تحول انديشه تجدد طلبی در ايران معاصر  (خلاصه)

موسي غني نژاد

 ــ غفلت از بنيادهاي فکري دنياي جديد معضل بسيار بزرگي است که تاکنون دامنگير ما بوده و ما را از معرفت به چگونگي حصول جامعه‌ي مدرن و علل و اسباب آن بازداشته است. درنتيجه ما هميشه توجه خود را به معلولهاي تمدن جديد، _ پيشرفتهي مادي و فني، _ متمرکز کرده ا‌يم و از علتهاي به‌ وجود آورنده‌ي اين تمدن، يعني تحول در انديشه‌ها و ارزشها، غفلت ورزيده ا‌يم. اين غفلت را که از خصلت‌هاي مهم و بارز انديشه‌ي ايراني از ابتداي آشنايي با غرب است، شايد بتوان مهمترين منشاء علل فکري توسعه نيافتگي دانست.
. . .
حکومت قانون و مشروطه يعني اينکه حکومت يک شر ضروري است، از اينرو هرچه بيشتر و محکم‌تر بايد آن را محدود و مشروط به قاعده‌هاي از پيش معين شده کرد. حکومت قانون و تفکيک قوا تدابيري در اين جهت است. در انديشه‌ي مدرن حکومت جنبه‌ي تقدس ندارد و برعکس نشانه‌ي غير معنوی‌ترين و دنيوی‌ترين بخش ماهيت انساني است. از اين لحاظ می‌توان گفت که در جامعه اي که انديشه‌ي سنتي در آن حاکم است، نمی‌توان اصول حکومت قانون و تفکيک قوا و غيره را جاري و ساري ساخت. بدون کنار نهادن جنبه‌ي تقدس از حاکم نمی‌توان از حکومت قانون سخن گفت. اينها مسائلي است که تجددخواهان به آن التفات نداشتند.
. . .
در دوران رضاشاه نهضت‌ها و حکومت‌هاي محلي و نيروهاي عشايري شديداً سرکوب شد و يک قدرت سياسي و نظامي متمرکز به وجود آمد. ارزشهاي سنتي و قومي ايران، به خصوص ايران باستان، به منظور ايجاد وحدت ملي از طريق فرهنگي تبليغ می‌شد که برگزاري کنگره‌ي بين‌المللي بزرگداشت فردوسي، نمونه ا‌ي از اين اقدامات بود. لباسهاي متحدالشکل به وجود آمد و زبان فارسي و استعمال آن از طريق ايجاد مدارس در سراسر کشور گسترش يافت. اما جالب است ببينيم مضمون اين وحدت ملي و وطن‌پرستي چه بود و چه ربطي به آرمانهاي تجددطلبانه داشت.

سعيد نفيسي در توضيح وطن‌پرستي، از نوع رضاشاهي آن البته، می‌نويسد، «مصداق امروزي وطن‌پرستي اينست که هر کس آب و خاک و جايگاه نياکان و زادگاه خود را بي هيچ قيد و شرطي دوست بدارد و هر چه بدان متعلق است چه خوب و چه بد به سرحد ستايش و با کمال ايمان و حضور قلب بپرستد و آن را بر هر چه ديگران دارند ترجيح بدهد. اگر هم آزاري در کشور خود ديد دست از آن برندارد و آن را ترک نکند و در هر موقع آماده باشد که جان خود را بدهد و همه‌ي کوششهاي شبانه روزي او بايد براي خدمت به زادگاه و جانفشاني در راه آن باشد... در برابر اين کار به هيچ پاداش مادي چشم نداشته باشد و جز اجر معنوي و مزد اخلاقي چيزي نخواهد... »

مسئله اينجاست که يا واقعاً اين نوع اصلاحات و ايجاد وحدت ملي و تشويق ميهن‌پرستي همان ناسيوناليسم کشورهاي متمدن است يا اينکه بازگشت به ارزشهاي کهن قومي و ايران پرستي باستان؟
. . .
. ناسيوناليسم غربي، برخلاف وطن‌پرستي سنتي، يک هدف در خود نيست، بلکه وسيله ايست براي تحقق حقوق فردي آحاد ملت. ميهن‌پرستي دوران پهلوي هيچ نوع سنخيتي با آرمانها و ارزشهي ناسيوناليسم جديد غربي ندارد، چرا که در آن سخن از حقوق فردي نيست بلکه تنها بر تکاليف ملي و ميهني تأکيد می‌شود. برخلاف آنچه تصور می‌شود ايدئولوژي مورد تبليغ دوران رضاشاه، غرب‌گرايي نيست بلکه احياي ارزشها و سنتهاي کهن با ظواهر غربي است.

آرمانها و نيز اقدامات رژيم رضاشاهي تماماً در جهت ايجاد يک اقتصاد متمرکز دولتي و يک نظام سياسي سرکوبگر و ضد آزادي بود. در اين دوران، علی‌رغم ايجاد تمرکز سياسي، امنيت و اصلاحات مهم در سيستم اداري و قضائي کشور، هيچ طبقه سرمايه‌دار يا بورژوازي پديد نمی آ‌يد. ثروتمندان اين عصر، يا همانند گذشته زمينداران بزرگ هستند و يا ديوانسالاران عاليرتبه کشوري و لشکري و معدود پيمانکاراني که با سوء استفاده از موقعيتها و بند و بست با صاحب‌منصبان دولتي به پول و ثروت رسيده‌اند. فعاليتهاي اقتصادي حوزه‌ي مستقل از قدرت سياسي متمرکز را تشکيل نمی‌دهد، و شرط وارد شدن و موفقيت در اين فعاليتها، تمکين و زد و بند با قدرت حاکمه (دولت) است. از اين لحاظ می‌توان گفت که مدل اجتماعي و سياسي ايران اين دوران، بيش از آنکه به جوامع متجدد غربي شباهت داشته باشد به مدل سنتي جامعه‌ي ايراني نزديکتر است يعني کليه‌ي حوزه‌هاي زندگي اجتماعي، به طور سلسه مراتبي، حول محور قدرت سياسي (سلطنت) متمرکز شده‌اند.

با اشغال نظامي ايران توسط متفقين و سقوط رضاشاه، روياهاي مه‌آلود تجددطلبي به کابوس وحشتناکي تبديل شد. غرور ملي که به نحو نامعقولي بر آن پر و بال داده شده بود شديداً جريحه‌دار شد و وعده و وعيدهاي عريض و طويل پيشرفت و تجدد و احياي عظمت ايران باستان، توخالي از آب درآمد. در چنين محيط آشفته و آکنده از يأس و نوميدي از غرب و تجدد است که نوعي ايدئولوژي بيگانه‌ستيزي و بازگشت به خود، شروع به رشد می‌نمايد و زندگي فکري و سياسي دهه‌هاي آينده را رقم می‌زند. تجددطلبي اقتدارگرايانه رضاشاهي مفتضحانه رنگ می‌بازد و موقتاً از صحنه خارج می‌گردد.
. . .
برخلاف تصور بسياري از روشنفکران و اغلب طرفداران جبهه‌ي ملي، اين جبهه ماهيت و مضمون عميقاً تجددخواهانه، آزادی‌خواهانه (ليبرال) و دمکراتيک نداشت. انديشه و عمل خود دکتر مصدق خود گواه بر اين است که عقايد و ارزشهاي سنتي وجه غالب، يا شايد بتوان گفت مضمون اصلي تفکر وي است و مشروطه‌خواهي (حکومت قانون) و دموکراسي براي او بيشتر وسايلي براي رسيدن به هدف اصلي (استقلال ملي) است، تا هدفهاي در خود. از اينرو می‌توان گفت که اين مفاهيم و ارزشها و به طور کلي تجدد از ديدگاه وي اهميت ثانوي دارد. دکتر مصدق در خاطرات و تأملات خود صريحاً می‌نويسد وقتي پاي مصالح مملکت در ميان است می‌توان قانون اساسي را ناديده گرفت. وي معتقد است آنچه بايد رعايت شود روح قانون اساسي است، نه صرفاً نقص آن. او در واقع خود را طبيب يا مجتهدي می‌داند که بنا به مصلحت مملکت حق دارد قانون اساسي را تفسير و احياناً نقض کند. اما به اين سئوال که منشأ چنين اجتهاد و حقي چيست پاسخ نمی‌دهد. واضح است که اين روش حکومتي با اصل حکومت قانون و هيچيک از اصول دموکراتيک ربطي ندارد، چرا که هر کس می‌تواند تفسير متفاوتي از مصلحت مملکت داشته باشد و در اين صورت هيچ معياري درباره‌ي اينکه چه کسي حق دارد قابل تصور نيست. بدين ترتيب می‌توان گفت که تفکر سياسي دکتر مصدق در چهارچوب انديشه‌ي سنتي در مورد امر حکومتي می‌گنجد و سنخيتي با انديشه‌ي سياسي مدرن (حکومت قانون و غيره) ندارد. ناسيوناليسم وي از نوع ميهن‌پرستي قومي قبيله‌ اي با رنگ و لعاب جديد است و نه ناسيوناليسم متجدد (ملت - دولت). اين تفکر و شيوه‌ي عمل سياسي غير دموکراتيک و "پوپوليستي" ، از سوي بسياري از روشنفکران طرفدار مصدق، نشانه‌ي پايبندي وي به دموکراسي حقيقي تلقي شده است.
. . .
يکي از وجوه مهم ايدئولوژي توسعه عبارتست از پر بها دادن به نقش علم و فن در تحقق بخشيدن به پيشرفتهاي اجتماعي و اقتصادي و به طور کلي توسعه، به عبارت ديگر فروکاستن امر توسعه به يک موضوع صرفاً فني و علمي. طبق اين طرز تفکر، مشکل اساسي و نهايي توسعه، مشکل مديريت به معني عام کلمه است. آنچه که تمدن صنعتي و تکنولوژي پيشرفته‌ي آن را به وجود آورده عبارتست از رويکرد فکري و ارزشي جديد نسبت به منزلت انسان در عالم و جامعه، و نسبت به روابط اقتصادي – سياسي، که از آن می‌توان به عنوان تجدد ياد کرد. تجدد، که تمدن صنعتي در واقع نمود مادي آن است، نظم حاصل از روابط قراردادي و کاتاليک، بين انسانها را جايگزين انسجام اجتماعي ناشي از روابط قديمي تعبدي و تقيدي می‌کند. بنابراين تا زماني که اين تحول فکري و ارزشي در افراد جامعه به وجود نيامده، انتقال تکنولوژي مدرن، تربيت کادرهاي فني، به طور کلي مهندسي اجتماعي در عرصه‌هي گوناگون، برخلاف تصور تکنوکراتها، هيچ گره ا‌ي از توسعه‌ي اجتماعي – اقتصادي را نمی‌گشايد.
. . .
وقتي آرمانهاي احياي عظمت باستاني ايران به خصوص از طريق بازسازي يک ارتش ملي قوي، طي جنگ دوم جهاني با اشغال ايران فروريخت، زمينه براي ظهور نوعي ميهن‌پرستي بيگانه‌ستيز آماده گرديد. برون‌افکني کليه‌ي مصائب و مشکلات داخلي، از جمله عقب‌ماندگي، يکي از ويژگيهاي مهم تفکر ايراني از دهه
۱۳۲۰ به اين سو است. طرز تفکر و ارزشهاي سنتي – قبيله‌ اي، که کليه‌ روابط سياسي را در چهارچوب رابطه‌ي دوست – دشمن قرار می‌دهد، با ظاهر مدرن و مترقي مبارزه با استعمار، تبديل به محور اصلي انديشه و عمل سياسي گرديد. از سوي ديگر شيوع انديشه‌هاي سوسياليستي، که پناهگاه مناسب و مدرني براي آرمانها و ارزشهاي جمع‌گرايانه سنتي بود، بيش از پيش روشنفکران ايراني را از توجه به اسباب و مؤلفه‌هاي واقعي تمدن جديد و تجدد، بازداشت. پيوند بين ميهن‌پرستي سنتي و آرمانهي «سوسياليستي» (سوسياليسم ايراني) نهايتاً منجر به تجددطلبي وارونه گرديد. اگر تجددطلبان اوليه می‌خواستند انديشه‌ي ايراني را غربي و متجدد کنند، روشنفکران متأخر با درک بسيار نازلتري از تمدن غربي، در صدد برآمدند انديشه‌ي غربي را ايراني کنند، که «نيروي سوم» و سوسياليسم ايراني آن، بهترين نمونه در اين مورد است. از ويژگی‌هاي تجددطلبي وارونه، تجزيه‌ي تمدن جديد غربي، به عناصر تشکيل‌دهنده‌ي آن از مفيد و غيرمفيد، درست و نادرست و لازم و غيرضروري است. علم و تکنولوژي پيشرفته‌ي غربي عناصر مفيد و ضروری‌اند که بايد آنها را اخذ نمود، اما انديشه‌ها و ارزشهاي اجتماعي غربي، براي ما نامناسب، غيرمفيد و حتي مضراند، از اينرو بايد آنها را وانهاد و از ورود آنها جلوگيري نمود.