ايدئولوژي توسعه، مهمترین سد در برابرتوسعه

موسی غنی نژاد

تجدد طلبي و توسعه در ایران معاصر

تجددطلبي و قانون‌خواهي روشنفکران اواخر دوره سلطنت قاجار، زمينه‌ي پيدايش انقلاب مشروطيت را فراهم آورد. اما مسائل پيچيده و فراوان از جمله عدم توجه به مباني فکري و ارزشي تجدد، مانع از تحقق و تثبيت اهداف انقلاب شد و مشروطيت به زودي جاي خود را به استبداد به شکل جديدي داد. بخش مهمي از روشنفکران تجددخواه به تشويق حکومت اقتدارگريانه دوران رضاشاهي و توجيه روشهاي دولت‌مدار وي پرداختند. آرمان تجددخواهان از آزادي و حکومت قانون به سوي نوعي ميهن‌پرستي (وحدت ملي) و ناسيوناليسم مقتدرانه چرخش نمود. تجزيه‌ي تمدن غربي به مؤلفه‌هاي خوب و بد، التقاط و رجعت به گذشته تحت اشکال جديد، خصلت عمده‌ي اين نوع خاص تجددطلبي است. اين جريان فکري که وجه غالب نهضت روشنفکري ايران را طي بيش از نيم قرن اخير تشکيل می‌دهد در درون خود مبتلا به تناقض‌هاي غير قابل حل است، تناقض‌هايي که هر نوع خلاقيت را از آن سلب نموده است.



طي دهه‌هاي 1320 تا 1350، تجددطلبي وارونه تحت عناوين آرمانهاي ملی‌گريانه، سوسياليسم خداپرستانه، سوسياليسم ايراني، انقلاب شاه و ملت و غيره جلوه‌گر شد و بخش مهمي از روشنفکران و دانشگاهيان به منظور توجيه «علمي» اين جريانهاي فکري، آگاهانه يا ناآگاهانه دست به کار تدوين نوعي ايدئولوژي توسعه شدند. که کارکرد آن چيزي جز تبديل مفاهيم علمي انديشه‌ي مدرن به مضامين و شعارهاي ايدئولوژيک نيست.

غفلت از بنيادهاي فکري دنياي جديد معضل بسيار بزرگي است که تاکنون دامنگير ما بوده و ما را از معرفت به چگونگي حصول جامعه‌ي مدرن و علل و اسباب آن بازداشته است. درنتيجه ما هميشه توجه خود را به معلولهاي تمدن جديد، _ پيشرفتهي مادي و فني، _ متمرکز کرده ا‌يم و از علتهاي به‌ وجود آورنده‌ي اين تمدن، يعني تحول در انديشه‌ها و ارزشها، غفلت ورزيده ا‌يم. اين غفلت را که از خصلت‌هاي مهم و بارز انديشه‌ي ايراني از ابتداي آشنايي با غرب است، شايد بتوان مهمترين منشاء علل فکري توسعه نيافتگي دانست.

در انديشه‌ي مدرن (تجدد) انسان موجودي است خودخواه، متکبر و جاه‌طلب و داري گرايش فطري به سوء استفاده از قدرت. از اين لحاظ متجددين معتقدند که نظام حکومتي را بايد طوري ترتيب داد که انسانهايي که در رأس حکومت قرار می‌گيرند، حتی‌الامکان نتوانند از قدرت خود سوء استفاده کنند. تجددطلبان به تفاوت ماهوي بين حکومتهاي جديد غربي و حکومت سنتي توجه نداشتند و گمان می‌کردند که اصول تمدن جديد و حکومت قانون را، به صرف پند و اندرز و يا حيله و نيرنگ و اگر نشد با زور و انقلاب، می‌توان در يک جامعه‌ي سنتي مانند ايران، جاري ساخت. آنها دقت نداشتند که حکومت قانون و مشروطه يعني اينکه حکومت يک شر ضروري است، از اينرو هرچه بيشتر و محکم‌تر بايد آن را محدود و مشروط به قاعده‌هاي از پيش معين شده کرد.

حکومت قانون و تفکيک قوا تدابيري در اين جهت است. در انديشه‌ي مدرن حکومت جنبه‌ي تقدس ندارد و برعکس نشانه‌ي غير معنوی‌ترين و دنيوی‌ترين بخش ماهيت انساني است. از اين لحاظ می‌توان گفت که در جامعه اي که انديشه‌ي سنتي در آن حاکم است، نمی‌توان اصول حکومت قانون و تفکيک قوا و غيره را جاري و ساري ساخت. بدون کنار نهادن جنبه‌ي تقدس از حاکم نمی‌توان از حکومت قانون سخن گفت. اينها مسائلي است که تجددخواهان به آن التفات نداشتند.

تجددطلبان، استبداد سلطنتي در ايران را به فقدان تنظيمات حکومتي تعبير می‌کردند و اين نکته را عملاً ناديده می‌گرفتند که استبداد قبل از هر چيز ريشه در انديشه‌ها و مباني فکري و ارزشي دارد. آنها دچار اين توهم بودند که انسان ايراني همانند انسان غربي رفتاري حسابگرانه و مبتني بر منافع مادي دارد، حال آنکه چنين رفتاري مستلزم شيوه‌ي تعقل و ارزشهاي اخلاقي خاصي است که در چهارچوب تفکر سنتي ايراني هيچ جايي ندارد. صرف بالا رفتن آگاهي و دانش، که اينهمه مورد تأکيد تجددطلبان بود، الزاماً موجب تحول در انديشه‌ي سنتي و سازگاري آن با اسباب و لوازم دنياي مدرن نمی‌گردد. در انديشه‌ي سنتي ارزشهاي جمع‌گرايانه، قبيله‌اي و خانوادگي حاکم است و روابط بين انسانها استعبادي است و نه قراردادي. شيوه‌ي حکومت غربي که مبتني بر اطاعت از قواعد بسيار کلي و انتزاعي است براي انسان سنتي که هميشه تحت روابط ملموس رئيس و مرئوسي زندگي کرده غير قابل درک و ناپذيرفتني است.

نويسندگان تجددخواه تأکيد زيادي بر تفکيک قوا داشتند و معتقد بودند که از اين طريق می‌توان استبداد را کنترل کرد و آزادي را تضمين نمود. حال آنکه تفکيک ظاهري قوا الزاماً به معني تعادل و توازن قوا نيست. تمامي کشورهايي که مانند ايران علی‌رغم برخورداري از قانون اساسي و اصل تفکيک قوا، گرفتار تمرکز و انحصار قدرت و لذا استبداد بوده‌اند، اين مشکل را تجربه کرده‌اند. تفکيک قوا الزاماً توازن قوا را به دنبال نمی‌آورد. اعتدال در استفاده از قدرت و آزادي نتيجه‌ي اين تقابل و تفکيک قدرت‌هاست. اين طرز تفکر و شيوه‌ي اداره‌ي امور سياسي هيچ سنخيتي با تفکر سنتي که در آن برترين آرمان، يکپارچگي قومي و روابط اجتماعي مبتني بر تعبد و اطاعت از رئيس است، ندارد. اينست که تنظيمات حکومتي جديد وقتي که در کشور ما برقرار می‌گردد، تنها به تفکيک ظاهري قوا اکتفا می‌شود و مسئله‌ي توازن قوا، اگر به عنوان ضدارزش مورد حمله قرار نگيرد، اغلب در عمل مسکوت می‌ماند.

موضوع ديگري که مورد تأکيد فراوان تجددخواهان بود مشکل بيسوادي و ناآگاهي مردم بود. اينجا هم همانند موارد ديگر موضوعات متفاوت با هم خلط می‌شوند. آنها تصور می‌کردند که با


ترويج علم و دانش بين توده‌هاي مردم، تجدد و روابط نوين اجتماعي به خودي خود جايگزين جامعه‌ي کهن و روابط سنتي می‌گردد. آنها استبداد را ناشي از جهل می‌دانستند و طبيعتاً فکر می‌کردند با از ميان برداشتن ناداني و بيسوادي، استبداد نيز جاي خود را به آزادي، قانون و به طور کلي تجدد می‌دهد. چنين افکاري در ميان روشنفکران امروزي هم شديداً رايج است. در اين زمينه هم آنچه که اغلب فراموش می‌شود اين است که تجدد قبل از اينکه به سواد، دانش و آگاهي مربوط باشد، بيشتر به اصول عقيدتي و ارزشها بستگي دارد. گسترش علم و دانش نه از دليل تجدد بلکه از نتايج آن است. اگر عقايد و ارزشهاي اجتماعي تحول پيدا نکند، توسعه‌ي تعليم و تربيت به خودي خود، الزاماً منتهي به تجدد نمی‌گردد. يکسان انگاشتن جهل با استبداد و علم با آزادي که بعدها توسط مبلغين انديشه‌هاي مارکسيستي در ايران شيوع فوق‌العاده ا‌ي پيدا کرد، يکي از ويژگيهاي مهم انديشه‌ي مشروطه‌خواهان اوايل اين قرن بود.

آنچه که معمولاً ناديده گرفته می‌شود عبارتست از اين حقيقت که آزادي، مساوات، حقوق طبيعي و ديگر مفاهيم تجدد، موضوعات صرفاً علمي نيستند که با بالارفتن دانش انسان، اين مفاهيم چون حقايق مسلمي جلوه گر شوند. اين مفاهيم در شيوه‌ي تعقلي و دستگاه فکري خاصي معني واقعي خود را باز‌ می‌يابند، و در غير اين صورت منشاء سوءتفاهمها و تفسيرهاي متناقض‌اند.

پس از استقرار مشروطيت قدرت دولت مرکزي بيش از پيش تضعيف شد. توطئه‌ها و کارشکنی‌هي مخالفين مشروطه، اختلافات داخلي بين مشروطه‌طلبان، قدرت‌طلبي حاکمين محلي و رؤساي عشاير و از لحاظ سياست خارجي تقسيم ايران بين دو منطقه‌ي نفوذ دو امپراتوري روسيه و انگلستان، همگي دست به دست هم داده و کشور را طي سالهاي پس از انقلاب مشروطه عملاً در معرض تجزيه و فروپاشي کامل قرار داده بود. ارمغان تجددطلبي و قانون‌خواهي، به جاي اينکه پيشرفت باشد در عمل زوال و انحطاط جلوه می‌نمود. در چنين شرايطي طبيعتاً انديشه‌هاي روشنفکران و ترقی‌خواهان ايراني بيش از پيش متوجه و متمرکز به جنبه‌هاي خاصي از جلوه‌هاي تجدد و تمدن غربي يعني ناسيوناليسم شد. اما در اين مورد هم از توجه به مفهوم کاملاً جديد ملت در غرب غفلت شد و با خلط مفهوم غربي ملت، که مضمون کاملاً جديدي دارد، با ميهن‌پرستي قوم‌گرايانه‌ي ايراني، نتايج ناخواسته و نامطلوبي حاصل شد. شايد از اين طريق بتوان توضيح داد که چرا اغلب تجددطلبان و مشروطه‌خواهان که حقيقتاً براي حکومت قانون و آزاديهاي سياسي سينه چاک می‌کردند، به نوعي با استبداد رضاشاهي کنار آمدند و تصريحاً يا تلويحاً از اقدامات رژيم وي حمايت به عمل آوردند.

در دوران رضاشاه نهضت‌ها و حکومت‌هاي محلي و نيروهاي عشايري شديداً سرکوب شد و يک قدرت سياسي و نظامي متمرکز به وجود آمد. ارزشهاي سنتي و قومي ايران، به خصوص ايران باستان، به منظور ايجاد وحدت ملي از طريق فرهنگي تبليغ می‌شد که برگزاري کنگره‌ي بين‌المللي بزرگداشت فردوسي، نمونه ا‌ي از اين اقدامات بود. لباسهاي متحدالشکل به وجود آمد و زبان فارسي و استعمال آن از طريق ايجاد مدارس در سراسر کشور گسترش يافت. اما جالب است ببينيم مضمون اين وحدت ملي و وطن‌پرستي چه بود و چه ربطي به آرمانهاي تجددطلبانه داشت.

سعيد نفيسي در توضيح وطن‌پرستي، از نوع رضاشاهي آن البته، می‌نويسد، «مصداق امروزي وطن‌پرستي اينست که هر کس آب و خاک و جايگاه نياکان و زادگاه خود را بي هيچ قيد و شرطي دوست بدارد و هر چه بدان متعلق است چه خوب و چه بد به سرحد ستايش و با کمال ايمان و حضور قلب بپرستد و آن را بر هر چه ديگران دارند ترجيح بدهد. اگر هم آزاري در کشور خود ديد دست از آن برندارد و آن را ترک نکند و در هر موقع آماده باشد که جان خود را بدهد و همه‌ي کوششهاي شبانه روزي او بايد براي خدمت به زادگاه و جانفشاني در راه آن باشد... در برابر اين کار به هيچ پاداش مادي چشم نداشته باشد و جز اجر معنوي و مزد اخلاقي چيزي نخواهد... »

مسئله اينجاست که يا واقعاً اين نوع اصلاحات و ايجاد وحدت ملي و تشويق ميهن‌پرستي همان ناسيوناليسم کشورهاي متمدن است يا اينکه بازگشت به ارزشهاي کهن قومي و ايران پرستي باستان؟


. ناسيوناليسم مدرن يا ميهن‌پرستي سنتي


واقعيت اين است که انسجام جوامع متجدد غربي بر پايه‌ي ارزشهاي مشترک قومي و پيروي صرف از ارزشهاي کهن وطن‌پرستي
Patriotisme ، يعني حس تعلق به قوم، قبيله يا خاک، به وجود نيامد، بلکه بيشتر بر پايه‌ي احساس يگاینگي منافع فردي و جمعي از طريق گسترش روابط مبادله و بازار حاصل شد. ناسيوناليسم در کشورهاي متجدد غربي بر اساس تشکيل دولت – ملتها Ιtat – Nation به وجود آمد يعني کشور به عنوان يک واحد سياسي داراي يک مضمون کاملاً جديدي است که عبارتست از يک کل متشکل از جامعه‌ي مدني و دولت.

وطن‌پرستي و ناسيوناليسم در اين جوامع به معني فداکردن فرد براي جمع به منظور هدفهاي جمع‌گرايانه و صرفاً انتزاعي نيست (دوست داشتن وطن به صرف ميهن‌پرستي و بدون هيچ چشم‌داشت مادي)، بلکه به معني حفظ هر چه بهتر منافع خصوصي آحاد افراد است. ناسيوناليسم غربي، برخلاف وطن‌پرستي سنتي، يک هدف در خود نيست، بلکه وسيله ايست براي تحقق حقوق فردي آحاد ملت. ميهن‌پرستي دوران پهلوي هيچ نوع سنخيتي با آرمانها و ارزشهي ناسيوناليسم جديد غربي ندارد، چرا که در آن سخن از حقوق فردي نيست بلکه تنها بر تکاليف ملي و ميهني تأکيد می‌شود. برخلاف آنچه تصور می‌شود ايدئولوژي مورد تبليغ دوران رضاشاه، غرب‌گرايي نيست بلکه احياي ارزشها و سنتهاي کهن با ظواهر غربي است.

آرمانها و نيز اقدامات رژيم رضاشاهي تماماً در جهت ايجاد يک اقتصاد متمرکز دولتي و يک نظام سياسي سرکوبگر و ضد آزادي بود. در اين دوران، علی‌رغم ايجاد تمرکز سياسي، امنيت و اصلاحات مهم در سيستم اداري و قضائي کشور، هيچ طبقه سرمايه‌دار يا بورژوازي پديد نمی آ‌يد. ثروتمندان اين عصر، يا همانند گذشته زمينداران بزرگ هستند و يا ديوانسالاران عاليرتبه کشوري و لشکري و معدود پيمانکاراني که با سوء استفاده از موقعيتها و بند و بست با صاحب‌منصبان دولتي به پول و ثروت رسيده‌اند. فعاليتهاي اقتصادي حوزه‌ي مستقل از قدرت سياسي متمرکز را تشکيل نمی‌دهد، و شرط وارد شدن و موفقيت در اين فعاليتها، تمکين و زد و بند با قدرت حاکمه (دولت) است. از اين لحاظ می‌توان گفت که مدل اجتماعي و سياسي ايران اين دوران، بيش از آنکه به جوامع متجدد غربي شباهت داشته باشد به مدل سنتي جامعه‌ي ايراني نزديکتر است يعني کليه‌ي حوزه‌هاي زندگي اجتماعي، به طور سلسه مراتبي، حول محور قدرت سياسي (سلطنت) متمرکز شده‌اند.

با اشغال نظامي ايران توسط متفقين و سقوط رضاشاه، روياهاي مه‌آلود تجددطلبي به کابوس وحشتناکي تبديل شد. غرور ملي که به نحو نامعقولي بر آن پر و بال داده شده بود شديداً جريحه‌دار شد و وعده و وعيدهاي عريض و طويل پيشرفت و تجدد و احياي عظمت ايران باستان، توخالي از آب درآمد. در چنين محيط آشفته و آکنده از يأس و نوميدي از غرب و تجدد است که نوعي ايدئولوژي بيگانه‌ستيزي و بازگشت به خود، شروع به رشد می‌نمايد و زندگي فکري و سياسي دهه‌هاي آينده را رقم می‌زند. تجددطلبي اقتدارگرايانه رضاشاهي مفتضحانه رنگ می‌بازد و موقتاً از صحنه خارج می‌گردد.

. تجددگرايي وارونه، رجعت به گذشته تحت اشکال جديد


در چنين محيط آکنده از احساس بيهودگي و سرخوردگي و نيز احساس تحقير ناشي از حضور قدرتمندانه نيروهاي خارجي در ميهن، آرمانهاي ريشه‌دار وطن‌پرستي به صورت نوعي بيگانه‌ستيزي، در اشکال مختلف، استحاله يافت. شيوع انديشه‌هاي سوسياليستي، به خصوص مارکسيسم استاليني بين روشنفکران که به ارزشها و آرمانهاي سنتي و قبيله‌اي وجهه‌اي به ظاهر علمي می‌داد، تمامي آرمانهاي تجددطلبانه‌ي اوليه‌ي تضعيف شده در دوران استبداد رضاشاهي را، بيش از پيش تحت شعاع قرار داد.

دو جريان سياسي و فکري اين دوران، يعني سالهاي بعد از شهريور 1320، حزب توده و جبهه‌ي ملي بود. اين دو جريان علی‌رغم اختلافاتشان در تحليلها و شيوه هاي فعاليت سياسي، از سيستم ارزشي واحدي نشأت می‌گرفتند که عبارتست از نوعي جمع گرايي (قبيله‌گرايي) سنتي و بيگانه ستيز که در آن کليه‌ي بدی‌ها، عيوب و کمبودها به عوامل خارجي نسبت داده می‌شد. برون‌افکني کليه‌ي ناهنجاريها، خصلت عمده‌ي اين طرز تفکر است. شايد بتوان گفت که کليه‌ي گرايشهاي روشنفکري از آن تاريخ تاکنون متأثر از اين طرز تفکر بوده و در برخي موارد اين بيگانه‌ستيزي و استقلال‌طلبي صراحتاً شکل بازگشت به خود و بازگشت به گذشته به خود گرفته است.

. ظهور ميهن‌پرستي بيگانه‌ستيز تحت شکل جديد

برخلاف تصور بسياري از روشنفکران و اغلب طرفداران جبهه‌ي ملي، اين جبهه ماهيت و مضمون عميقاً تجددخواهانه، آزادی‌خواهانه (ليبرال) و دمکراتيک نداشت. انديشه و عمل خود دکتر


مصدق خود گواه بر اين است که عقايد و ارزشهاي سنتي وجه غالب، يا شايد بتوان گفت مضمون اصلي تفکر وي است و مشروطه‌خواهي (حکومت قانون) و دموکراسي براي او بيشتر وسايلي براي رسيدن به هدف اصلي (استقلال ملي) است، تا هدفهاي در خود. از اينرو می‌توان گفت که اين مفاهيم و ارزشها و به طور کلي تجدد از ديدگاه وي اهميت ثانوي دارد. دکتر مصدق در خاطرات و تأملات خود صريحاً می‌نويسد وقتي پاي مصالح مملکت در ميان است می‌توان قانون اساسي را ناديده گرفت. وي معتقد است آنچه بايد رعايت شود روح قانون اساسي است، نه صرفاً نقص آن. او در واقع خود را طبيب يا مجتهدي می‌داند که بنا به مصلحت مملکت حق دارد قانون اساسي را تفسير و احياناً نقض کند. اما به اين سئوال که منشأ چنين اجتهاد و حقي چيست پاسخ نمی‌دهد. واضح است که اين روش حکومتي با اصل حکومت قانون و هيچيک از اصول دموکراتيک ربطي ندارد، چرا که هر کس می‌تواند تفسير متفاوتي از مصلحت مملکت داشته باشد و در اين صورت هيچ معياري درباره‌ي اينکه چه کسي حق دارد قابل تصور نيست.

بدين ترتيب می‌توان گفت که تفکر سياسي دکتر مصدق در چهارچوب انديشه‌ي سنتي در مورد امر حکومتي می‌گنجد و سنخيتي با انديشه‌ي سياسي مدرن (حکومت قانون و غيره) ندارد. ناسيوناليسم وي از نوع ميهن‌پرستي قومي قبيله‌ اي با رنگ و لعاب جديد است و نه ناسيوناليسم متجدد (ملت - دولت). اين تفکر و شيوه‌ي عمل سياسي غير دموکراتيک و "پوپوليستي"
Populiste، از سوي بسياري از روشنفکران طرفدار مصدق، نشانه‌ي پايبندي وي به دموکراسي حقيقي تلقي شده است!

يکي از ويژگی‌هاي تلقي سنتي و قبيله ا‌ي از امر سياست، عبارتست از فروکاستن آن به رابطه‌ي دوست و دشمن و خودي و بيگانه. چنين تلقی‌ اي از سياست غالب‌ترين وجه انديشه و عمل سياسي دکتر مصدق و به تبع آن جبهه ي ملي و روشنفکران طرفدار آن را تشکيل مي دهد. اغلب اظهارات و نوشته‌هاي مصدق حاکي از اين است که او مخالفين سياسي خود را عامل بيگانگان می‌دانست. سياستمداران از نظر وي به دو گروه تقسيم می‌شدند، آنها که ملي و طرفدار ايران بودند و آنها که از منافع بيگانگان حمايت می‌کردند. اين برون‌افکني کليه‌ي مصائب و بيگانه‌ستيزي، در واقع آغاز نوعي بازگشت به خود و رجعت به گذشته است که طي دهه‌هاي 1340 و 1350 شمسي به اوج خود خواهد رسيد.

گرايش به ارزشهاي جمع‌گرايانه سنتي – قبيله‌اي، با نفوذ انديشه‌هاي سوسياليستي، به خصوص از سالهاي 1320 به بعد، به طور فزاينده‌اي بين روشنفکران جوان تقويت شد. حزب توده با به کار گرفتن الفاظ و عبارات علمي و ادعاي در انحصار داشتن تفکر علمي، اقشار جوان روشنفکر و تحصيلکرده را به خود جذب می‌نمود.

. پيوند ميهن‌پرستي سنتي و آرمانهاي سوسياليستي (سوسياليسم ايراني – نيروي سوم)

در جريان نهضت ملي شدن صنعت نفت، دو جريان حزب توده و جبهه‌ي ملي اغلب به صورت دو رغيب عمل کردند و به ندرت اتفاق افتاد که يک اتحاد واقعي بين آنها ايجاد شود. پس از کودتاي 28 مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق، اين رقابت تبديل به دشمني علني شد و هر يک ديگري را متهم به خيانت نمود. اين واقعيت تاريخي موجب شده که قرابت فکري و اشتراک ارزشها بين اين دو گرايش فکري اغلب ناديده گرفته شود. در هر صورت، نکته اي که بايد اينجا مورد تأکيد قرار گيرد اين است که نزديکي و اشتراک ارزشهاي بين دو جريان سياسي فوق در نيروي سوم تبلور يافت.

خليل ملکي با انشعاب از حزب توده و پشت کردن به انترناسيوناليسم سوسياليستي (استاليني)، به آرمانهاي سوسياليستي رنگ و لعاب ايراني و ميهن‌پرستانه داد. جذبه‌ي نيروي سوم و سوسياليسم ايراني آن براي نسل جوان و روشنفکر ناشي از اين بود که تحليل هاي به ظاهر علمي مارکسيستي درباره‌ي مبارزه‌ي طبقاتي، سير تاريخ و غيره با تأکيد بر استقلال از هر دو بلوک شوروي و غرب طرح می‌شد و با ميهن‌پرستي سنتي ايراني سازگاري بيشتري داشت.

نيروي سوم در واقع تبلور اوليه‌ي غرب و شرق ستيزي توأم بود که در عين ستيز با سلطه‌ي آنها، انديشه‌ي علمی‌شان را می‌پذيرفت. نيروي سوم مدعي ترکيب ارزشهاي سنتي (ايراني) و تفکر علمي بود. با توجه به اينکه شرق کمونيستي (شوروي) هم در حوزه‌ي تفکر غربي قرار دارد، می‌توان گفت که نيروي سوم مبدع يا لااقل مبلغ غرب‌ستيزي توسط انديشه‌ها و مفاهيم غربي (موازين علمي جامعه‌شناسي!) به منظور تحقق بخشيدن به آرمانهاي سنتي بود. اين خلط هولناک مفاهيم، انديشه‌ها و ارزشها، آشوب فکري اسفناکي به وجود آورد که هنوز هم ادامه دارد.

. تجددطلبي وارونه و تجزيه‌ي تمدن غربي

اگر تجددخواهان اوليه، همانند ملکم، می‌خواستند انديشه‌هاي ايراني را غربي کنند، ملکي و روشنفکران دنباله‌رو او در صدد بر‌می آ‌يند انديشه‌ي غربي را ايراني کنند. اگر ملکم و امثال او


براي جا انداختن اصول تمدن غربي، عالماً و عامداً و از روي مصلحت آنها را با عبارات و الفاظ شرعي و اسلامي ارائه می‌نمودند، روشنفکراني چون ملکي و آل احمد و دکتر شريعتي بعد از وي، با خلوص نيت اعتقاد داشتند که فرهنگ سنتي، با آخرين نظريه‌هاي سياسي جديد سازگاري دارد. تلقي اين روشنفکران متأخر از مسئله‌ي تجدد نسبت به تجددطلبان اوليه، در حقيقت يک گام به پس بود، چرا که متقدمين اين مسئله را دريافته بودند، يا لااقل حس می‌کردند که اصول فکري و ارزشي تجدد در حوزه‌ي تفکر سنتي غير قابل درک و پذيرش است، لذا اين اصول را در قالبهاي شرعي و اسلامي عنوان می‌کردند؛ اما متأخرين به تميز بنيادين بين دو سيستم فکري و ارزشي سنتي و جديد کاملاً بي التفات بودند. اشکال متقدمين اين بود که به مسئله کم بها دادند، اما متأخرين اساساً متوجه مسئله نشدند.

تجددطلبان اوليه به اين نتيجه رسيده بودند که علل پيشرفت غرب در نظم و ترتيب ناشي از حکومت قانون است، از اين رو نهضت قانون‌خواهي و مشروطه را به راه انداختند؛ اما چون توجهي به اين مسئله ننمودند که قانون‌خواهي در خود غرب چگونه به وجود آمد و به چه صورت و چرا ارزشهاي سنتي به مدرن متحول شدند، دچار اين خوشخيالي شدند که به صرف توصيف «مزياي» نظام غربي، ارزشهاي جديد به راحتي در سيستم فکري و ارزشي سنتي پذيرفته و جذب خواهد شد. روشنفکران متأخر که شکست مشروطه را کلاً ناشي از توطئه‌ي خارجي می‌دانستند، درصدد برآمدند خيلي فراتر از قانون‌خواهي يا سير اهداف معين مشروطه بروند. آنها به زعم خود به اساس مطلب پي برده بودند و از غرب تنها علم و تکنولوژي آن را می‌خواستند برگيرند و بقيه را به کناري نهند. تجددطلبان اوليه اين درک را داشتند که تمدن جديد در سايه‌ي تحول در انديشه‌ها و ارزشها پديد آمده است، اما چون در مضمون اين تحول دقت ننمودند، استقرار تجدد در ايران را امر ساده‌اي پنداشتند و تحليل‌هايشان در سطح ماند.

اما غفلت آل احمد و همفکرانش مضاعف است، اينها نتايج تمدن جديد را علت پيدايش آن می‌پندارند، اينست که درکشان از ماهيت اين تمدن بسيار ابتدايی‌تر و مغشوش‌تر از تجددطلبان اوليه است. نيروي سوم و روشنفکران پيرو آن، اين توهم را در کشور ما شايع کردند که گويا تمدن جديد (غربي) قابل تفکيک است به طوريکه می‌توان اجزاي مفيد و خوب آن را (مانند علم و تکنولوژي) انتخاب نمود و اجزاي نامناسب و بد آن (فرهنگ و ارزشها) را به کناري نهاد. اينها توجه نداشتند که تمدن صنعتي و علم و تکنولوژي آن، محصول تفکر جديدي است که پيديش علوم انساني را ممکن ساخت و اين علوم در واقع وجهه‌اي از آن است. ما از خود هيچگاه علوم انساني نداشته‌ ايم و نداريم، اين علوم تنها در حوزه‌ي انديشه‌ي جديد قابل تصورند.

علم و تکنولوژي و علوم انساني دو روي يک سکه‌اند، آنها را نمی‌توان از هم تفکيک نمود. تمدن جديد و علم و تکنولوژي آن محصول انسان جديد است و اين انسان خود نتيجه‌ي انديشه‌ها و ارزشهاي نوين است. دست يافتن به صنعت و تکنولوژي يک مسئله‌ي صرفاً فني و علمي به معني خاص کلمه نيست بلکه بيشتر موضوعي است مربوط به نظم اجتماعي خاصي که خود از قواعد رفتاري ويژه‌ي انسانها نشأت می‌گيرد و اين قواعد ريشه در انديشه‌ها و ارزشهاي جديد دارد. به صرف وارد کردن علوم و فنون جديد نمی‌توان يک جامعه‌ي پيشرفته، يا به قول امروزيها توسعه‌يافته، ايجاد نمود. تا زماني که انديشه‌ها و ارزشها متحول نشده و نظم اجتماعي نويني را پديد نياورده‌اند، وارد کردن علم و فنون جديد همانند بذر پاشيدن در شوره زار است.

مضمون فکري و ارزشي رژيم شاه به خصوص بعد از اصلاحات ارزي (انقلاب شاه و ملت) و نيز تصور يا توهم تمدن بزرگ، در چهارچوب همين تجددطلبي وارونه قرار می‌گيرد. اصول انقلاب شاه و ملت در واقع تقليدي از برنامه‌ي حزب توده و نيروي سوم بود. حزب فراگير رستاخيز که بعدها (در اسفند 1353) به دستور شاه ايجاد شد در واقع تقليدي بود از حکومتهاي سوسياليستي توتاليتر و تک‌حزبي.

تمدن بزرگ در واقع از همان روش و هدفهاي تجددطلبي وارونه، يعني تجزيه‌ي تمدن جديد و دست‌چين کردن عناصر خوب و کنار نهادن عناصر بد، پيروي می‌کند. «در راه نيل به تمدن بزرگ ما بايد بر اساس جهان‌بيني هميشگي ايراني بهترين اجزاء مدنيت و فرهنگ ملي خويش را با بهترين اجزاء تمدن و فرهنگ جهاني درآميزيم... بايد دانش و تکنولوژي پيشرفته جهان صنعتي را به بهترين صورت مورد اقتباس و استفاده قرار دهيم ولي در همان حال بايد از رسوخ عناصر نامناسب تمدنهاي ديگر در جامعه‌ي خود و از سرايت آلودگيهاي اخلاقي و اجتماعي و سياسي آنها بدين جامعه خودداري کنيم. بايد غرب‌زده نباشيم ولي اين مفهوم را مرادف با دشمني با غرب و با هر گونه تجددطلبي تلقي نکنيم.» اين سخنان نياز به تفسير بيشتري ندارد و نشان می‌دهد که چگونه تجددطلبي وارونه در فرهنگ و جامعه‌ي ما شمول عام داشته است.



. ايدئولوژي توسعه به عنوان مانع توسعه

تجددطلبي وارونه به تدريج با کمک گرفتن از مفاهيم وارداتي غربي، درباره‌ي توسعه‌ي اجتماعي و اقتصادي، امپرياليسم، تقسيم بين‌المللي کار و غيره، تبديل به نوعي ايدئولوژي جهان


سومي يا ايدئولوژي توسعه گرديد. ايدئولوژي توسعه عبارتست از جذب، استحاله و نهايتاً مسخ مفاهيم جديد علوم انساني، به خصوص علم اقتصاد، توسط انديشه‌ها و ارزشهاي سنتي به منظور توجيه فرهنگ بومي و نشان دادن برتري آن نسبت به فرهنگ غربي. از لحاظ روش‌شناسي ويژگي مهم اين ايدئولوژي قرائت معکوس تاريخ و جابه‌جا کردن عناصر تشکيل دهنده‌ي روابط علت و معلولي در جريان توسعه است. سياستهاي توزيع مجدد ثروت، گسترش بيمه‌هاي اجتماعي، آموزش رايگان، خلاصه تمامي آنچه که به عنوان ويژگی‌هاي يک دولت رفاه پيشرفته تلقي می‌شود، همگي به دنبال دوره‌هاي طولاني پيشرفت اقتصادي امکان‌پذير شده‌اند، اما در چهارچوب ايدئولوژي توسعه اين نتايج بهبود وضع اقتصادي به عنوان پيش‌شرطهاي توسعه‌ي اقتصادي تلقي می‌شوند.

يکي از وجوه مهم ايدئولوژي توسعه عبارتست از پر بها دادن به نقش علم و فن در تحقق بخشيدن به پيشرفتهاي اجتماعي و اقتصادي و به طور کلي توسعه، به عبارت ديگر فروکاستن امر توسعه به يک موضوع صرفاً فني و علمي. طبق اين طرز تفکر، مشکل اساسي و نهايي توسعه، مشکل مديريت به معني عام کلمه است.

آنچه که تمدن صنعتي و تکنولوژي پيشرفته‌ي آن را به وجود آورده عبارتست از رويکرد فکري و ارزشي جديد نسبت به منزلت انسان در عالم و جامعه، و نسبت به روابط اقتصادي – سياسي، که از آن می‌توان به عنوان تجدد ياد کرد. تجدد، که تمدن صنعتي در واقع نمود مادي آن است، نظم حاصل از روابط قراردادي و کاتاليکš