ها به سنت لیبرالى تعلق داشته باشند. آن‏ها همان‏قدر لیبرال‏اند که جمهورى دمکراتیک آلمان (آلمان شرقى) دمکرات بود. مقصود من این نیست که حزب جمهورى‏خواه‌آمریکا یک‏سر با سنت لیبرالى بیگانه است. اما جناح راست افراطى آن، کسانى که در هفت سال گذشته در راس قدرت بودند، نه فقط لیبرال نیستند بل سعى در تحدید و ویرانى ارزش‏هاى لیبرالى داشتند. از سوى دیگر مقصود من این هم نیست که حزب دمکرات آمریکا همواره به ارزش‏هاى لیبرالى و خاصه اخلاق سیاسى لیبرال وفادار بوده است. نمى‏توان از یاد برد که جنگ ویتنام را دمکرات‏ها آغاز کردند و در دوران ریاست جمهورى جانسون بود که آن همه فاجعه براى ملت ویتنام پیش آمد. ولى جناح‏هایى در آن حزب وجود داشتند و دارند که از زمان «مصالحه جدید» روزولت بر ارزش‏هاى لیبرالى پافشارى داشتند. هر ایرادى به حکومت کندى بگیریم نباید حمایت واقعى او از قانون مدنى و هوادارى او از مبارزه مارتین لوتر‌کینگ را فراموش کنیم.

 در لیبرالیسم آمریکایى مبناى فدرالیسم، ایده مقاومت در برابر استبداد اکثریت را تقویت کرد. اگر در سناى آمریکا برخلاف مجلس نمایندگان مبناى انتخاب نه جمعیت، بل ایالت است به این خاطر است که سازوکار پارلمانى استبداد ممکن اکثریت را ناممکن کند. این ایده در میان ملتى سخت خرافاتى و سنت‏گرا توانایى تغییر تدریجى را آفرید. به شرایط انتخابات آن‏ها دقت کنیم: نخست شرط مالکیت کنار رفت، بعد شرط جنسیت، بعد شرط نژادى. تا 60 سال پیش سیاهان را لینچ مى‏کردند، حدود 40 سال پیش هنوز براى دفاع از حقوق مدنى باید کشته مى‏دادند، اکنون سفیدان چشم به کاندیدایى «غیرِ سفید» دارند که به آنان مى‏گوید: «نگویید آمریکاى سیاهان یا آمریکاى سفیدان، فقط یک آمریکا وجود دارد». حدود 100 سال پیش حق راى زنان رویا بود، اکنون زنى مى‏گوید:«‌من به شما گوش مى‏کنم و در این فراشد شما صداى من مى‏شوید». این قدرت واقعى لیبرالیسم آمریکایى است: مى‏تواند روزآمد شود، اشتباه‏ها را تصحیح کند و باقى بماند.

  منبع:شهروند امروز