متن
سخنراني دکتر غني
نژاد با موضوع
فلسفه اقتصاد
و اپيستمولوژي
اقتصاد
براي
بيان و شرح
معرفت شناسي
علم اقتصاد از
فلسفه علم
شروع مي كنم.
فلسفه علم
شاخه هاي مختلفي
دارد و تا
آنجا كه در
مورد اقتصاد
مي دانم مباحث
مربوط به
اپيستمولوژي
اقتصاد از دهه
۷۰ ميلادي
آغاز شده است
و قبل از آن نه
طرفداران
زيادي داشت و
نه چندان در
محافل علمي
مطرح بوده است.
معرفت شناسي
مطالعه
چگونگي شكل
گيري اصول و
تئوري شناخت
است و وقتي مي
گويم معرفت
شناسي علم
اقتصاد منظور
چگونگي شكل
گيري مباني
علم اقتصاد
است. اگر
بخواهيم به
بررسي معرفت
شناسي
بپردازيم
بايد مقايسه
اي ميان انديشه
قدما و مدرن
انجام گيرد.
در واقع مي
توان گفت كه
فلسفه قديم
جهان شناسي
بود و بدين
واسطه فاعل
شناسا در مورد
جهان مي
انديشيد. اما
انديشه فلسفه
مدرن عمدتاً
معرفت شناسي
است.
در
انديشه مدرن
دوگانگي فاعل
شناخت وجود ندارد.
در انديشه
نوميناليستي
چون فرآيند
شناخت از
فيلتر ذهن
انسان مي گذرد
و محدوديت ذهن
انسان در اين
زمينه به
عنوان يك
مسئله مطرح است
و ذهن محصول
يك فرآيند
تحولي است
بنابراين در
چارچوب اين
فرآيند به اين
نتيجه مي رسيم
كه ذهن انسان
قادر به شناخت
كلي و تماميت
جهان نيست چرا
كه ذهن نمي
تواند بر همه
چيز احاطه
داشته باشد.
و حالا
سئوالي كه
مطرح مي شود
اين است كه اين
مباحث را
چگونه مي توان
به اقتصاد
ارتباط داد.
علم اقتصاد
نيز مانند
ديگر علوم
اجتماعي مدرن
محصول انديشه
سوبژكتيوي
است. نزديكي
بسيار زيادي
ميان فرض هاي اوليه
علم اقتصاد و
انديشه
نوميناليستي
وجود دارد و
مهمترين آنها
آزادي فردي
است چرا كه آن
شناختي بهتر
است كه فرضيه
هاي بهتري را
ارائه دهد و
ارائه فرضيه
هاي بهتر نياز
به آزادي دارد.
انديشه
نوميناليستي
انديشه آزادي
است و
بنيانگذاران
نوميناليسم و
فلاسفه آزادي
عمدتاً افراد
يكساني هستند.
اولين
بنيان علم
اقتصاد هم
آزادي فردي است
و اساس علم
اقتصاد هم
همان بحث دست
نامرئي آدام
اسميت است.
در واقع
اين پارادايم
بر اين اساس
است كه در
قواعد
اجتماعي تضاد
بايد جاي خود
را به همسويي
منافع بدهد و
اگر به افراد
آزادي در چارچوب
قواعد داده
شود منافع جمع
هم تامين خواهد
شد و كل علم
اقتصاد توضيح
همين جريان
است و مباحث
مربوط به
اقتصاد بازار
هم تشريح اين
مسئله است. و
اين در نقطه
مقابل
پارادايم
تضاد در
انديشه قدما
است.
اولين
بحث كتاب هاي
درسي اقتصاد
هم تئوري
تقاضا است و
تئوري تقاضا
تئوري آزادي
انسان است و
چون خودم اقتصادخوانده
هستم بايد
بگويم اقتصاد
علم آزادي است
و برخلاف آنچه
بسياري مدعي
شده اند بايد
بگويم اقتصاد
يك موضوع
بيشتر ندارد و
تنها يك اقتصاد
داريم آن هم
اقتصاد بازار
است و اينكه بعضي
مي گويند
اقتصاد
سوسياليستي
اقتصاد مسيحي
و يا اقتصاد
اسلامي وجود
دارد. صحيح
نيست و تنها
اقتصاد بازار
وجود دارد هر
موضوع اقتصادي
كه بخواهيم در
مورد آن فكر
كنيم خارج از
مفهوم قيمت
قابل طرح نيست
و هر تصوري
راجع به اقتصاد
نيازمند تصور
وجود قيمت
است.
ماركس
نيز هيچ وقت
نمي گويد
اقتصاد سوسياليستي
وجود دارد. او
اقتصاد سياسي
را نقد مي كند
اما نمي گويد
اقتصاد
سوسياليستي
وجود دارد. اما
بعدها كه
ماركسيست ها
قدرت را در
روسيه به عهده
گرفتند با
معضل ايجاد
اقتصاد
سوسياليسم روبه
رو شدند اما
ديدند نمي
توانند بدون
قيمت كاري
انجام دهند و
بحث برنامه
ريزي متمركز
را آغاز كردند
اما باز هم
سئوال پيش آمد
كه چگونه اين
برنامه ريزي
صورت بگيرد.
بحثي كه
در رابطه با
اين سئوال پيش
مي آيد اين
است كه در يك
جامعه منابعي
وجود دارد و
اين منابع
محدود هستند و
اگر اين منابع
را به يك مصرفي
اختصاص دهيد
از ديگري بايد
صرف نظر كرد و
بحث مطرح شده
اين بود كه
منابع به كدام
مصرف بايد
برسد. در
اقتصاد بازار
اين كار
براساس مكانيسم
قيمت برعهده
بازار است اما
ماركسيست ها گفتند
كه ما برنامه
ريزي مي كنيم.
اما
منابع بايد
براساس يك
واحد مشخص با
هم جمع شوند و
تخصيص يابند و
بحث محاسبه در
اينجا پيش آمد
و تا به امروز
نيز هيچ
ماركسيستي
نتوانسته است
به اين سئوال
و مسئله پاسخ
دهد. در واقع
لودويك فون
ميزس بحث
محاسبه را
آغاز مي كند و
در مقاله اي
به سوسياليست
ها مي گويد كه
ايجاد
سوسياليسم يك
توهم است چرا
كه جايگزيني
براي مكانيسم
بازار وجود
ندارد.
در ادامه
نيز عده اي از
ماركسيست ها،
سوسياليسم
بازار را مطرح
كردند كه به
مكانيسم قيمت
اهميت مي داد
و يكي از اين
افراد اسكار
لانگر بود كه
مي گفت مالكيت
عمومي باشد
اما مكانيسم
قيمت براي
تخصيص منابع
مورد استفاده
قرار گيرد. پس
مي بينيم كه
اقتصاد
سوسياليستي
يك مفهوم
متناقض است
چرا كه هرگونه
كنش اقتصادي
نيازمند قيمت
است و هر
مفهومي كه به
اقتصاد
سوسياليستي
مرتبط شود يك
مفهوم متناقض
است.
اما بحث
ديگري هم وجود
دارد كه مدت
ها است ذهن
بسياري را به
خود مشغول
كرده و آن
مسئله عدالت
است. عدالت چه
جايگاهي در
بازار رقابتي
دارد. در واقع
عدالت يك
رابطه وثيق با
مفهوم آزادي
دارد و اين دو
از هم جدا
نيستند و دو
روي يك سكه
هستند.
در حدود
هزار سال در
اروپا و در
قرون وسطي اسكولاستيك
در مورد
چگونگي تعيين
قيمت عادلانه
بحث كردند اما
به نتيجه
نرسيدند.
منتها در
اواخر قرون
وسطي مباحثي مطرح
شد كه مي گفت
قيمت عادلانه
را نمي توان تعيين
كرد اما شرايط
عادلانه را مي
توان ايجاد كرد.
متاخرين
قرون وسطي و
سلمانك ها
گفتند كه بايد
شرايط
عادلانه را
ايجاد كرد و
اگر دزدي و
فريب در اين
شرايط
عادلانه پيش نيايد
يك كنش
عادلانه
ايجاد شده
است. در اينجا انديشه
آزادي با
عدالت يكسان
مي شود و
آزادي و عدالت
دو روي يك سكه
هستند.
عدالت به
معناي تضمين
آزادي هاي
فردي انسان
است و ببينيد
كه چقدر گمراه
كننده است وقتي
كه مي گويند
در انديشه
اقتصادي
عدالت وجود ندارد.
ولي به هر
حال مسئله اين
است كه كدام
رويكرد از
عدالت مدنظر
است.
سوسياليست ها
بر نتيجه بازي
تاكيد دارند و
تفاوت
سوسياليسم و
اقتصاد بازار
در همين نتيجه
گرايي است اما
بايد شرايط را
عادلانه كرد و
نتيجه هر چه
بود بپذيريم.
اما
رويكرد
سوسياليستي
معتقد به
برخورداري
همه افراد به
صورت يكسان از
منابع است. براي
روشن شدن
موضوع مثالي
مي زنم. فرض
كنيم دو تيم
با يكديگر
بازي كنند.
سوسياليست ها
مي گويند تيم
ضعيف بايد
بازي را ببرد
و اين نيازمند
دخالت دولت
است و اين
آزادي عده اي
را زير سئوال
مي برد.
انديشه
سوسياليستي
همين انديشه
اي است كه
آزادي را در
انتخاب كانال
هاي
تلويزيوني
زير سئوال مي
برد. به هر
ترتيب در
اقتصاد يك چيز
مهم است و آن
اينكه قواعد
بازي تغيير
نكند و در
همان مثال
بازي دو تيم
كه ذكر شد
داور نبايد
دخالت كند و
نتيجه براي
انديشه
ليبراليسم
اهميت ندارد.
آزادي مفهوم
مخالف بردگي
است. برده
يعني اراده
شخص ديگري
جايگزين
اراده شما شود
اما آزادي
نبايد زير
سئوال رود و
اهميت بسيار
دارد. منتها
در چارچوبي كه
نقض كننده
آزادي ديگران
نباشد.