« امانوئل لويناس:
از انديشه ديگري تا ديگر انديشيدن »
من ابتدا از
همکاران گروه فلسفه مرکز گفتوگوي تمدنها براي اين دعوت
تشکر ميکنم. لويناس در ايران خيلي ناشناخته مانده و
هيچيک از آثارش به فارسي ترجمه نشده است. او فيلسوفي است
که ـ بهعنوان فيلسوف قرن بيستم ـ کمتر از فوکو، دريدا،
ليوتار و فيلسوفان آمريکايي و انگليسي چون آيزايا برلين و
جان رالز در ايران شناخته شده است. ولي شکي نيست که لويناس
يکي از مهمترين فيلسوفان حوزه اخلاق و حتي دين در قرن
بيستم است. او در اروپا و آمريکا بسيار شناخته شده و آثار
بسياري دربارة وي نوشته شده است. من شخصاً افتخار آشنايي
با لويناس را داشته قبل از هر چيز بهعنوان شاگرد لويناس.
دورهاي که من براي تحصيل فلسفه وارد دانشگاه سوربن شدم
لويناس استاد ممتاز آن دانشگاه بود و درسهايي دربارة
«تأملات دکارتي» هوسرل ميداد که من هم بهخودم اجازه دادم
که بروم سر آن جلسات بنشينم. البته خيلي مشکل بود و
بهعنوان دانشجوي سال اول فلسفه مطلب زيادي متوجه نشدم.
ولي بههر حال هر کدام از دانشجويان فلسفه سعي ميکردند که
لااقل يکبار سر کلاس لويناس بروند و با نحوة آموزش او
آشنا بشوند. بعدها هم وقتي با مجله «اسپري» شروع به کار
کردم، آشنايي بيشتري با او پيدا کردم. همچنين آشنايي با پل
ريکور موجب شد که اين فرصت را پيدا کنم که با لويناس هم از
نزديک ديداري داشته باشم و با او گفتوگو کنم.
اما در مورد اهميت
امانوئل لويناس، ژاک دريدا حرف جالبي ميزند، او ميگويد:
«من حاضرم پاي همة نوشتههاي لويناس را امضا کنم زيرا
لويناس و دريدا هر دو در دو سنت پديدارشناسي و سنت فلسفه
دين يهود با هم مشترک هستند و من گمان ميکنم که نقطه آغاز
بحث امروز را ميتوان از همينجا شروع کرد، يعني از تأثيري
که لويناس از پديدارشناسي هوسرلي و هايدگري گرفته و
تفاوتهايي که بعدها ايجاد کرده و فاصلهاي که از آنها
گرفته است.
در سال 1932 زماني که جامعهشناس مشهور فرانسوي ريمون آرون
بعد از بازگشت از آلمان به فرانسه به سارتر و سيمون
دوبووار گفت که حرکتي فلسفي بهنام پديدارشناسي در آلمان
آنزمان وجود دارد و اساتيدي نظير هوسرل و هايدگر هستند که
در آلمان دارند دربارة مقولهاي به نام پديدارشناسي صحبت
ميکنند، لويناس (که ما به مراتب ديرتر از هايدگر و
فيلسوفان پسا مدرن داريم در ايران به او ميپردازيم) شخصي
بود که همان موقع (يک سال قبل از اين صحبت ريمون آرون)
تأملات دکارتي هوسرل را به فرانسوي ترجمه کرده بود و دو
سال قبل از آن هم کتابي نوشته بود با عنوان «نظريه شهود در
پديدارشناسي هوسرل» و همان سال 1932، مقالهاي دربارة
هايدگر بهفرانسوي نوشته بود با عنوان «مارتين هايدگر و
مسئله هستيشناسي» و اين زماني بود که هنوز سارتر به
هايدگر نپراخته بود. هدف من از گفتن اين حرف توجه به اين
امر است که لويناس تا چه اندازه معاصر زمان خودش بوده و
چقدر در فرانسه آن زمان در شناختي که از پديدارشناسي داشته
از بقيه فيلسوفان جلوتر بوده است. پديدارشناسي در مسير
انديشه لويناس و شکلگيري فلسفي آن نقش مهمي را ايفا کرده
است. لويناس در گفت و گويي که در سال 1981 با يکي از
اساتيد کرده بود و در 1997 پس از مرگش در مجله «اسپري» چاپ
شد ميگويد «من هنوز خودم را پديدارشناس ميشناسم». ولي
پديدارشناس بودن از نظر لويناس يعني چه؟ در همين مصاحبه
لويناس ميگويد: «پديدارشناسي نحوة تفکري است مربوط به
فرايند آگاهي يافتن انسان درباره جهاني که دارد در آن
زندگي ميکند». اين توصيف لويناس از پديدارشناسي است.
درواقع لويناس با گفتن اين حرف، اين شعار هوسرل را که
پديدارشناسي «بازگشت به خود چيزهاست» تکرار ميکند. بازگشت
به خود چيزها يعني کوشش براي ارتباط برقرار کردن با جهان
خارج از سوژه. همانطور که ميدانيد هوسرل بر اين عقيده
بود، که صرفاً آگاهي نداريم بلکه آگاهي از چيزي داريم. و
به طور کلي براي هوسرل جوهر هر انديشهاي ـ يا به معناي
دکارتياش است هر کوژيتويي (cogito)
ـ اين است که آگاهي از چيزي است. و هوسرل به اين ميگويد
مقصود آگاهي intentionality
و هوسرل وقتي که دارد دربارة هستي شناسياش صحبت ميکند
اسم هستي شناسياش را ميگذارد (ايِدتيک) (eidetic)
و
برميگردد به همين موضوع.
لويناس وقتي که به
آلمان ميرود و ميخواهد درسهاي هوسرل را دنبال کند با
فلسفه هايدگر آشنا ميشود، يعني با وجه ديگر و جديدتري از
پديدارشناسي. آنچه که هايدگر به لويناس ميآموزد بُعد
انساني پديدارشناسي است که براي لويناس خيلي مهم است، چون
نقد لويناس به هوسرل و پديدارشناسي هوسرل اين است که
پديدارشناسي هوسرل فقط صورت قطعه قطعه شدهاي از انسان را
به ما نشان ميدهد. به گفتة لويناس، از ديدگاه هوسرل
پديدارشناسي با يک تقليل و تحويل آغاز ميشود، و در اين
عمل تقليل ما بعد عيني زندگي را در نظر ميگيريم ـ ولي در
آن زندگي نميکنيم.
مسئله لويناس اين
است که ما چگونه ميتوانيم پديدارشناس باشيم و همزمان با
ساحت زندگي همراه باشيم. مسئله لويناس زيست جهان است. پس
مسئله اصلي لويناس اين است که «خود» پديدارشناسي، چگونه
قابليت تجربة جهان بيرون از خودش را دارد. از اين نظر
لويناس دنباله رو هايدگر است که کليت انسان را هستي شناسي
ميداند. از نظر او مهمترين مسئله رابطة دازاين (Dasein)
با هستي است. در اين رابطة دازاين با هستي، آن چه که براي
لويناس مهم است رابطة ميان انسانهاست. از نظر لويناس
هايدگر در تعيين رابطه انسان با انسان به اندازه کافي به
موضوع «خود» و «ديگري» نميپردازد، حتي اگر بخشي از کتاب
هستي و زمان را به آن اختصاص داده است. آن بخشي که هايدگر
در مورد «هستي با» (mitsein)
صحبت به ميان ميآورد تنها بخشي است که او به مقوله
«ديگري» پرداخته است. بحث اصلي لويناس اين است که هايدگر
آن چه را که مورد توجه قرار ميدهد بيشتر شيوههاي هستي يا
نحوههاي بودن است نه رويارويي زنده و تجربي که انساني
ميتواند با انسان ديگر داشته باشد. درواقع از ديدگاه
لويناس هايدگر رويارويي با ديگري را براي فهم هستي به
منزله «هستي با» در نظر ميگيرد و به اين نتيجه ميرسد که
همانگونه که در پديدارشناسي هوسرل «ديگري» بازتابي از خود
است، هايدگر هم «ديگري» را تحت سلطة همان همانندي با خود
قرار ميدهد. به عبارت ديگر هايدگر به «ديگري» به عنوان
«ديگري» نميپردازد. در واقع لويناس ميخواهد در قرائت
جديدي که از سنت پديدارشناسي به دست ميدهد و از بحثي که
هوسرل در بخش پنجم کتاب خود تأملات دکارتي دربارة موضوع
«غير خودي» صحبت ميکند، مفهوم «ديگري» را استخراج کند و
آن را محور فلسفه خودش با عنوان مبحث «غيريت مطلق» کند.
لذا اينجا ميتوان گفت که پديدارشناسي که لويناس از آن سخن
ميگويد در تفاوت با پديدارشناسي هايدگري و هوسرلي
پديدارشناسي «ديگر بودن» يا «غيريت» است. و اين جنبه جديدي
از پديدارشناسي است که نه در انديشه هوسرل است و نه در
فلسفة هايدگر. اين پديدارشناسي «غيريت» مسئلة اصلياش
رويارويي ميان خود و ديگري است، زيرا آنجايي که مسئلة
غيريت مطرح ميشود «ديگري» هيچگاه از لحاظ ساختاري از بين
نميرود. پس براي لويناس «ديگري» قابل شناخت و موضوع شناخت
نيست، بلکه هميشه به عنوان معمايي بنيادي به سوي ما
ميآيد. اوست که به سوي ما ميآيد و شايد به همين دليل است
که لويناس ميگويد «ديگري آينده است». پس برخلاف تصوري که
هايدگر از زمان دارد، زمان براي لويناس شرايط ديدار با
چيزي غير از هستي است. در صورتي که در کتاب هستي و زمان
هايدگر مسئله زمان به منزلة رويارويي ما با هستي است. در
فلسفه لويناس مسئلة زمان بهمعناي شرايط ديداري با چيزي
غير از هستي است. به اين گونه حضور انسان در جهان به منزلة
رابطة ديدارياي تجلي مييابد که اولويت اخلاق را نسبت به
هستيشناسي بازگو ميکند. لويناس شايد تنها فيلسوف قرن
بيستم است ـ به مراتب قبل از هانس يوناس و ديگران ـ که در
مورد اولويت اخلاق بر هستيشناسي تأکيد ميکند. از ديدگاه
لويناس اخلاق به معناي توجه به حيات ديگري است و اين توجه
به حيات ديگري برگرفته از هستيشناسي نيست، چون معنايي
فراسوي هستي دارد. لويناس به اين نکته اشاره ميکند که
رابطة اخلاقي با ديگري چيزي غير از هستي است، نه بخشي از
هستي. پس فلسفه از نظر لويناس هستيشناسي نيست، بلکه اخلاق
است. چون از نظر او رابطة ميان انسان و هستي در جهان آغاز
ميشود و فهم و درک پديدارشناختي اين هستي در جهان فهم و
درکي اخلاقي است. از ديدگاه لويناس «خود» نميتواند به
تنهايي زندگي کند و به همين دليل هم هست که مسئلة «ديگري»
برايش مطرح ميشود. او معناي خويشتن را در هستي جهان خود
نمييابد، بلکه در ديگري مييابد. به همين دليل هم اخلاق
تأثير گرفته از هستي شناسي طبيعت نيست. اخلاق فراسوي هستي
شناسي است و اساساً اخلاق براي لويناس غير هستيشناسي است.
لذا اخلاق از ديدگاه لويناس نوعي حرکت عليه طبيعت است،
براي اينکه در هستيشناسي طبيعت اولويت به موجوديت ارادة
من داده ميشود. در صورتي که براي لويناس موجوديت ارادة من
مسئله نيست، بلکه ديگري مسئله است. وضعيت اخلاقي از نظر
لويناس، وضعيتي انساني فراسوي طبيعت است که در آن ايدة خدا
به ذهن ما ميرسد. لويناس خدا را «ديگري هستي» مينامد.
خدا از نظر او غير از طبيعت است چون او به عنوان خالق جهان
خود بخشي از اين جهان نيست. از نظر لويناس هستي در زمان
يعني هستي به سوي خدا و پذيرش زمان. يعني پذيرش مرگي که
عدم امکان حضور است. همانگونه که مشاهده ميکنيم بخشي از
مفاهيم و واژگاني که لويناس به کار ميبرد، واژگان هايدگري
است اما معانييي که او به اين واژگان ميدهد، معاني
ويژهاي است که هايدگري نيست.
مرگ براي لويناس ـ
برخلاف هايدگر ـ مرگ من نيست يعني هستي در مرگ نيست. مرگ
براي لويناس پايان سلطة سوژه بر خويشتن است. مسئله لويناس
اين است که سوژهاي که به طور دائم در تاريخ فلسفه
دربارهاش صحبت ميکنيم، به نحوي به سلطهاش پايان داده
شود. لذا مرگ پايان سلطه سوژه است.
اگر به مسئله خدا
برگرديم ميبينيم که در انديشة لويناس براي رفتن به سوي
خدا بايد به سوي ديگري رفت. ولي خداي لويناس خداي حضور
نيست، بلکه خداي غياب است. خداي غياب لويناس خداي دين يهود
است. بيکران و نامتناهي بودن خدا در غيبت اوست، ولي اين
غيبت به معناي بي تفاوتي خداوند به سرنوشت انسانها نيست،
در اينجا ما با فاصلهاي روبرو هستيم که به معناي بي
تفاوتي خداوند نسبت به انسانها نيست.
خدايي که لويناس در بارهاش صحبت ميکند، خداي فلسفي نيست،
بلکه خداي اخلاقياي است که با انسان متفاوت است، ولي نسبت
به انسان بي تفاوت نيست. و اين رابطة من با خداوند در ايدة
«نامتناهي» در من ظاهر ميشود، يا بهتر بگوييم در قالب
ديگري بر من ظاهر ميشود. خدا از نظر لويناس بيروني بودن
مطلق است و او اين بيروني بودن مطلق را در مقابل مفهوم
تماميت قرار ميدهد. به گفتة لويناس موضوع «تماميت» براي
کساني مطرح ميشود که تجربه آشوويتس و رژيمهاي تماميتگرا
را داشتهاند. به همين دليل لويناس در دورة پاياني
زندگياش بيشتر به مسئله تماميت ميپردازد و در مخالفت با
آن مسئله «بيروني بودن» را مطرح ميکند. اين بيروني بودن
به منزلة وضعيتي است که خود در رابطه با ديگري از تماميت
دور ميشود و به ايدة نامتناهي نزديک ميشود. اين واقعيت
نامتناهي واقعيتي متعالي است که در ديگري مطلق خلاصه
ميشود. اگر ديگري بيکران و نامتناهي است، به اين دليل
است که فراسوي قدرت سوژه قرار ميگيرد. در اينجا ديگري به
مثابه سوژهاي مستقل و خودمختار و جداي از من مطرح ميشود.
لويناس به عنوان فيلسوفي که شديداً تحت تأثير کيير که
گورد هست، فيلسوفي غير هگلي است و تمام مضامين و مفاهيم
نظام فلسفي هگل را مورد سئوال قرار ميدهد. به عنوان مثال
در پديدارشناسي هگل مسئله تماميت در قالب همانندي مطرح شود
که فلسفه لويناس با آن مخالف است. «ديگري» که لويناس از آن
صحبت ميکند نه با من است نه عليه من، ديگري واقعيتي است
که در برابر هستي من قرار ميگيرد. در اينجا لويناس در
تضاد با هستيشناسي سنتي يعني تاريخ فلسفه غرب، (که به
اعتقاد او ديگري را به همانندي تغيير داده) به اين نيتجه
ميرسد که هستي من مستلزم هستي ديگري است. بدينگونه اخلاق
لويناس ما را به سمت نفرت از من ميبرد (کلمهاي که پاسکال
از آن استفاده ميکند). نفرت از من يعني دور شدن من از
منيتام و عشق به ديگري. عشق از نظر لويناس به معناي توجه
به ديگري است و اين عشق هيچگاه از نظر او به خواب نميرود
و پايان نميپذيرد. در اين رابطه لويناس مفهوم جديدي را
مطرح ميکند که مفهوم «مسئوليت» است. از ديدگاه لويناس
مسئوليت اخلاقي مستمر در قبال ديگري تکليفي مستمر است يعني
وضعيتي که او آن را به وضعيت بيخوابي تشبيه ميکند. ما
همواره بايد در قبال ديگري بيدار و به هوش باشيم. پس اين
نگراني و دلواپسي که ما براي ديگران داريم، همواره ما را
در وضعيتي اوتوپيايي قرار ميدهد. منظور لويناس از
اوتوپيا، مکانزدايي است، يعني از مکاني کنده شدن. «من»
هنگامي که از جايي کنده شود به دنبال جاي ديگري است زيرا
من عادت کرده که هميشه در جايي ريشه بدواند. به گفتة
لويناس ما از ذهنيت
subjectivity خودمان که در آن
ريشه دواندهايم بايد جدا شويم، و به دنبال ديگري به مکان
ديگري برويم. اين جستجو به صورت مسئوليتي اخلاقي صورت
ميگيرد که تجلي آن را ميتوان در اين جمله مشهور آليوشا
در رُمان برادران کارامازوف داستايفسکي يافت که موضوع
مسئوليت در قبال ديگري را مطرح ميکند. آليوشا ميگويد:
«ما همگي مسئول ديگران هستيم و من بيشتر از همگان مسئولم».
اين وضعيتي است که ما در مقابل ديگري داريم که از نظر
لويناس وضعيتي نامتعادل است، زيرا ديگري هميشه در درجة
بالاتري از ما قرار گرفته است. ما هيچگاه خود را هم سطح
ديگري نميدانيم، زيرا اين ديگري است که ما را در مقابل
چيزي که هست مسئول و پاسخگو ميکند. همانطور که ميبينيم
نگرش لويناس به موضوع مسئوليت به منزلة گسستي با بينش سنتي
و روزمره از مسئوليت است. از نظر لويناس ما قبل از کنش و
عمل مسئول هستيم و اين حس مسئوليت ما را در زمان «ديگري»
قرار ميدهد. پس براي سوژه بودن بايد به تقاضاهاي ديگري
گردن نهاد. مسئول بودن در قبال ديگري فقط به معناي پاسخگو
بودن به ديگري نيست، بلکه ترک موقعيت هستيشناختياي است
که ما به عنوان سوژه در آن قرار داريم. در اينجا لويناس
جمله معروف ديگري از پاسکال را به کار ميبرد مبني بر
اينکه «مکان من در آفتاب، اين تصويري از تصاحب جهان است و
گويي من صاحب جهان هستم». به گفتة لويناس اگر ما بهعنوان
سوژه در قبال ديگري مسئول هستيم اين مکان در آفتاب را بايد
ترک کنيم و بايد به سمت ديگري برويم يا اينکه اين مکان را
در اختيار او قرار دهيم. به همين جهت لويناس معتقد است که
ما «گروگان» ديگري هستيم و مسئوليت ما بهعنوان گروگان
بودن در قبال ديگري مطرح ميشود. ولي اين مسئوليت چه
چيزهاي خوبي را براي ما به همراه دارد؟ مسئوليت براي
لويناس (با الهام از فلسفه يونان) نيکي است، يعني ايدة
نيکي فراسوي هستي را مطرح ميکند. اگر مسئوليت ما نيکي است
به اين دليل است که جاي پاي خداوند را در چهرة ديگري براي
ما آشکار ميسازد. «چهره» يکي از مفاهيم کليدي لويناس است.
«ديگري» که لويناس مطرح ميکند «ديگري» انتزاعي نيست، اين
ديگري را ميتوان ديد و لمس کرد. آنچه که ما در اين ديگري
ميبينيم ابتدا چهره اوست. ژان لوک ماريون، يکي از
شاگردان لويناس، در سخنراني در هاروارد ميگفت: «چهره براي
لويناس مهم است براي اينکه در چهره ميتوان چشمها را ديد
و در چشمهاي انسان نفس انساني نهفته است».
پس چهره براي لويناس يک موضوع يا يک شيء نيست، بلکه يک
فراخوان است، يعني چيزي که شما را فراميخواند. از طريق
چهره است که ميتوانيم رابطهاي ديداري با ديگري داشته
باشيم زيرا چهره ايجاد کننده مسئوليت است. در چهره تقدسي
وجود دارد که امر واجبي را به من خاطرنشان ميکند و آن امر
واحب اين است که ديگري بر من تقدم دارد. پس در واقع چهرة
ديگري من را به گفتگو دعوت ميکند، زيرا چهرة ديگري ظهور و
تجلي خشونتپرهيزي است. به عبارت ديگر ميتوان گفت که از
اين طريق لويناس به طرح اخلاقي اجتماعي ميرسد، چون اعتقاد
دارد که چهرة ديگري به ما اين فرمان را ميدهد که «تو
نخواهي کشت»، در اينجا لويناس نقل قولي از يک نويسندة روسي
دوران استالين به نام واسيلي گروسمن طرح ميکند. گروسمن
تحت عنوان «زندگي و سرنوشت» صحنهاي را ترسيم ميکند که
تعدادي از روسها در مقابل گيشهاي صف کشيدهاند و زني از
پشت به گردن يک روس ديگر خيره ميشود و ترس و وحشتي که در
دل و روح آن آدم وجود دارد را از پس گردنش ميبيند. پس
ديدار با چهرة ديگري (حتي از پشت گردن ديگري) ديدار با نفس
ديگري هست. شايد هم به همين دليل لويناس، (با استناد به
ماجراهاي اوليس قهرمان اوديسه هومر که بعد از ماجراهايش به
ايتاکا باز ميگردد)، تاريخ فلسفه غرب را بهعنوان بازگشت
به همانندياي ميانديشد که از نظر او سلطة سوژه بر ديگري
است. لويناس در مقابل داستان اوليس داستان ابراهيم را به
عنوان بديل فلسفي مطرح کند، ابراهيم فردي است که وطن خودش
را ترک ميکند و به سوي ناشناخته ميرود. به گفتة لويناس
در جهان بعد از آشوويتس مفهوم بشريت مورد سئوال قرار گرفته
و مورد خشونت واقع شده و رفتن به سوي اخلاق و «هستي شناسي
ديگري» رفتن به سوي ناشناخته است. اين مبارزة اخلاقي
ميتواند دعوتي براي صلح و عدم خشونت در جهان امروز باشد و
در حقيقت مبارزهاي براي ديگر انديشيدن. ديگر انديشيدن در
زمينة اخلاق و در زمينة سياست ولي قبل از هر چيز ديگر
انديشيدن در زمينة انديشه
Back to
Think Thank Archive