ساختارشکني تئولوژيک، سنت گرايي ليبرالي

نگاهي به ديدگاه هاي مرتضي مرديها

بيژن عبدالکريمي

1- انگيزه ها و نگراني ها

وقتي از طرف روزنامه اعتماد پيشنهاد شد که به بهانه انتشار ويژه نامه يي براي مرتضي مرديها، به مناسبت چاپ مجموعه مقالات اخير وي با عنوان «در دفاع از سياست (ليبرال دموکراسي مقتدر)»، يادداشت يا مقاله يي درباره نقد و بررسي اين مجموعه بنويسم، به رغم برخي مخالفت ها از جانب پاره يي از دوستان ــ مبني بر اينکه هنوز بسيار زود است تا براي نويسنده جواني چون مرديها ويژه نامه يي منتشر شود - اينجانب از اين پيشنهاد به شدت استقبال کردم. انگيزه ها و دلايلم در نگارش اين نوشته عبارتند از؛

الف- به باورم در يک چنين شرايط تاريخي که حيات فکري، معنوي و فرهنگي ما به شدت به چالش افتاده است، از هر گونه بحثي که بتواند به فضاي جامعه ما گرمي و روشنايي بخشد، بايد استقبال کرد.

ب - روشنفکران، صاحب نظران و دانشگاهيان ما، مثل ديگر اقشار اجتماعي، شديداً نيازمند نقد اخلاقي اند. يکديگر را ناديده گرفتن، به رسميت نشناختن و حتي تخطئه کردن و از موضعي بالا و مغرورانه با هر اثر و صاحب اثري برخوردي انکاري يا سکوت آميز کردن در بسياري از مواقع، از انگيزه هايي روان شناختي و خصايل نه چندان مثبت اخلاقي نشأت مي گيرد. اميدوارم اين گونه نقد و بررسي ها، صرف نظر از طرح مباحث نظري، گامي در جهت تهذيب اخلاقي ما باشد.

ج- تغييرات و تحولات بسيار ژرفي در عرصه فرهنگ و تفکر ديار ما روي داده است. فهم اين تغييرات و روندي که اين تحولات به خود گرفته است از اهم وظايف رهبران فکري و فرهنگي در جامعه ماست. نوشته هاي مرديها به خوبي منعکس کننده و حکايتگر اين روند است. آنچه در آثار مرديها خود را نمايان مي سازد، بازتاب روح زمانه يي است که جهان ما و به تبع آن جامعه ما را در برگرفته است.

د- ليکن، نگراني ام اين است که از اين گونه مباحث و از نقد و بررسي آرا و انديشه هاي روشنفکراني چون مرديها بهره برداري هاي سياسي شده، تيغ به دست زنگي مست سياست داده شود. زمان آن فرا رسيده است که قدرت سياسي در کشور ما به آن اندازه از بلوغ و پختگي رسيده باشد که مسائل فکري و فرهنگي و آرا و انديشه هاي متفکران و روشنفکران را به عنوان عميق ترين و جدي ترين اموري تلقي کند که مواجهه و سامان بخشي به آنها خارج از عهده سياست و بر عهده متفکران و صاحب نظران است. آرا و انديشه هاي متفکران و روشنفکران، نه انحراف يا نوعي توطئه که حاصل تلاش هاي نظري آنان براي پاسخگويي به مسائل جامعه شان است.

للمصيب اجران و للمخطي اجراً واحد.

2- مرديها و ارزش هاي نهفته در انديشه هاي وي

مرديها را مي توان روشنفکري خسته دل و عاصي دانست که مي کوشد صادقانه و شجاعانه در عرصه نظر عليه هر آنچه آن را زشتي و پلشتي در فرهنگ اجتماعي ما تلقي مي کند، برآشوبد. وي خواهان آن است که ما به فهم و تفسير تازه يي از امور نائل آييم؛ «شايد وقت آن فرا رسيده است که از لاک گذشته و حال خود اندکي بيرون بخزيم و طرز ديگري از تفسير... را تمرين کنيم.» به باور من مرديها در نوشته هاي خويش ارزش هاي جديدي را خلق کرده يا مي کوشد به خلق آنها مبادرت ورزد. اين ارزش ها از جهاتي بسيار قابل توجه و نيز قابل تامل اند. اين ارزش ها تا حدود زيادي نمايانگر چرخش هاي عظيم فکري و فرهنگي در ديار ما، به خصوص در نسل جوان و حکايتگر سرعت گرفتن روندي است که جامعه ما از حدود دو قرن پيش ــ و در يک گستره تاريخي تر از زمان مواجهه ما با سنت مابعدالطبيعه يوناني در قرن دوم هجري ــ آغاز کرده است. اين روند به طور بسيار خلاصه عبارت است از سيطره روزافزون تفکر متافيزيکي غربي با همه نتايج صريح و ناصريح و لوازم آشکار و پنهان آن. سنت متافيزيکي که در دوره جديد خود را به شکل مدرنيته جديد غربي آشکار کرده است، و ليبراليسم و جهان بيني ليبرالي که از پيامدهاي اساسي مرحله تاريخي جديد اين سنت است، هر روز بيشتر و بيشتر در زندگي مارسوخ مي کند. سرعت گرفتن روند مستحيل شدن آگاهانه يا ناآگاهانه ما در دل جهان بيني غربي، نه فقط در آراي روشنفکراني چون سروش و ملکيان که از اساس موافق با اين روند هستند، بلکه در آراي انديشمنداني چون شايگان و داوري نيز که زماني عîلîم دفاع از هويت شرقي و مقابله با تمدن غربي را در دست داشتند نيز مشاهده مي شود. کافي است «آسيا در برابر غرب» شايگان را با «افسون زدگي جديد» يا «زير آسمان هاي کبودً» وي يا تفکر ايدئولوژيک داوري در آثار قبل از انقلاب و دهه هاي آغازين انقلاب را با نوشته هاي اخير وي مقايسه کنيم تا دريابيم اين دو بزرگوار نيز تا چه حد از ادبيات معارضه جويي با غرب و تفکر غربي دست برداشته، ما را به سوي تفکر متعادل تري نسبت به جهان بيني مدرن دعوت مي کنند. نوشته هاي مرديها محصول و بازتاب دهنده يک چنين روند و شرايط تاريخي است. پاره يي از ارزش هايي که در نوشته هاي پراکنده مرديها مي نماياند، در واقع هم ارزش هاي مورد نياز جامعه ماست و هم حکايتگر ارزش هاي نسل تازه يي از جوانان و روشنفکران ماست که تقريباً در اين يکي، دو دهه اخير در جامعه ما رو به ظهور گذاشته است. برخي از اين ارزش ها به باور اينجانب عبارتند از؛
1- 2- صداقت در تفکر

مرادم از «صداقت» در اينجا، معنا و مفهومي اخلاقي نيست يا آنکه صرفاً مفهومي اخلاقي نيست. منظورم از صداقت در عرصه تفکر، آمادگي کامل براي پذيرش همه نتايج و لوازم مباني و مقدماتي است که در عرصه نظر پذيرفته ايم. در نوشته هاي مرديها اين صداقت و لذا صراحت لهجه، به خوبي خود را آشکار مي سازد. مرديها که خود را بسيار مديون دکتر عبدالکريم سروش دانسته و احترام زيادي براي وي قائل است، ديدگاه هاي خويش را بي هيچ لاپوشي و تزييني بيان داشته، بسيار صريح تر، بي پيرايه تر و بي دغدغه تر از استاد، به همه نتايج و لوازم اساسي و بنيادين ليبراليسم تن مي دهد. ليبراليسم، نه به منزله يک جريان سياسي بلکه به عنوان يک جهان بيني، يک جريان بسيار موثر در دوران ماست. حتي در بسياري از جوامع غيرليبرال نيز وجودشناسي، معرفت شناسي، انسان شناسي و ارزش هاي ليبرالي همچون فهم عرفي و سکولار از انسان و جهان، فردگرايي، اعتقاد به آزادي و حريم حوزه خصوصي و... در جان و انديشه بسياري از افراد، هر چند به نحوي خام، ناروشن و ناآگاهانه رسوخ کرده است. ليکن، نکته اينجاست که در جوامعي چون جامعه ما که به دليل گفتمان مسلط، کمتر کسي صراحتاً و آشکارا به دفاع از ليبراليسم برمي خيزد و هر کس مي کوشد تا آرا و انديشه هاي پنهان و آشکار خويش را در چارچوب گفتمان موجود بيان کند، مرديها، بي اعتنا هم به گفتمان سياسي موجود و هم به گفتمان مسلط بر جريان روشنفکري کشور، صريح و روشن به دفاع جدي از مباني و آموزه هاي ليبراليسم در حوزه هاي گوناگون برمي خيزد.صداقت و جسارت در عرصه تفکر، دو صفتي است که در جامعه ما کمياب بوده، به همين دليل نسل جوان به شدت هم در جست وجو و هم درصدد خلق آن است. در مرديها به خوبي اين دو صفت ديده شده، در نوشته هايش نشانه هاي خروج از ريا و دورويي، آکروبات بازي ها و ناسازگاي هاي نظري آشکارا ديده مي شود. مرديها آنچه را که ديگران بدان کم و بيش باور داشته اما جسارت بيان آن را ندارند، صراحتاً بيان مي کند.


2- 2- سازگاري منطقي

مرديها آشکارا و بي هيچ پيرايه يي ليبراليسم را در همه ابعاد اصلي آن مي پذيرد. به اين اعتبار در وي سازگاري منطقي بيشتري نسبت به خيل انبوهي از روشنفکران ديده مي شود. وي صراحتاً بيان مي دارد که «ليبراليسم به عنوان... توليد بيشتر و توزيع مناسب تر لذت، به عنوان آميزه مناسبي از تجربه و تعقل»، «به عنوان شرط حداقلي زندگي» مورد پذيرش اوست. «لهذا مقتضي است که آن را به عنوان پيامبر آزادي و رشد عمومي تلقي کنيم، نه مدافع صرف توليدگران.» از نظر مرديها «به نظر مي رسد ليبراليسم تنها گزينه ممکن است و جوامع، حتي آنهايي که هويت خود را در تنازع با اين ايده تعريف کرده اند، دير يا زود، ناگزير از سلام يا تسليم اند.» شايد بتوان مرديها را جزء نخستين روشنفکران ايراني دانست که با زبان و ادبيات بسيار زيبا و متيني، صراحتاً و آگاهانه به دفاع از مباني و نيز نتايج و پيامدهاي سنت ليبراليسم در وجوه مختلف آن مي پردازد.

3- 2- ساختارشکني و به چالش خواندن مفروضات

تمام تلاش مرديها اين است که پاره يي از مفروضات سترگ در جامعه و در سنت روشنفکري ما ايرانيان را به چالش کشيده، به ساختار شکني بپردازد.

مقاله «در دفاع از سياست» وي اين فرض رايج و عمومي را که «سياست به مثابه مقوله يي که رکن آن دروغ، بازي و تزوير است»، به چالش مي گيرد. وي از ما مي پرسد؛ «آيا به راستي سياست تا به اين پايه، با دروغ و تزوير درآميخته است؟ آيا اين آميختگي ويژه سياست است؟ آيا سياستمداران، در قياس با ديگران تا به اين پايه پرهزينه و کم فايده اند؟ آيا دولت همان قدر که معمولاً پنداشته مي شود مشکوک، مخفي و مخوف است؟ چه عواملي در فراهم آمدن چنين برداشتي نقش داشته اند؟ تا چه حد چنين رهيافتي قابل دفاع استدلالي، تحليلي و تجربي است؟» مرديها با نگاهي فوکويي مي خواهد به ما نشان دهد؛ «دو عنصر تغلب و تقلب... به وضوح، اختصاصي به حوزه سياست ندارد.» همچنين وي مي کوشد با رمانتيسيسم سوسياليستي و توده گراي حاکم بر فضاي روشنفکري کشور به مقابله برخيزد؛ «ماکياوليسم اختصاصي به سياست ندارد.» از نظر وي حوزه اقتصاد، حقوق، روشنفکران، هنرمندان، عالمان و دانشمندان از مظان اتهام ماکياوليسم به دور نيستند. «اگر ماکياوليسم، در معناي مشهور آن، عبارت باشد از استفاده استراتژيک از زور، تزوير، کژي، کاستي و... اين اختصاصي به سياست ندارد و در عموم عرصه هاي اجتماعي رواج دارد.» «در اين صورت چرا از بين حوزه هاي مختلف روابط جمعي، اين سياست است که تا به اين پايه بدنام است و نه حوزه هاي ديگر.» از نظر مرديها، «حاکمان سياسي مهم ترين نقش را در تحقق ميراث فرهنگ و تمدن بشري داشته اند.» وي از ما دعوت مي کند که «بياييد قدري تامل کنيم کدام فرقه يا طبقه يا صنف بيش از سياستمداران و حاکمان در بسامان کردن زيست جمعي نقش داشته اند.» مرديها سپس به نتيجه گيري غيرمتعارفي مي پردازد که کاملاً در تقابل با فضاي ذهني عوام و نيز روشنفکران ما است؛ «هيچ دليل مقنعي وجود ندارد که اثبات کند اهل سياست بدتر از ديگرانند، بلکه برعکس، دلايلي وجود دارد که برتري آنان را هم نشان مي دهد.» مقاله «در دفاع از سياست» با اين نتيجه گيري خلاف عرف پايان مي پذيرد؛ «سياستمداران، عملاً کم تر از ديگران ماکياوليست اند.» مرديها همچنين در مقاله «دفاع از قدرت»، اين تصوير روشنفکران از خويش را که همواره خويشتن را به مثابه نماد مبارزه، فداکاري و قدرت ستيزي مي پندارند، به چالش مي گيرد.به علاوه، وي مفروض بزرگ روشنفکران ايراني مبني بر بداهت ضروري بودن دموکراسي و تلاش آنان براي نيل به دموکراسي را زير سوال برده، از آنان مي خواهد در پروژه سياسي و اجتماعي خويش تحقق ليبراليسم را در اولويت و ارجحيت قرار دهند چرا که «ليبراليسم مهم تر از دموکراسي سياسي در معناي حق انتخاب زمامداران است... هيچ چيز مهم تر از فرد و مهم تر از ميل او به پيگيري اميال و لذت هايش و مهم تر از به رسميت شناختن حق او در اين مورد نيست.» بر همين اساس، يعني تقدم فردگرايي ليبرالي و آزادي هاي فردي بر دموکراسي است که وي انقلاب مشروطيت را به مهميز نقد خويش مي کشد. وي حتي، بر خلاف تصور رايج اکثر قريب به اتفاق روشنفکران، مشکل آزادي بيان را مهم ترين و اساسي ترين مساله ندانسته، ما را به انديشيدن به راه هاي ديگر دعوت مي کند. از نظر وي «آزادي گرچه خوب، لازم و حتي ستودني است، اما در قياس با برخورداري از لذت ها امر اصيلي نيست». روشنفکر مي پندارد «آزادي،... اين شاه کليد، جمله درهاي بسته اش را يکجا مي گشايد». ليکن «آزادي در قياس با مقاصد اصلي عموم انسان ها نه هدف درستي است، نه حتي وسيله خوبي؛ يعني هدف عموم از تغيير، رسيدن به وضع بهتري از توليد و توزيع لذت است.» علاوه بر اين، مرديها از روشنفکران مي خواهد واقع بين بوده و طرز تلقي خود را نسبت به واقعيات انساني و اجتماعي اصلاح کنند. از نظر وي «افراط در نگرش هاي توده محور و اراده گرا و اخلاق انگار و تربيت بنياد و تغيير باور روشنفکري سنتي، تا چه پايه آنان را از شناخت مردم واقعاً موجود... منحرف کرده است.»

حوزه اخلاق نيز از چالش گري ها و ساختارشکني هاي مرديها در امان نمي ماند. وي براي ما خاطرنشان مي سازد که تغلب و تقلب از ارکان مهم حفظ قدرت و وجود قدرت از عناصر اساسي براي حفظ نظم و قانون در جامعه است؛ «معمولاً تصور بر اين است که اخلاق صدق کارکرد مثبت دارد و متقابلاً هر کارکرد موفقي در گرو نيات صالحه است البته چنين نيست، اگر معکوس نباشد. اخلاق صدق، صفا و مبتني بر نيت پاک، حتي در خانقاه و کليسا هم امکان شکست فراوان دارد. يک کشيش خوش قلب، مهربان و مسامح به دشواري ممکن است مدير موفق يک حوزه اسقفي باشد.» مرديها همچنين «اخلاق گرايي عقل محور فيلسوفان و اخلاق گرايي اراده محور عارفان» هر دو را مورد انتقاد قرار مي دهد چرا که به اعتقاد وي به تبعيت از فلسفه سياسي مدرن و اخلاق ليبرالي «بايد با طبيعت انسان در همان وضعيت عادي خود آشتي کرد و در پي معارضه با آن و تغيير آن نبود.»


مرديها در مقاله «در دفاع از مهاجرت و نقد ميهن» حس وطن دوستي و اين باور که «چراغم در اين خانه مي سوزد» و «ريشه هايم در اين خاک است» را مورد نقد قرار داده، ما را به اين نگرش دعوت مي کند که روشنايي خورشيد و ستارگان را در هر جاي جهان مي توان به نظاره نشست و مي توان سراسر جهان را وطن خود انگاشت. (البته مرديها توجه ندارد که اين دعوت از سوي روشنفکراني چون او چه صورت گيرد و چه نگيرد، در دوران ما بسياري از آدميان با ميراث تاريخي خويش هيچ نسبتي ندارند، يا نسبت شان بسيار ضعيف و متزلزل شده است. به همين دليل، يک چنين انساني هم از گذشته (ميراث و سنت) و هم از آينده (اميد، آرزو و اتوپيا) بريده است و صرفاً در زمان حال و روزمرگي زيست مي کند و انساني که صرفاً در حال زيسته، از گذشته و آينده اش منقطع مي شود، بخش عظيمي از سرمايه هاي وجودي خويش را از دست داده، به اضمحلال و تباهي رسيده و به برده يي در دست نظام مصرف و تکنولوژي و نيز در دست سرمايه ها و قدرت هاي سياسي و اجتماعي تبديل مي شود، چنانچه شده است و اين همه هيچ دغدغه يي را براي نويسنده محترم «در دفاع از سياست» ايجاد نمي کند).

3- گذر از سياست زدگي

مرديها مي کوشد تا از مرز سياست زدگي عبور کند. به رغم کسب موفقيت هايي در اين امر، ليکن کماکان آن سوي مرز باقي مي ماند. وي با دولت، سياست و قدرت سياسي، به رغم دل آزردگي هايي که دارد، برخوردي منصفانه دارد. مقالات وي با عناوين «در دفاع از سياست»، «در دفاع از قدرت» و «در دفاع از دولت»، نشانگر تلاش او براي عبور از خط سياست زدگي است. اما مقاله او با عنوان «در نقد فلسفه»، و نقادي وي از تفکر فرديد و داوري بر اساس معيارهاي سياسي و ايدئولوژيک، نشانگر آن است که وي هنوز اسير سياست زدگي است و نتوانسته بر اساس مباني متافيزيکي و بصيرت هاي فلسفي به نقد دو معلم فلسفه در کشور بپردازد.

4- 2- رئاليسم و گذر از اتوپياگرايي و رمانتيسم

مرديها مي کوشد هم از چارچوب هاي تفکر تئولوژيک و هم از اتوپياگرايي و رمانتيسم موجود در سنت غالب روشنفکري ايران گذر کند. وي خواهان است تا نگاه ما را به واقعيات انساني همان گونه که هست و نه آنگونه که بايد باشد، معطوف سازد. به همين دليل، وي از انسان شناسي و فلسفه سياسي مدرن به طور عام و از انسان شناسي و فلسفه سياسي ليبرالي به طور خاص دفاع کرده، آرمان گرايي مستتر در تفکر سنتي و فلسفه سياسي کلاسيک را مکرراً مورد حمله قرار مي دهد تا ما را به نوعي واقع بيني و واقع گرايي، هر دو، دعوت کند. براي نمونه وي جهت گيري هاي طبقاتي و محروم گرايانه يي را که تحت تاثير جنبش چپ مارکسيستي شکل گرفته است مورد انتقاد قرار داده، خاطرنشان مي سازد که چنين نيست طبقه محروم، بينوايان و کارگران از طبقه مرفه و ثروتمندان، به لحاظ اخلاقي برتر باشند. وي روشنفکران سوسياليست را مورد پرسش قرار داده، مي پرسد؛ «آيا بينوايان، که نقطه مقابل ثروتمندان اند، سودجو نيستند؟ ناگزير بايد پاسخ گفت آري، بسياري از اتباع قدرت طلب اند چنان که بسياري از کارگران نيز سودجويند.» از نظر وي «عدالت... مطلقاً ارزشي مطلق نيست و مبناي آن اميال و غرايز است و نه کرامت. از منظر عقلي، اگر ثروت و قدرت خوب است، چرا ثروتمندان و قدرتمندان، به طور کلي ستودني و دوست داشتني نباشند؟» او از روشنفکران مي خواهد واقع بين بوده و همه فجايع و مسووليت ها را متوجه دولت ها نسازند چرا که «دولت ها به انجام هيچ کار بدي که در ظرفيت مردم نباشد، قادر نيستند». «نه مردم از بهشت آمده اند و نه اهل سياست از جهنم؛ همه فرزندان آدم و حواي رانده اند.» نويسنده کتاب «در دفاع از سياست»، خواهان آن است نگاه ما را از آسمان معطوف به زمين کند تا ما مسائل را نه به نحو آسماني و اهورايي، بلکه کاملاً زميني و بشري بفهميم؛ «مخرج مشترک زيست بشري عبارت است از طلب غذا و امنيت و لذت و زمين و خانه و لباس و رقابت تنازع آميز، گاه خونين، بر سر اينها، و نيز پس از اينها شايد، سر در سوداي سروري و غرور و افتخار کردن که ناگزير باعث فتنه و آشوب و خونريزي جستن است.» «خودخواهي و مطالبه سهم بيشتري از لذت، ذاتي بشر است و از او جدانشدني است.» «عقلانيت تعديل گر انسان، حاشيه تنگي بر متن فراخ حيوانيت خواهشگر او بوده است». مرديها در اين به اصطلاح واقع بيني تا بدانجا پيش مي رود که انسان شناسي هابزي را کاملاً مي پذيرد.

3- نقدها

مرديها در کتاب «در دفاع از سياست (ليبرال دموکراسي مقتدر)» منابع نوشته هايش را ذکر نکرده، اما کاملاً آشکار است از منابع موجود در سنت ليبرالي بهره مند شده. بخش وسيعي از مقالات اين کتاب ترجمان آثار متفکراني چون برنارد کريک، آيزايا برلين، فردريش هايک و... است. در واقع بخشي از انتقادات به آرا و انديشه هاي مرديها، همان انتقاداتي است که به سنت تفکر ليبرالي وارد است. در اينجا به پاره يي از انتقادات خويش به آراي مرديها اشاره مي کنم.

1- 3- عدم ورود به گفتمان انتولوژيک

اثر مرديها و اساساً ادبيات و تفکر ليبرالي براي جامعه دن کيشوت وار و ايدئولوژيک انديش ما مي تواند بسيار مناسب و مفيد باشد. اين فايده بيشتر به اعتبار نوعي کنش روشنفکرانه و با توجه به فضاي اجتماعي موجود، يعني با توجه به اينجا و اکنون است و نه به لحاظ تفکر فلسفي و اثرگذاري مثبت تاريخي. به بيان ديگر مرديها مثل خيل انبوه روشنفکران ديار ما، نه بر اساس مباني فلسفي، که به اعتقاد من چيزي جز وجودشناسي (انتولوژي) نيست، بلکه بيشتر بر اساس نحوه يي عکس العمل سياسي و اجتماعي و با توجه به نوعي درد و درمان شناسي نسبت به وضعيت موجود ما در موقعيت اينجايي و اکنوني به آموزه هاي ليبرالي روي آورده است. به دليل همين رويکرد غيرفلسفي است که وي هيچ درکي از نهيليسم هستي شناختي جنبش ليبرالي و کابوس وحشت انگيز ليبراليسم در حوزه اخلاق ندارد. مرديها درنمي يابد فقدان مبنايي وجودشناختي در ليبراليسم و به رسميت شناخته شدن فرد به منزله بنيادي ترين واقعيت و اصالت يافتن فردگرايي اخلاقي، جدايي دانش از ارزش، بي تفاوتي جهان طبيعت نسبت به شيوه زيست آدمي و عدم وجود هر گونه اصل، بنياد و معيار برتر و استعلايي در ليبراليسم چه کابوس وحشت انگيزي را براي انسان معاصر شکل داده است. مرديها نه نهيليسم را مي بيند و نه فشارهاي اجتماعي موجود به وي فرصت تامل درباره آن را مي دهد. مرديها به دليل فقدان مباني فلسفي، هيچ گونه نگاه نقادانه يي به عقلانيت مدرن نداشته و آن را دربست به نحو غيرانتقادي و به شيوه يي يکسونگرانه مي پذيرد.

به همين دليل، به رغم اينکه مرديها مي کوشد با طرح مباحثي چون دفاع از سياست و دفاع از دولت، انصاف اخلاقي خويش را نسبت به کساني که از آنها دل آزرده است نشان داده، بدين طريق الگويي را براي گذر از سياست زدگي و نق ونوق هاي رايج سياسي ارائه دهد، با اين وصف، به دليل همين بي توجهي به مباني فلسفي و متافيزيکي مباحث و مواضع خويش، کماکان نتوانسته است از مرز سياست زدگي عبور کند.

2- 3- جزميت و يکسويه نگري ليبرالي

در اينکه روشنفکران جامعه ما مي توانند از يکي از بزرگ ترين جنبش هاي بشري يعني ليبراليسم، که در عين حال مسلط ترين جهان بيني در دوران ماست، بسيار چيزها بياموزند و در اينکه ما با هر ديدگاه و اعتقادي که باشيم، ليبراليسم طرف ديگر ديالوگ ماست، طرف ديالوگي که به هيچ وجه نه حذف شدني و نه ناديده گرفتني است، هيچ ترديدي نيست و من در اين مورد، يعني به جد گرفتن ليبراليسم و آموزه هاي آن با مرديها کاملاً موافقم. ليکن در مرديها، نوعي جزميت و يکسونگري ليبرالي ديده مي شود، بدين معنا که آموزه هاي ليبرالي صرفاً بيانگر بخشي از واقعيات انساني و نه همه آن و فقط حکايتگر يک امکان و نه يگانه امکان در برابر آدمي است. در اينکه ما بايد بپذيريم طبقه محروم، بينوايان و کارگران از طبقه مرفه و ثروتمندان به لحاظ اخلاقي برتر نيستند يا در اينکه همه فجايع و مسووليت ها را نبايد متوجه دولت ها ساخت چرا که «دولت ها به انجام هيچ کار بدي که در ظرفيت مردم نباشد، قادر نيستند.» و «نه مردم از بهشت آمده اند و نه اهل سياست از جهنم» ترديدي نيست و به اين اعتبار ما بايد به مرديها گوش بسپاريم. اما در اينکه اين نکات مهم ترين واقعيات در تبيين رابطه کارگران و بينوايان با سرمايه داران و ثروتمندان يا در رابطه دولت و شهروندان باشد، محل پرسش و ترديد است. کاملاً درست است که «مخرج مشترک زيست بشري عبارت است از طلب غذا و امنيت و لذت و زمين و خانه و لباس.» و «خودخواهي و مطالبه سهم بيشتري از لذت، ذاتي بشر... و از او جدانشدني است.» ليکن اگر گفته شود انسان صرفاً همين است و لاغير، محل اعتراض و پرسش جدي است. انسان شناسي هابزي واقعيات مهمي را به ما مي نماياند که چشم بستن بر آنها، همان گونه که جنبش ليبرالي و به تبع آن مرديها به درستي بر اين نکته تکيه مي ورزند، گمراهي هاي عظيمي را مي تواند به دنبال داشته باشد، ليکن خطر عظيم تر آنجاست که تصوير هابزي از انسان را عين حقيقت و ذات ناشناختني و هزارتوي آدمي و يگانه نحوه تحقق اگزيستانس وي برشماريم.

مي پذيريم که در نظام هاي تئولوژيک و ايدئولوژيک و در تفکرات آرمان گرايانه و رمانتيستي خطر ناديده گرفتن واقعيات بزرگ انساني همواره وجود داشته و دارد. من خشم مرديها از اين همه واقعيت گريزي را مي فهمم ليکن آن را تاييد نمي کنم. مرديها قدرت نفي را در آدمي نفي مي کند. وظيفه تفکر، اگر اساساً چنين وظيفه و رسالتي براي آن قائل باشيم، آن است که همواره امکانات ديگري را در برابر امکانات موجود نهد و امکانات کنوني را نهايي ترين امکانات آدمي تلقي نکند. اين يعني دفاع از «آزادي» در عميق ترين و فلسفي ترين و غيرسياسي ترين و در همان حال سياسي ترين معناي آن، يعني درست همان کاري که خود مرديها با چالشگري هاي خويش خواهان انجام آن است.

3- 3- دفاع از ليبراليسم بر مبناي نهيليسم نيچه يي

مرديها به صراحت ليکن نا آگاهانه و شايد نيزآگاهانه به بسياري از آموزه هاي اساسي نيچه و همه نتايج و لوازم آنها تن مي دهد. البته و صد البته که ميان آموزه هاي نيچه و جنبش ليبرالي به رغم تفاوت هايشان همسويي هاي بسياري را مي توان يافت. مرديها انسان شناسي نيچه يي را مي پذيرد و حرکت روشنفکران را بر اساس مفهوم «خواست و اراده معطوف به قدرت» تحليل مي کند. حتي مقاله وي با عنوان «در دفاع از قدرت» طنيني نيچه يي دارد. انسان شناسي ليبرالي مرديها بسيار به نيچه نزديک شده، وي نيز همچون نيچه هسته سخت ماهيت انسان را خواست، يا به تعبير مرديها «خواهشگري براي ارضاي آن» مي داند. عقلانيت براي مرديها نيز، همچون نيچه، شکل تغييريافته حيوانيت و نيازهاي جسماني اوست. مرديها در باب اخلاق نيز با زبان نيچه و فرويد سخن مي گويد؛ «آيا اصلاً فارغ از خوش آمد و بدآمد انسان ها... عدالت و آزادي معنا و معيار مستقلي دارد؟» «علت بروز جدي تر عدالت خواهي و آزادي طلبي ميان کارخانه دار و کارگر، يا سياستمدار و شهروند اين است که به سبب اختلاف جدي ميان ثروت و قدرت اين دو طبقه، حسادت ناشي از ناکامي در پوشش اخلاقي عدالت و آزادي خزيده است.»، «عدالت نام ظاهراً پاکيزه و بي طرفانه يي است بر ميل غريزي به افزايش سهم من از لذت». شيوه تحليل مرديها از دو آرمان آزادي و عدالت يادآور «تبارشناسي اخلاق» نيچه است؛ «آزادي و عدالت... از هيچ فرمولي و از حيث ميزان مجاز از هيچ ترازويي پيروي نمي کنند، مگر ساخت روابط قدرت، انواع مختلف قدرت در ميان لايه هاي مختلف هرم اجتماع.» مرديها فايده گرايي نيچه يي در حوزه اخلاق را مي پذيرد و يوتيليتاريانيسم يا اصالت فايده را هم مبناي اخلاق و هم بهترين معيار براي عمل اخلاقي برمي شمرد. آنگاه به نحوي بي مبنا، يعني بر مبناي اخلاقي نيچه يي، «اميد جامعه يي اخلاقي تر و ايمن تر» را نيز در سر مي پروراند. درست است در آدمي، همان گونه که نيچه و فرويد نشان داده اند، اراده معطوف به قدرت و اراده معطوف به ميل و غرايز وجود دارد، ليکن مرديها نيز همچون دو معلم بزرگ تقليل گرايي که آدمي را به ساختارهاي بيولوژيک و زيستي اش تقليل مي دهند، اين حقيقت را که آدمي داراي اراده معطوف به حقيقت نيز هست، ناديده مي گيرد.

4-3- خطر سايکولوژيسيسم

سايکولوژيسيسم، يا اصالت روانشناسي همان خطري است که در آراي نيچه و فرويد و انديشه هاي مرديها به تبع آن دو وجود دارد. مرادم از سايکولوژيسيسم نحوه تفکري است که براي تفکر و آزادي انسان اصالتي قائل نبوده، مي کوشد تفکر و رفتار آزادانه آدمي را به پاره يي از احوالات روانشناختي تقليل دهد. براي مثال همه انديشه ها، فلسفه ها، هنرها، اديان و رفتارها براي فرويد نهايتاً به تصعيد غرايز جنسي و براي نيچه مآلاً به خواست قدرت، براي آدلر به ارضاي عقده حقارت و... بازمي گردد. براي قائلان به اصالت روانشناسي فرق نمي کند شما چگونه مي انديشيد يا چگونه رفتار مي کنيد. پاسخ پيشاپيش آماده است؛ تفکر يا رفتار آزادانه شما شکل تغييريافته ميل جنسي، خواست قدرت يا ارضاي عقده حقارت و... است. سايکولوژيسيسم نه تنها آموزه يي شبه فلسفي، و به لحاظ علمي بي ارزش است، بلکه به لحاظ انسان شناختي نيز با تقليل انسان به شرايط روانشناختي، و به دنبال آن با تقليل شرايط روانشناختي به شرايط بيولوژيک و سپس با تقليل شرايط بيولوژيک به فعل و انفعالات فيزيکي و شيميايي موجبات تقليل تفکر و آزادي را به امور فيزيکي و شيميايي فراهم مي آورد. مرديها هرگونه حرکت روشنفکري را معلول عطش و ميل به قدرت، زهد و تقواي عارفان را شکل ديگري از دنياطلبي و شجاعت، ايثار و فداکاري شجاعان را ناشي از نوعي ارضاي غريزه خشونت برمي شمارد. اين گونه تحليل هاي سايکولوژيسيستي موجبات مرگ تفکر و آزادي را فراهم آورده، به برخورد غيرمعرفتي با معرفت منتهي مي شود که خود از نيرومند ترين مبادي هرگونه ديکتاتوري و استبداد است، چرا که فرد هرگونه که بينديشد و هرگونه عمل کند، تفاوتي نمي کند زيرا همه انديشه ها و همه رفتارها ناشي از ميل به ارضاي غرايز يا خواست قدرت و... است.

6- ساختارشکني سنتي گرايانه

مرديها مي کوشد در جامعه ما و در فضاي روشنفکري ايران به ساختارشکني بپردازد. وي مي کوشد بسياري از مفروضات سترگ تئولوژيک در جامعه و نيز پيش فرض هاي بزرگ و نامنقح جريان روشنفکري کشور را به زير پرسش برده، در آنها خلل افکند. اما اين ساختارشکني، سنت گرايانه است، بدين معنا که وي با نقد مفروضات سنتي مي کوشد ما را متقاعد سازد به اصول و مبادي ليبراليسم مومن شويم و در چارچوب هاي نسبتاً ديرين و قديمي سنت ليبرالي به تفکر بپردازيم. مرديها مي کوشد ما از پارادايم موجود به پارادايمي ديگر نقل مکان کنيم، بي توجه به اينکه اين پارادايم جديد دو، سه قرني است تجربه شده و مورد نقادي هاي بسيار بنيادين قرار گرفته است. مرديها از ما مي خواهد اين نقادي ها و شکست هاي عميق جنبش بزرگ ليبراليسم را ناديده بينگاريم. ظاهراً در ذهن مرديها چنين نقش بسته است که در برابر ما سه راه بيشتر ممکن نيست؛ الف-باورهاي تئولوژيک بنياد گرايان، ب-آرمان گرايي هاي رمانتيک روشنفکران، ج-ليبرال دموکراسي مقتدر. اگر دو راه نخست را نپذيريم، ناگزيريم به مسير سوم تن دهيم. براي مرديها امکان مسير ديگري متصور نيست. در اينکه ليبراليسم امروز گسترده ترين جهان بيني و جهان است، ترديدي نيست، اما در اينکه بتوان آن را «پايان تاريخ» و «تنها گزينه ممکن» و انسان ليبرال را «آخرين انسان» تلقي کرد، ترديدهاي بسيار جدي وجود دارد. مرديها شجاعانه مي کوشد گفتمان حاکم بر جامعه ما را برهم زند، اما در همان حال به گفتمان مسلط زمانه تن مي دهد. مرديها در دوره يي به دفاع از جهان بيني و ارزش هاي ليبرالي برخاسته که اين جهان بيني و ارزش هاي آن ديگر همچون گذشته، يعني همچون مراحل آغازين جنبش ليبراليسم در قرن هجده و نوزده، دل ها را گرم نمي کند. مرديها نگاهش علاوه بر نهيليسم دوران، بر اضمحلال و مرگ انسان دوران ما نيز، يعني بر همان «آخرين انسان»، اما نه به معناي فوکويامايي آن بلکه در معناي نيچه يي تعبير، فروبسته است.
 

 هفته نامه روزنامه اعتماد