نبرد با تورم برای رفاه جامعه
دکتر موسی غنی نژاد


فریدمن یکی از تاثیرگذارترین اقتصاد دانان قرن بیستم است که اندیشه های او در زمینه اقتصاد کلان و سیاست های پولی پس از کینز شاید بیشترین نقش را در تحولات سیاست های اقتصادی سه دهه آخر قرن بیستم گذاشته است. او علاوه بر مباحث مربوط به اقتصاد کلان و سیاست های پولی، در زمینه روش شناسی علم اقتصاد نیز یک چهره برجسته است. مقاله معروف او تحت عنوان روش شناسی اقتصاد اثباتی (positive) که در اوایل دهه 1950 منتشر شد، نقطه عطفی در مباحث مربوط به روش شناسی علم اقتصاد به شمار می رود.

تقریبا همه کسانی که درباره روش شناسی علم اقتصاد تحقیق و بحث کرده اند، به این مقاله اشاره کرده و به نوعی از آن تاثیر پذیرفته اند. البته فریدمن چه در زمینه روش شناسی و چه در زمینه اقتصاد کلان و اقتصاد پولی مخالفان زیادی نیز دارد.

اما در هر صورت از آنجا که مشاوره های او در خصوص مبارزه با تورم و سیاست های پولی متناسب با آن بسیار موفقیت آمیز بوده در نتیجه شهرت بسزایی را برای این اقتصاد دان آمریکایی به همراه داشته است. توصیه های فریدمن برای مبارزه با تورم که ناظر بر کنترل حجم پول و تنظیم آن توسط بانک مرکزی در تناسب با رشد اقتصادی است، هم در کشورهای پیشرفته و هم برخی کشورهای درحال توسعه نتایج بسیار مثبتی به بار آورد.

در واقع از اوایل دهه 1970 که کشورهای صنعتی غربی با مشکل تورم توأم با رکود روبه رو شدند و منحنی فیلیپس در خصوص رابطه معکوس میان نرخ تورم و بیکاری در میان مدت درست از آب در نیامد و همچنین سیاست های پولی و مالی کینزی در عمل با شکست مواجه شدند، اقبال و اندیشه های فریدمن رو به فزونی نهاد، و از دهه 1980 چه در اروپا و چه در آمریکا بسیاری از کشورها برای چاره جویی مشکل تورم توأم با رکود به توصیه های فریدمن روی آوردند. امروزه اغلب بانک های مرکزی دنیا به توصیه اکید فریدمن در رابطه با متناسب کردن متغیر پولی با نرخ رشد اقتصادی به عنوان یک اصل پذیرفته شده و غیرقابل تردید نگاه می کنند.مخالفان نظریه های فریدمن معمولا کینزین های با گرایش چپ و طرفداران مداخله دولت در فعالیت های اقتصادی هستند.

فریدمن در واقع یکی از مدافعان سرسخت و اصولی نظام بازار رقابتی بود و با سیاست های مداخله جویانه دولت ها در فعالیت های اقتصادی و مخدوش کردن نظام قیمت ها به شدت مخالف بود. مخالفین او این اتهام را به او وارد می سازند که به موضوع عدالت اجتماعی و اقتصادی بی تفاوت بوده و رشد اقتصادی را بر توزیع عادلانه تر درآمد ترجیح می داد. اما واقعیت این است که چنین اتهاماتی بر او وارد نیست و او خود همیشه اذعان می داشت که طرفداری او از نظام بازار رقابتی عمدتا به خاطر بهبودی است که این نظام اقتصادی بر وضعیت فقیرترین اقشار جامعه پدید می آورد.

او مثال های تجربی و تاریخی زیادی در پشتیبانی از این نظریه خود در کتاب هایش آورده است و به طرفداران طبقات زحمت کش همیشه این هشدار را داده که اقتصاد های دولتی بر خلاف آنچه که اغلب تصور می شود به سود این اقشار عمل نمی کند. همان طور که قبلا اشاره شد فریدمن دو اندیشه اصیل از خود به جا گذاشته؛ یکی در زمینه روش شناسی و دیگری درباره اقتصاد کلان و نظریه پولی. البته او تفسیر جدیدی از نظریه اقتصاد کلان کینزی داده و با استفاده از نظریه تابع مصرف او، اظهار داشته است که مصرف تابعی از درآمد است اما نه درآمد جاری به صورتی که در مدل های کینزی تصور می شود. مصرف کنندگان مطابق پیش بینی های درآمد خود در درازمدت، رفتار مصرفی شان را انجام می دهند یعنی به صرف بالا رفتن یا پایین آمدن درآمد جاری الگوی مصرف آنها بلافاصله تأثیر نمی پذیرد.

از این رو او معتقد بود که سیاست های پولی و مالی انبساطی توصیه شده در مدل های کینزی نتیجه مورد انتظار را به بار نمی آورد. از این گذشته در مدل فریدمن بازیگران اقتصادی با در نظر گرفتن درآمد واقعی شان یعنی با احتساب تورم مورد انتظار تصمیم گیری می کنند. از این رو است که فریدمن رابطه معکوس میان بیکاری و تورم را که معمولا با منحنی فیلیپس مطرح می شود مورد تردید قرار داده است.

او معتقد است که شرایط تورمی در میان مدت و درازمدت نه تنها باعث کاهش بیکاری نمی شود، بلکه خود در نهایت به رکود توأم با تورم می انجامد. شاخص ترین یادگار اندیشه فریدمن این اندیشه او است که تورم همیشه و همه جا یک علت اصلی دارد و آن افزایش سریع تر حجم پول نسبت به مقدار واقعی تولیدات کالاها و خدمات است. به عقیده فریدمن سه دلیل اصلی وجود دارد که باعث می شود دولت ها سیاست های تورم زا درپیش گیرند؛ یکی تامین مالی هزینه های دولت بدون توسل به مالیات است. یعنی دولت با استقراض (چاپ پول) مشکلات مالی خود را حل می کند. این سیاست در واقع نوعی گرفتن مالیات تورمی بدون رضایت مردم است.

دوم هدف گذاری دولت ها برای مبارزه با بیکاری یا اشتغال کامل است. دولت ها برای این منظور تقاضای کل را از طریق سیاست های مالی و پولی انبساطی افزایش می دهند که نتیجه آن افزایش حجم پول و در نتیجه تورم است. سومین دلیل افزایش بیش از حد مقدار پول به عقیده فریدمن به تصمیمات اشتباه بانک های مرکزی مربوط می شود. آنها براساس تئوری های نادرست تصور می کنند وظیفه کنترل نرخ بهره را به عهده دارند، در حالی که وظیفه اصلی بانک های مرکزی در واقع کنترل حجم پول است.

منبع:كارگزاران - 27/8/85