مروري انتقادي بر كتاب <در دفاع از سياست>؛
اهل سياست از جهنم نيامده‌اند همانطور كه روشنفكران - جواد ماه‌زاده

مرتضي مرديها در كتاب تازه خود <در دفاع از سياست> يكي از كليدي‌ترين گزاره‌هاي مورد بحث ليبراليسم يعني دولت را جامه‌اي سپيد پوشانده و طي مقالا‌تي در دفاع از سياست و قدرت، انگاره <دولت، شر لا‌زم> را به <دولت، خيري مطلقا لا‌زم> تفسير كرده و براي اثبات مدعاي خود نيز بيش از هر چيز از عامل لذت استفاده مي‌كند.
 

مرديها در اين كتاب با نقد هر آنچه برخي ليبرال‌ها عليه دولت و دولت‌گرايي مي‌نويسند و تكرار مي‌كنند، از زاويه‌اي وارونه دست به يك آسيب‌شناسي درون‌گفتماني مي‌زند و با بهره‌گيري از مصاديق عيني، رخدادهاي تاريخي و نيز جهان پيش‌رو، سعي در اثبات اين نكته دارد كه وجود <ليبرال دموكراسي مقتدر> با تاكيد بر هر سه جزء آن يگانه راه دستيابي بيشترين افراد جامعه به بالا‌ترين حد لذت است. از نگاه اين منتقد، خودخواهي و مطالبه سهم بيشتر از لذت، ذات بشر است و حضور دولت مي‌تواند مانع زياده‌خواهي عده‌اي و دور ماندن عده‌اي ديگر از منابع شود. از اين منظر لا‌زم است براي حفظ آزادي هر فرد، بخشي از آزادي او براي آزادي فردي ديگر ستانده شود و مسوول اين كار نيز دولت است.
 

به تعبير او <نه مردم از بهشت آمده‌اند و نه اهل سياست از جهنم.> مرديها مي‌گويد: مبناي نگاه به دولت به مثابه غارتگري بزرگ، بيشتر سازوكارهاي روان‌شناختي‌اي است كه انسان (هر چه عقب‌مانده‌تر به شكل غليظ‌تر) به كار مي‌گيرد تا عاملي را در مقام منشا نابخردي‌‌هايش به ضرب انتقاد، انتقام كند. او البته حرفي از نوع عقب‌ماندگي كه موجب اين عقيده شده است به ميان نمي‌آورد و يا نمي‌گويد چرا برخي جوامع همزمان با پيشرفت جوامع ديگر همچنان عقب‌مانده و رشدنيافته مي‌مانند؟ يا رشد نسبي جامعه چگونه حاصل مي‌شود؟ طبقه متوسط چگونه پا مي‌گيرد؟ تشكيل جامعه مدني از پايين با كدام زمينه‌ها و حمايت‌ها ميسر است؟...
 

نويسنده در فصل ديگري از كتاب و در دفاع از فرد به تبيين مقوله <لسه فر( >بگذار هر چه مي‌خواهم بكنم) مي‌پردازد. از نظر او ميل رها شده فرد براي كسب لذت بي‌مهار بن‌مايه ليبراليسم است. به زعم وي، حتي كارگراني كه با نظام سرمايه‌داري قرن نوزدهمي ‌(ليبراليسم ناتمامي‌كه منحصر به بورژوازي و لا‌يه‌هاي فوقاني اجتماع بود) درآويختند، ضدليبرال نبودند بلكه آنها هم سهم خود را از لسه فر طلب مي‌كردند و مي‌خواستند انحصار آن را فرو بپاشند؛ پس نتيجه مي‌گيرد كه عرصه اجتماع، عرصه منازعه چندين لسهفر است كه گاه بودن يكي به معني نبودن ديگري است. لسه فر يا همان آزادي فردي از نوع پديده‌هايي است كه غالبا افزايش سهم كسي از آن، عين كاهش سهم ديگران است. هر انساني ذاتا طالب رسيدن به لذت بيشتر و خواهش‌هاي ديگر است و طبيعي است كه در اين راه با هر چه بر سر خواستن‌اش قرار گيرد درگير مي‌شود. بنابراين دولت دخالت‌گر مطلوب، به دخالتي قانوني و مبتني بر ارزش‌هاي آزادي و مالكيت فردي دست مي‌زند و موجب رونق رقابت در بخش خصوصي مي‌شود.
 

در فصلي ديگر (در نقد آزادي) مبحث نظام عرضه و تقاضاي كالا‌ي آزادي را باز مي‌كند و اين پرسش را پيش مي‌كشد كه اگر آزادي از سوي جامعه‌اي در اولويت نباشد و مردم حاضر باشند آن را با كالا‌يي ديگر معاوضه كنند آيا مي‌توان به اين خواست اكثري ملت خرده گرفت؟ اگر مردم احساس نياز به آزادي بيان و قلم و... نداشته باشند تكليف ما با آزادي چيست؟ پس به اين نتيجه مي‌رسد كه ميل به آزادي با تفسيري كاركردگرايانه و فايده‌انگارانه مقبول شمرده مي‌شود و وظيفه آن رفع مانع از سر راه توليد و مصرف لذت، منطبق با مذاق فرد است. ‌
 

مرديها در نقد مشروطه هم بنا را بر اصل لذت مي‌گذارد و تاكيد مي‌كند انقلا‌ب‌ها غالبا زماني رخ مي‌دهند كه مردم از بي‌عدالتي، بي‌كفايتي و ناكارآمدي‌هاي نظام لطمه ببينند (لطمه‌هايي كه زايل‌كننده لذت‌اند) از اين رو انتساب انقلا‌ب مشروطه به انقلا‌بي ضداستبدادي، ضداقتدارگرايي و با داعيه مردم‌سالا‌ري - آن هم در جامعه ما قبل سياسي ايران - امري غيرواقعي و دور از ذهن خواهد بود. او بحث اولويت ليبراليسم بر دموكراسي و برتري توسعه و امنيت و نظم بر آزادي سياسي را با استناد به آنچه در جريان مشروطه و سپس دولت مصدق رخ داد پيش مي‌كشد و ديكتاتوري توسعه‌گرا و نظام بخش رضاخاني را جزو ملزومات جامعه ايران و پيش‌زمينه‌اي براي حركت به سمت آزادي و توسعه قلمداد مي‌كند.
اما دفاع مرديها از سياست و قدرت به اين موارد محدود نيست. او در دو فصل آغازين كتاب، نقدهايي صريح و بي‌مهابا را روانه روشنفكران بالا‌خص روشنفكران دولت‌ستيز و راديكال مي‌كند و با اين استدلا‌ل كه روشنفكران دستشان غالبا خالي از قدرت است، آنان را سياستمداراني بي‌مسند مي‌خواند كه در حسرت قدرت به نقد راديكال آن دست مي‌زنند. بنابراين اين قشر يا به دليل تظاهر به دنياگريزي و يا هراس از حضور بي‌عمل و بي‌فايده در عرصه قدرت و فروريزي اعتبار و آرمان‌هايشان اغلب از پذيرفتن مسووليت سر باز مي‌زنند. نويسنده سپس به راحتي نتيجه مي‌گيرد كه <با معيارهاي كاركردي، سياستمداران از روشنفكران برترند زيرا گرچه غالبا در چارچوب نيات خويش خودمحورانه عمل كرده‌اند و به رغم وارد كردن فشارهاي گاه سهمگين به مردم، كارنامه تاريخي آنان در توليد لذت درخشان‌ترين كارنامه است و به هر حال با حضور در عرصه حاكميت به حل مشكلا‌ت جامعه ولو عموما به منظور مقاصد فردي كمك مي‌كنند> مرديها البته صحبتي از عرصه‌هاي عمومي‌ و دولتي و محل حضور و نقش‌آفريني روشنفكران نمي‌كند؛ اينكه كار روشنفكري براي نقد حاكمان و جامعه در عرصه عمومي‌ ظهور مي‌يابد و آنان تنها زمينه‌ساز زندگي بهتر، قدرت محدودتر و كنترل شده‌تر و خواهان شرايط آزاد و برابرند. بر اين نظر نمي‌توان خرده گرفت كه بخشي از روشنفكران نيز سوداي قدرت در سر دارند كه در آن صورت كار آنها مصداق روشنفكري نخواهد بود بلكه قدرتمداري، نمايش روشنفكرانگي و عمل سياسي معطوف به قدرت نام مي‌گيرد. روشنفكران در انديشه اصلا‌ح و بهبود امور و در نهايت راديكال بودن خود، تغيير دادن نظام‌ها به شكلي بهتر و رشديافته‌ترند. روشنفكر اگرچه از حكومت ايده‌آل خود بحث مي‌كند و ويژگي‌هاي مدينه‌فاضله خويش را برمي‌شمارد و گاه از حزب و فرد و گرايش خاصي به دفاع مي‌پردازد و به قول مرديها، زمينه تخريب نظام فعلي و جهت دادن به افكار عمومي‌ را فراهم مي‌كند اما همه اينها قطعا براي تحولي رو به جلو است و به‌طور قطع روشنفكر از كار اجرايي ابا دارد و خود قادر به مديريت روشمند و اجراي برنامه‌ها نيست. او جامعه بهتر و قدرت عادلا‌نه‌تر و محدودتر را مي‌جويد و جامعه را به سمت مطلوب نظر خود دعوت مي‌كند اما اين به عنوان انقلا‌ب تعبير نمي‌شود كه خود او بخواهد بر مسند بنشيند و لا‌بد بعد از آن بخواهد مخالفان را سركوب كند و... بايد به ياد داشته باشيم كه از روشنفكري صحبت مي‌كنيم و اگر مقصودمان مفهومي ‌التقاطي است بايد آن را همراه با پسوند يا پيشوندش به‌كار بگيريم. وظيفه روشنفكر خودآگاهي، ديگرآگاهي و نقدپذيري و نقادي است. منحصر كردن كار روشنفكري به حوزه دولتي جز تعبيري مشابه همان قدرت ماكياوليستي نيست كه بخواهيم منشاء هر نقد و رويكرد مخالف را به مسندخواهي و قدرت‌طلبي ارتباط دهيم. به نظر مي‌رسد نويسنده در اين بخش در دفاع از سياست، اسير مطلق‌انديشي عامدانه‌اي شده است تا به آساني و بي‌هيچ مقاومتي، نظريه معكوس ماكياوليستي را به كرسي بنشاند؛ حال آنكه پايه‌هاي چنين نظري را خوب فرونمي‌نشاند و واقعيات و بديهيات بي‌شماري را از عرصه قدرت و وادي روشنفكري حذف مي‌كند و ناديده مي‌انگارد. به نظر مي‌رسد نويسنده كه نسبت دادن تمام ضعف‌ها، بدي‌ها و پليدي‌ها را به حاكمان، مشابه تفكر آنارشيستي و يا سوءاستفاده چپ‌گرايان از وضعيت عقب‌افتاده جوامع براي له‌كردن حكومت‌ها مي‌داند، خود در تحليل عمل روشنفكران منتقد به شكلي دايي‌جان ناپلئوني آنان را قدرت‌طلب و وامانده از سياست و مسند برمي‌شمارد.
 

آيا براي رد و منكوب كردن كمونيسم يا آنارشيسم نياز به جا انداختن اين نظريه داريم كه هر قسم مخالفت روشنفكران از قدرت‌طلبي، حسادت به جايگاه حاكمان و تلا‌ش آنها براي تصاحب امتيازهاي اجتماعي و سياسي ريشه مي‌گيرد؟
 

منبع: روزنامه اعتماد ملی