متن سخنرانی دکتر غنی نژاد در دانشکده ی حقوق درباره ی عدالت سوسیالیستی و نظریه ی ارزش مارکس

    اولا اینکه نظریات اقتصادی مارکس در دوران جوانی‌، با روزگار پختگی او تفاوت آشکاری دارد و این از خصلت مطالعه و بازاندیشی مستمر مارکس ناشی می‌شود که متون و آثار کلاسیک را مدام و با دقت مورد مطالعه، بازخوانی و تأمل قرار می‌داد. دیدگاه‌های دوره جوانی مارکس، بیشتر متأثر از دیدگاه‌های لودویگ فوئرباخ آلمانی است و روش معرفت‌شناختی فوئرباخ است که در شکل نظریات اقتصادی، سیاسی و فلسفی مارکس نمایان می‌شود. فوئرباخ همواره یکی از فیلسوفانی است که نظریه بنیادین او درباب انسان و خدا، از مدتها پیش برای من بسیار جذاب و تأمل برانگیز بوده‌است. اوست که به مفهوم «اسطوره‌سازی ذهن و تفکر انسان» اشاره می‌کند و از این دریچه «جهان- انسان شناختی» به نقد اندیشه دینی می‌پردازد و نظریه «با خود بیگانگی» (Alienation) خود را تبیین می‌کند. فوئرباخ سیطره اندیشه دینی را عامل زیرین باخودبیگانگی انسان می‌داند و استدلال نکته سنجانه‌ای در این باب دارد. او معتقد است که مفهوم خدا ساخته ذهن بشر است و در این صورت، خداباوری در حقیقت یک خبط ذهنی و فلسفی است. در اندیشه مسیحی و اسلامی گزاره‌هایی هست که می‌گوید ما آفریدگان خدا هستیم و خدا ما را به شکل خودش آفریده است. در انجیل آمده که: «و خدا انسان را بر صورت خویش آفرید» و در اسلام نیز از امام سجاد نقل شده‌است که: «خدا انسان را به صورت خویش خلق نمود». در ادبیات عرفانی هم نفوذ این دیدگاه را چه در عرفان مسیحی و چه در عرفان اسلامی مشاهده می‌کنیم که می‌گوید خدا در آینه نگریست و عاشق جمال خویش شد و سپس خواست موجودی مانند خویش بسازد، پس انسان را خلق کرد. فوئرباخ بر همین نکته انگشت می‌گذارد و می‌گوید: «خدا انسان را به صورت خویش نیافرید؛ انسان خدا را به صورت خویش آفرید». همان چیزی که شاملو می‌گوید: ... و خدایی دیگرگونه آفریدم. فوئرباخ در حقیقت یک تأمل دقیق در حوزه باور دینی به دست داده است و دیدگاه او را نمی‌توان به سادگی کنار گذاشت. به هر رو، مارکس به شدت تحت تأثیر فوئرباخ بود و تفسیری هم که از او به دست می‌دهد، تفسیری انتقادی است. مارکس نظریه باخودبیگانگی‌اش را با استفاده از دیدگاه فوئرباخ تبیین می‌کند. جمله معروف مارکس که «مذهب افیون توده‌ها است»، ریشه در نگاه فوئرباخی به مذهب دارد و از همین‌جا نیز پردازش نظریه باخودبیگانگی شروع می‌شود. فوئرباخ، آنچه را که باعث باخودبیگانگی انسان می‌داند، امری ذهنی (سوبژکتیو) است؛ مارکس هم در آغاز اینگونه می‌نگرد، اما با تأمل‌های بعدی، به تدریج به این نتیجه می‌رسد که آنچه باعث باخودبیگانگی انسان می‌شود، یک امر ذهنی نیست، بلکه یک عامل عینی (اُبژکتیو) است؛ آری، مارکس مالکیت خصوصی را مقصر می‌داند. از نظر او، انسان وقتی آنچه را که محصول، ساخته و فرآورده خودش است، بر خود مسلط می‌کند، دچار وضعیت باخودبیگانگی می‌شود. تیره روزی و بدبختی انسان، به زعم مارکس، با مالکیت خصوصی آغاز می‌شود. (اینجا سرآغاز تناقض‌ها، خطاها و سفسطه‌هایی است که در دیدگاه‌های بعدی مارکس رخ می‌نماید. مالکیت خصوصی که نه، ولی میل به ثروت‌اندوزی افراطی و مصرف‌گرایی دیوانه‌وار و تلاش مرگبار برای دست‌یافتن به پول هرچه بیشتر «هم» می‌تواند یکی از عوامل باخودبیگانگی انسان باشد ولی یقینا تنها دلیل آن نیست.) ژان ژاک روسو در این زمینه به شدت روی مارکس تأثیر داشته است. مارکس سپس به توضیح مسأله سرمایه و مالکیت می‌پردازد. از دید او، مالکیت در شکل اولیه‌اش، جنبه بیرونی و عینی دارد. یعنی مصداق مالکیت در وهله نخست چیزهایی مثل زمین و سایر اعیان مشخصه است اما با پیشرفت نهادهای اقتصادی، مالکیت خصوصی کم‌کم جنبه انتزاعی هم می‌یابد و در انتزاعی‌ترین شکل به صورت پول و اعتبار در می‌آید. روند روابط مالکیت انسان با پیشرفت اقتصادی و توسعه مبادلات پولی، به رابطه انتزاعی تبدیل می‌شود و به مراتب، میزان باخودبیگانگی او بیشتر می‌شود. در چنین نگاهی، انسان فئودال به مراتب کمتر از انسان سرمایه‌دار باخودبیگانه است. زیرا نمود مالکیت برای فئودال، زمین و ماشین بود اما برای انسان سرمایه‌دار، سهام و پول مبیّن مالکیت است. البته این رویکرد هم باز در جای خود، بسیار قابل تأمل است و از نظر من رویکرد دقیقی هم هست، اما استنتاج‌ها و دستورالعمل‌هایی که در پی این استدلال می‌آیند، قابل دفاع نیستند. پول در اصل چیست؟ مگر نه اینکه پول در واقع، «وسیله» مبادله است؟ چطور می‌شود که یک «وسیله» تبدیل به «هدف» می‌شود؟ به نظر من این پرسش، حاکی از دغدغه کاملا بجایی است که البته تنها و تنها هم در دیدگاه مارکس و مارکسیستها بیان نمی‌شود، بلکه در تفکر لیبرالی هم حتی به مراتب بیش از این، دغدغه‌ها و نگرانی‌های اخلاقی (Moral Concerns) وجود دارد. اگر مارکس می‌گوید بتواره‌گی (Fetishism) کالا و مالکیت – اینکه چیزی که در خدمت ما باید باشد، به بت و سرور ما تبدیل می‌شود- منجر به باخودبیگانگی می‌شود، در مقابل هیچ لیبرالی هم از این ایده دفاع نمی‌کند که آن چیزی که خادم ما است، تبدیل به ارباب ما شود. خود من گاهی فکر میکنم که برخی دیدگاهها اساسا شأن ایده‌ئولوژیک ندارند. این دیدگاه‌ها را من فقط در ساحت «انسان‌مداری» (Humanism) یا همان اومانیسم قابل طرح می‌دانم، زیرا در کل وضعیت بشری، فارغ از نوع ایده‌ئولوژی و مکتب فکری‌اش صدق می‌کند. برای همین هم نباید یک ایده‌ئولوژی، مفاهیمی از این دست را مصادره به مطلوب نماید. درست است که چپ‌ها همیشه از عدالت دفاع کرده‌اند و منتقد باخودبیگانگی بوده‌اند، اما در اندیشه آزادی و لیبرالی هم هیچ نشانی از رویکرد مدافعانه و یا حتی بی‌طرفانه به مقوله الیناسیون وجود ندارد. هیچ لیبرالی از الیناسیون دفاع نکرده و در مقابلش سکوت ننموده‌است. هیچ لیبرالی عدالت را دست کم نگرفته‌است. اندیشه عدالت چیزی نیست که در انحصار سوسیالیسم یا هر مسلک فکری دیگری باشد؛ عدالت یک تمنای انسانی است و تمام نگرش‌های فلسفی و حتی دینی، عدالت را یکی از آرمان‌های اساسی خود می‌داند. کما اینکه لیبرال‌ها هم نمی‌توانند مدعی شوند که تنها مدافعان آزادی اینانند؛ سوسیالیسم هم به آزادی بهای فراوانی می‌دهد. آنچه باعث تمایز می‌شود، نتایج عملی از به اجرا درآوردن این ایده‌ها است که برای ما قدرت داوری ایجاد می‌کند. در اینجا هم وقتی که مارکس می‌گوید انسان برده پول می‌شود، به معنای موافقت لیبرال‌ها با بردگی انسان در برابر پول نیست. هیچ لیبرالی نمی‌گوید که انسان باید برده پول شود. اتفاقا لیبرال‌ها معتقدند که سرمایه و پول و مالکیت باید باعث رهایی و آزادی انسان شود و نه بردگی و زبونی او. نکته جالب توجه در اینجا، تعبیری است که مارکس از پول و سرمایه دارد. او همواره به این تز پایبند ماند که پول یک وجهه شیطانی دارد! آخر کسی که خودش ماتریالیست است و اعتقادی به خدا و ماوراء ندارد، چگونه دم از وجود شیطان می‌زند؟ مگر در جهان‌بینی مارکس، چیزی به نام شیطان هم وجود دارد؟ به هر رو، همانطور که گفتم، در نظرگاه فیلسوفان لیبرال‌، پول اتفاقا مظهر آزادی و رهایی آدمی است و نباید مظهر بردگی و خواری او قلمداد شود. و این مسأله کوچکی نیست و حاکی از یک تضاد معرفتی (Epistemological Conflict) میان این دو اندیشه است. این دیدگاه مارکس تا جایی پیش رفت که بعدها هم حتی یکی از ویژگی‌های جامعه سوسیالیستی را جامعه‌ای ذکر کرده‌اند که در آن پول نباشد.

مارکس چیزی حدود دو دهه بعد از طرح اولیه دیدگاه‌های خود در مورد مالکیت و سرمایه، به طرح نظریه ارزش- کار دست می‌زند. همانطور که گفتم، مارکس به کرّات آثار کلاسیک‌ها در تاریخ، فلسفه، اقتصاد و ادبیات را مطالعه می‌کرد و در این بازخوانی‌ها و خوانش‌های مجدد و مجدد، به دریافت‌ها و رهیافت‌هایی نوین می‌رسید. چنان که خود می‌گوید، با خوانشِ دوباره آثار دیوید ریکاردو و آدام اسمیت – که هر دو از اقتصاددانان کلاسیک و لیبرال بودند- به این نتیجه می‌رسد که در بطن این عقاید، یک جوهر و محتوای علمی وجود دارد که می‌توان با آن، اساس تناقض‌های نظام سرمایه‌داری را توضیح داد و تبیین کرد. او اول بار که این آثار را خوانده بود، عقیده داشت که این‌ها ایده‌ئولوژی هستند، اما در پی خوانشِ دوباره، نکته‌ای مثبت می‌رسد و آن رویکرد علمی است که نظریه ارزش- کار را مطرح می‌کند. مارکس گمان می‌کرد که با توسل به نظریه ارزش- کار کلاسیک‌ها می‌تواند استثمار موجود در جامعه سرمایه‌داری را به صورت علمی تبیین کند. حال نکته اینجاست که در اینجا هم اتفاقا لیبرال‌ها به شدت منتقد استثمار و بهره‌جویی از انسان هستند و معتقدند که انسان در جوامع سوسیالیستی و به ویژه ساختارهای کمونیستی، بیشتر در معرض استثمار قرار می‌گیرد و آزادی، حیثیت و کرامت انسانی‌اش به غایت پایمال جفا می‌گردد. محور نظریه مارکس در رابطه با مسأله استثمار مبتنی بر دیدگاه بدبینانه او نسبت به مالکیت خصوصی است. او گمان می‌کند که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، وقتی از تولید کننده واقعی[=کارگر] جدا است و به سرمایه‌دار تعلق دارد، کارگر از محصول و فراورده خود جدا می‌شود و این همان استثمار و بهره‌کشی است. مالکیت خصوصی دقیقا بر مبنای همین استدلال، عامل باخودبیگانگی کارگر نیز هست.

طبق نظریه کلاسیک‌ها (خاصّه اسمیت و ریکاردو)، ارزش هر کالایی، ناشی از میزان «کار» به کار رفته در آن کالا است. آنچه که نرخ مبادله را در بازار تعیین می‌کند، میزانِ کارِ به کار رفته در کالاهای مختلف است. جوهر برابر و مشترک در همه کالاها، کار مصروف شده برای تولید آنها است و این عامل، آنها را قابل قیاس و نرخ‌گذاری می‌کند. نظریه ارزش- کار مبتنی بر ارزش مساوی همه کالاها و اشتراک آنها از حیث مبنای ارزشمندی‌شان است که این مبنا هم، همان کار مصروف در تولیدشان است. مارکس در تببین این دیدگاه، به ارسطو باز می‌گردد و از تئوری عدالت ارسطو برای توضیح دیدگاه خود استفاده می‌کند. البته این رویکرد کاملا قابل نقد و ایراد است، زیرا تئوری عدالت ارسطویی، نگاهی نورماتیو (Normative) است و در مورد عدالت مطرح می‌شود. حال مارکس آمده و بیان کرده که دو کالا وقتی مبادله می‌شوند که ارزش مساوی داشته باشند. اینجاست که مارکس مبادله را با معادله یکسان می‌شمرد. اساسا آیا اگر ارزش دو کالا با هم مساوی باشد، نیازی به مبادله هست؟ اگر مبادله بر اساس برابری ارزش کالاهای مورد تبادل اتفاق بیفتد، عمل بی معنایی صورت گرفته‌است. برابری در ارزش، یعنی برابری مطلوبیت. اگر ارزش دو کالا برای ما کاملا یکسان باشد، ما هیچ کدام را بر دیگری رجحان نمی‌دهیم. به محض انتخاب یکی، به جای دیگری است که به گزینه خود، ارزش بیشتر می‌دهیم و این ارزش بیشتر را «مطلوبیت» (Utility) می‌نامیم. خطای مارکس در اینجاست که خواسته، نگاه اخلاقی و سوبژکتیو ارسطو را تبدیل به متد واقعی و عینی کند. اساسا آیا معادله در مبادله امکانپذیر است؟ منطقا پاسخ چنین سؤالی، منفی است. مهم‌تر اینکه باز تناقضی در مارکس دیده می‌شود؛ همانطور که پول را به شیطان تشبیه می‌کند و این با جهان‌بینی‌اش کاملا متضاد است، اینجا هم، در پی اتفاقی است که اساسا بدان باوری ندارد. مارکس در مقام یک دیالکتیسین (Dialectician) بزرگ و کسی که معتقد به تغییر و تضاد است، نمی‌تواند این‌قدر به تعادل اهمیت بدهد؛ زیرا تعادل منشأ سکون است. تضاد و نفاوت است که حرکت ایجاد می‌کند. میل و تقاضا در اثر تفاوت ارزش و مطلوبیت شئ ایجاد می‌شود و اگر چنین نباشد، اساسا رابطه اقتصادی شکل نمی‌گیرد. مبنای مبادله پس در واقع نه برابرسازی ارزش کالاها، که ترجیح آنها بر اساس برآورده سازی امر مطلوب ما است.

مسأله دیگر اینکه، وقتی مارکس نظریه ارزش- کار را مطرح می‌کند، معتقد است که فراورده متعلق به کسی است که آن را تولید نموده، نه آن کسی که سرمایه‌گذاری کرده‌است. از دیدگاه مارکس، هرکسی که کار نکند، و سهم ببرد، استثمار کرده است. سود سرمایه از نگاه مارکس، سمبل استثمار است، زیرا سرمایه‌دار از دسترنج کارگران سود می‌کند. مارکس انتظار دارد که هر کسی باید در جریان تولید، نقش واقعی داشته باشد؛ یعنی خودش برای تولید کالای خودش تلاش کرده باشد و سود آن کالا نیز از آن خودش باشد. جالب اینجاست که اقتصاددانان، یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های ایده کلاسیک‌ها را نظریه ارزش می‌دانند، ولی در نزد مارکس، مهمترین دستاورد فکری این‌ها در حقیقت همان چیزی است که در دیدگاه بقیه، ضعیف‌ترین قسمت است.

مارکس برای آنکه تناقضات ناشی از دیدگاه خود را مرتفع نماید، دست به پردازش نظریه دیگری زد که ابهامات فراوانی در پی داشت. مطمئنا شما نیز موافق هستید که کار نیز به دقت قابل سنجش نیست. مثلا آیا می‌توان گفت اگر برای تولید یک ساعت مچی، ده ساعت کار صورت گرفته و برای تولید یک مقاله علمی نیز ده ساعت زمان به کار رفته است؛ حال ارزشِ کار هر دو این محصولات یکی است؟ آیا ارزش چهار ساعت کار یک مهندس، با ارزش چهار ساعت کار یک بیسواد یکی است؟ اگر نه، پس چه چیزی عامل برابری است؟ ارزشِ کار را چگونه بسنجیم؟ مارکس پاسخ حیرت‌انگیز و غریبی به این سؤال می‌دهد. او می‌گوید ارزش کالا را بر مبنای میزان «کار اجتماعاً لازم» برای تولید آن کالا بسنجیم. باز هم متعجب هستم از اینکه مارکس در حالی که خود منتقد صریح ایده‌آلیسم، سوبژکتیویسم و متافیزیک است، در نهایت به بدترین شکل در دام همین متافیزک در می‌غلتد. کار اجتماعاً لازم برای تولید کالا اولا یعنی چه و در ثانی، آن را چگونه اندازه‌گیری کنیم؟ مارکس کار را بدتر می‌کند؛ او می‌گوید حتی این کار نباید کارِ متبلور شده در اکنون باشد، بلکه باید ارزش کار متبلور شونده در آینده را مد نظر و ملاک قرار دهیم. چنین است که مارکس دچار سفسطه گویی و مهمل‌اندیشی در این باب می‌شود. جلد اول نظریه تبلور کار انجام شده در ارزش و تعیین قیمت کالا است اما در جلد سه، قیمت کالا بر اساس اصل برابر شدن سود در کل جامعه ایجاد میشود و ترکیب ارگانیک سرمایه که به موجب آن هر بخش از کارخانه که در تولید کالا نقش دارد، بر اساس میزان مشارکت خود سود میبرد.

در مقایسه دو بخش 1. تعداد کارگران زیاد، ماشین آلات کم ( استثمار زیاد) 2. تعداد کارگران کم و ماشین آلات زیاد ( استثمار کم)، میبینیم که در هر دو حالت، سرمایه دار بر اساس سرمایه خود سود بر میدارد و هر دو بخش جدای میزان استثمار، سود یکسانی میبرند، در نتیجه در آنجا که تعداد کارگران زیاد است، ارزش اضافی تولید میشود که به سمت دیگر منتقل داده میشود.

اما این انتقال چگونه صورت میگیرد؟ کل سود یک طرف، و ارزش ـ کار کارگری که پرداخت نشده در سمت دیگر. برخی مارکسیست ها الگوریتم هایی را مشخص کرده اند که براساس آن ارزش اضافی از سمت کار به سود انتقال داده میشود و بر اساس گفته مارکس کل ارزش اضافی با کل سود یکسان است. تناقض آنجاست که اگر ارزش اضافی ایجاد سود میکند پس چرا سرمایه دارن در پی آنند که کارگران را با ماشین آلات جایگزین کنند. و روابط دیگر سود آور که در میان سرمایه داران معمول است ، نظیر کلاه برداری از یکدیگر چه می شود؟ عده‌ای از مارکس شناسان گفته‌اند که او در جلد دوم و سوم کاپیتال بحث‌هایی که در جلد اول داشته را، به نوعی رد و نقد کرده‌است و احتمالا مارکس نیز به دنبال راه حلی برای این تناقضات بوده که اجازه چاپ این دو جلد را نداده است.در 1870 نظریه نهایی ارزش توسط سه اقتصاد دان آلمانی و انگلیسی و فرانسوی زبان مطرح میشود.بر اساس نظریه نهایی ارزش، مبادله در بازار بر اساس ذهنیات مصرف کنندگان ایجاد میشود. و تنها اظهار نظر مارکس در مورد آن، لفظ تئوریهای مبتذل ارزش است. اما در سالیان پایان عمر نظرش راجع به آنها جلب شده بود، اما نتوانست بنویسد. در برخی موارد خود وی اشاره کرده است که نظریه من فانتوماتیک (خیالی) است. که این جمله را در بعضی چاپهای کاپیتال حذف کرده اند. به هر حال، نقد رویکرد مارکسیستی در اقتصاد، نیازمند مطالعه بیشتر اندیشه‌های اقتصادی به ویژه آثار اصلی و کلاسیک است.