بازخوانی
امپریالیسم
دکتر
مرتضی مردیها
مقدمه
تعدی
جماعت های
مختلف بشری به
یکدیگر، به
منظور به چنگ
آوردن مطلوب
هائ کمیاب،
عمری به درازای
عمر بشر دارد.
شاید خشن ترین
جلوه این تعدی
حمله به
روستاها و
قبایل با هدف
به بردگی گرفتن
آنان باشد؛
پدیده ای که
در طول تاریخ
و عرض جغرافیا
در میان عموم
ملل و نِحَل، از
حوزه های
تمدنی بین
النهرین و
نیل، در هزاره
های قبل از
میلاد، تا
امپراتوری
های مسیحی و
اسلامی در
قرون پس از
میلاد، و از
آسیای شرقی تا
آمریکای
جنوبی در قرون
اخیر، وجود
داشته است. از
تموچین،
تیمور،
آتیلا، نرون،
گرگوری، که
بیشتر ضد
قهرمان اند،
تا خشایار، اسکندر،
رشید، سلطان
محمد، لوئی
چهاردهم، پطر،
که بیشتر
سیمای
قهرمانی
دارند، همه در
کار ایلغار
بوده اند. در
دنیای پیش
مدرن، از
گسترده ترین
حوزه های
تمدنی تا دور
افتاده ترین
جماعات بدوی،
از گروه های
بزرگ نظامی و
شبه نظامی تا
عادی ترین
افراد بی
یاور، هرکس از
حیث دست
اندازی به
حریم دیگران
(به
معنای عرفی
این تعبیر) هر
کاری نکرده
است، به اقرب
احتمال، نمی
توانسته است.
این
خصیصه اما، در
عصر مدرن، به
واسطه ظهور بورژوازی،
و دولت – ملت و
پیشرفت تولید
و تجارت اشکال
ویژه ای یافت
و حساسیت های
ویژه ای
برانگیخت. به
تعبیر دیگر،
همان کنش و
واکنش معتاد و
معروف، جلوه
های جدیدی
یافت. مثلاً
همان پدیده
قدیمی غارت که
افراد و دسته
جات را بدون
توجه به سایر
اوصافشان به
ظالم و مظلوم
تقسیم می کرد،
اینک در قالب
دولت های
سرزمینی قرار
می گرفت، و کشورها
را به سلطه گر
و زیر سلطه
تقسیم می کرد.
علاوه بر این،
در دوران کهن،
محدودیت های
ابزاری، دست
اندازی ها را
غالباً به
حوزه
همسایگان
محدود می کرد،
اما توان
تکنولوژیک
مدرن این
امکان را
فراهم کرد تا
انگلستان،
فرانسه،
پرتغال، هلند،
اسپانیا که در
اروپا بودند، سرزمین
ها و اقوام
قاره های دیگر
را زیر سیطره
خود درآورند.
به این ترتیب،
در قرن
نوزدهم، پدیده
قدیمی ایلغار،
زیر عنوان
جدیدی به نام استعمار
شهرت یافت.
این که
استعمار
پدیده ای جدید
تلقی شد، یک
قسم به سبب
فراخنای
جغرافیائی آن
بود؛ قبل از
کشف اقیانوس و
ساخت کشتی، به
جز در موارد
استثنائی،
همچون دست
اندازی
امپراتوری
عربی – اسلامی
عباسیان از
بنگاله هند تا
غرناته
اسپانیا،
امکان رفتن و
خصوصاً دوام
آوردن در
سرزمین های
دور دشوار
بود. سبب دیگر،
این بود که
ایلغار های
کهن شیوه هائی
شبیه شبیخون
داشت، اما
استعمار
معمولاً با
برنامه ریزی
گسترده و
همکاری عناصر
بومی بود؛
چنگیز مغول،
تیمور
گورکان، اشرف
افغان که نماد
ایلغارهای
بزرگ کهن بوده
اند، «آمدند و
کشتند و
سوختند و
بردند و
رفتند»، اما
استعمار گران
بنای بهره وری
دراز مدت
داشتند و، به
همین دلیل، از
کشتن و سوختن
به اقل آن
اکتفا می
کردند و در پی
استخدام و
همزیستی برمی
آمدند. سبب
سوم این بود
که گرچه از
لحاظ نیت،
گوهر ماهوی
ایلغار و
استعمار، هر
دو، غلبه سیاسی
و بهره کشی
اقتصادی بود،
اما در نوع
کهن، این
پدیده غالباً
جز خسارت هیچ
نداشت، در حالی
که در نوع
جدید، از لحاظ
پیامد - چه
بسا ناخواسته
– گاه فوایدی
هم در بر داشت.[1]
این تفاوت ها
از منظر
ایدئولوژی
هائی چون ناسیونالیسم
و سوسیالیسم
باعث شد که از
استعمار به
عنوان پدیده
ای که میراث
عصر جدید و
عقل روشنگری
است نام برده
شود،[2]
و خصوصاً با
گسترش
رمانتیسیسم
در سده نوزده،
گذشته
پیراسته از
استعمار
تقدیس شود.
ادبیات
گسترده ای، از
شعر، داستان و
نمایشنامه تا
تحلیل های
جامعه شناختی،
روان شناختی و
سیاسی، در
اطراف این
موضوع فراهم
آمد، و نظریه
های متعددی در
مورد علل و اثرات
آن پرداخته شد
و راهبرد های
متنوعی در باره
مبارزه با آن
تدوین شد. در
یک کلام، برداشت
درون سرزمینی
از دولت، به
مثابه سرمنشأ
تمامی
مشکلات، اعم
از فقر و ظلم،
در سطح جهانی،
به استعمارگر
منسوب گردید.
به یمن ادبیات
مارکسیستی،
استعمارگر به
تعبیر جدیدی
به نام
امپریالیسم
پیوند خورد.
در
اصل، ايده
امپرياليسم
تلاش فكرى
مشترك
ولاديمير ايليچ،
رزا
لوكزامبورگ و
نيكلاى
بوخارين براى
نجات نظريه
ماترياليسم
تاريخى و
توضيح و توجيه
این
بود كه
چرا
پيشبينىهاى
ماركس در مورد
انقلاب پرولتاريايى
به تحقق
نپيوست و
فروپاشى نظام
سرمايهدارى
اتفاق نیفتاد، اما
به تدریج
عنوانی برای
سلطه جوئی
جهانی شد. لنين بر
اساس اين
نظريه استدلال
کرد كه
سرمايهدارى، كه
قبلاً در قالب
دولتهاى ملى
محقق شده بود، به يك
شبكه تبديل شد
تا اولاً،
آسيبپذيرى
آن به طور كلى
كاهش
یابد
و ثانياً، از طريق
استعمار و
تهيه منابع
اوليه ارزان، سيكل
اقتصادى
بستهاى كه
ماركس بر اساس
علم اقتصاد
كلاسيك پيشبينى
كرده بود كه
سرمايهدارى
را درون خود خفه خواهد
کرد،
برونشويى
پيدا كند. در
عین حال، بعضى از
روشنفكران
ليبرال غربى هم به
چيزى به نام
سلطه
امپریالیستی، ولو
در غير روايت
لنينيستى آن،
معترض شدند و، به
همین دلیل
مخالفت با استعمار
و امپریالیسم چيزى
بيشتر از يك
ايده
لنينيستى صرف
بود، و
در بسیارى از
محافل
روشنفكرى
دنيا،
به تفاريق و
به غلظتهاى
متفاوت،
طرفداران
گستردهاى
داشت. ولى
تفاوت در اين
بود كه ايده
لنينيستى،
امپرياليسمى
را مطرح
مىكرد كه
اولاً علت
تامه مشکلات
عالم بود، و
ثانیاً، (و
شاید به همین
دلیل)
تضاد با آن
آشتىناپذير می
نمود؛ يعنى
فقط در پى
انقلاب
پرولتاريايى
يا،
بنا به روايات
اخيرتر، به وسيله
جنگ دنياى
سوسياليستى علیه دنياى
كاپيتاليستى، به طرز
قهرآميز، بايد از
بين مىرفت.
در حالى كه در
جاهاى ديگر نگرش
به سلطه غرب
اين بود كه
بايد محدود
شود، بايد نسبت
به
توسعهطلبى
آن اعمال فشار
شود و در
مقابل بیعدالتیِ
آن
مقاومت صورت
گيرد. اين به
وضوح غير از
آن تفكرى بود
كه به هویت
دیابولیک و
ضرورت ريشهكن
كردن آن
اعتقاد داشت.
مرور
كوتاهي بر سه
ديدگاه نسبت
به امپرياليسم
به ما كمك
ميكند، تا در
فهم صحيح و
سقيم آنچه تحت
اين عنوان كلي
درخزيده است،
و خصوصاً به
كمك تبليغات
گاه به صورت
بديهيات
اوليه در آمده
است شناخت بيشتري
داشته باشيم. دقت کنیم که
در تمامی
موارد، تعبیر
امپریالیسم
را به معنای
ارزش -یا
ضدارزش- زدوده
جریان طالب
سلطه، به کار
می بریم.
روایت چپ
از نگاه لوکزامبورگ
«سرمايهداري ناگزیر
است بر کل
دنیا مسلط شود
و سرنوشت همه کشورها را
در دست گيرد
تا بتواند
منابع
اولیه مورد
نياز برای
توليد انبوه
خودر را، از لحاظ
كمي و كيفي، به گونه ای
تهیه کند كه
بتواند براي
ارزش اضافي خود، نيروي
كار توليدي
پيدا كند.»[3] بوخارين
تاكيد ميكرد
ماهيت سرمايهداري
توسعه طلب
اقتضا ميكند
كه با ايجاد
اقتصاد
جهاني،
بازارهاي اقتصاد
ملي را
در شبكهاي از
روابط متقابل
مهم وابسته کند.[4] لنين بر این بود
كه
عواملی همچون
نياز به تضمين
منابع خام،
فراهم آوردن مجرائی
براي سرمايه،
ايجاد منبعي
براي سود از سرمايهگذاري
و به دست
آوردن بازار
تضمين شده
براي فروش،
امپراليسم را
گسترش ميدهند. «يكي از
جلوههاي
اساسي امپریاليسم
رقابتي است كه
براي رسیدن
به
موقعیت یک
قدرت برتر
و تصرف مایملک،
بين بعضي از
قدرتهاي
بزرگ رخ
می دهد. غرض از چنین
رقابتی،
در درجه نخست،
فايده مستقيم
آن یعنی
غنائم کسب شده
نيست، بلكه
بيشتر تضعيف
موقعيت برتر رقیب در عرصه
مبارزه است»[5].
در اين تعاريف
كمابيش نزديك،
امپراليسم
تحقق اجباري و
تاريخي قدرتهاي
صنعتی
براي تاخير
انداختن
بحرانِ
«توليد انبوه،
مصرف اندك،
منابع كم، عرضه
ارزان» است،
كه گاه با تصرف
كشورهاي
كوچك، گاه با
اعمال فشار بر آنها و گاه با
جنگ ميان
كشورهاي
متروپل صورت
ميگيرد. در
اين نگاه
اساساً
امپراليسم
چيزي كه به
لحاظ اخلاقي
قابل محكوم
كردن باشد، يا
عملاً
قابل پیش گیری
باشد، نيست؛ مرحلهاي
است كه گرچه
خالی از
مبارزه نیست،
اما باید سیر
تاریخی خود را
طی کند و بر
اساس همان
تناقض درونی
فروشکند؛
مبارزه در حکم
کاتالیزور
است.
تفسیر
کمابیش
متفاوتی از
امپریالیسم
متعلق به ماركسيستهای منتقدِ
مارکس است كه
تاكيد بر جبر
تاريخي را برنتافتند، و بر این بودند
که باید دستي
از آستيني به
در آيد، و
این نظم را بر
هم زند؛ آنها
عقیده یافتند
که جنگ بين
كشورهاي
سرمايهداري
اتفاق نمي
افتد و بجاي
آن، خشونت
امپراليستي،
با ملاحظه
حكومتها، به
سركوب آن دسته
از نيروهاي
خودي كه دشمن
سرمايهداري
هستند، ميپردازد.
در این
دیدگاه، دنياي
سرمايه داري
دنياي واحدي
است كه كنترل آن
را غولهاي
سرمايهداري
به عهده دارند، رهائي
تنها هنگامي
صورت ميگيرد
كه نهضتهاي
آزاديخواه
ملي عليه كشور
استعمارگر و نخبگان
حاكم محلي دست
به شورش بزنند. در اين
تفكر ديگر
امپرالسيم
مرحلهاي
ناگزير از
سرمايهداري
نيست كه فقط
بايد آن را
شناخت و
رسیدن به مرحله
گذر تاریخی آن
را تسریع کرد،
بلكه
نجات از آن در
گرو مبارزه رو
در رو است؛
خلقها ميتوانند
با در دست
گرفتن سرنوشت
خود سرمايهداري
انحصاري را
شكست دهند. از
نظر نئوماركسيسم شكست
سرمايهداري،
بر خلاف آنچه
ماركس و، تا حدودی، لنين
ميگفتند،
محصول
تضادهاي داخلي
آن نيست، بلكه
به سبب شورش
مردم استثمار
شده عليه
استثمارگران
است. در اينجا
نوعي عنصر ارادي
وارد بحث ميشود،
و منازعه
بر مباني
اخلاقي
استوار ميگردد
و مستقيماً به
حصول
وضعیتی غير
قابل تحمل از سوی
امپریالیسم
«بزرگترین
نیروی ویران
سازنده جهان»
ارتباط داده
ميشود.[6] در
ميان
روشنفكران
جهان سوم، اين روايت
اخير چون با
ولنتاريسم، از يك سو، و با
دوآليسم، از سوي
ديگر،
كاملاً تطابق
ميكرد، بيش
از نظريههاي
جبري -
تاريخيِ پردازندگان
اصلي نظريه
امپریاليسم،
مقبول افتاد،
و به سان
نفتي بر آتش
تحريض به
مبارزه عمل
كرد. به همين
دليل كساني كه از
امپراليسم
معناي مبارزه
خيز آن را در
نظر داشتند از
هر گونه
تأمل
نظری در اين
باب، با
این توجیه که
«توضيح واژههائي
از قبيل "امپراليسم" كه همه به
آن آگاهي
داريم لازم به
نظر نميرسد،»[7] طفره
رفتند.
روايت
سومي از
امپرياليسم
نزد چپ
اگزیستانسیالیست
اروپائي يافت
ميشود كه فاصله
بیشتری با
جبرباوری می
گیرد، و بحث
را بيشتر از منظر
مفاهیم
وجودگرایانه
آزادی و
استقلال پیش
می برد. اين
نگاه عمدتاً
در فرانسه نضج گرفت و
سخنگوي
سرشناس آن ژان
پلسارتر
است. سارتر، تحقق
امپریالیسم
را با ميل
كشورهاي
متروپل به حذف آزادي
و استقلال
كشورهاي
پيراموني به
قصد استفاده
اقتصادي از
آنها و تحقير
و نابودي فرهنگ
بومي آنان تبیین ميكرد. در
اینجا کانون
تأکید از
حوالت تاریخی
یا ساختکار
نظام
کاپیتالیستی
به تمایلات
اروپامداری و
خودبزرگ بینی
غربی که در پی
تحمیل و تحدید
بود، تغییر می
کرد: تمدن
ماشینی،
انسان
اروپائی را
نسبت به
جایگاه
فرهنگی خود به
نوعی
خودشیفتگی دچار
کرده است که
بر اساس آن به
خود حق می دهد
ملل عقب مانده
و پست را به
خدمت بگیرد
واز این طریق
ضمن استفاده
طبیعی از
آنان، اسباب
تشبه به اروپا
و در نتیجه
حداقل رشد را
برای آنان
فراهم کند. سارتر
در مقدمه خود
بر كتاب دوزخيان
روي زمين
چنين مينويسد:
«دنيا همگون
نيست، در
محدوده آن
مللي اسيرند،
مللي استقلال
كاذب يافتهاند،
مللي براي
استقلال نبرد مي كنند،
و مللي
استقلال
يافتهاند
اما در تهديد
امپراليستها
هستند.» او
از متن کتاب
فانون نقل می
کند که «بيائيد
اين اروپائي
را كه دائماً
از انسان حرف
ميزند در حالي كه
در گوشه و
كنار كوچههاي
خودش و در
تمام نقاط
دنيا هر جا
انساني را بيابد،
كشتار ميكند،
ترك گوئيم.....
قرنها است كه
اين اروپا به
نام "افسانه
معنويِ"
ادعائي،
تماميت انسان
را خفه ميكند.»[8]
شاخص حامیان
این نظر كه
بر فرمول
استعمار/ استقلال
تاكيد می
کردند،
روشنفكران
آفريقائي و آسیائی چون
امه سهزر،
فرانتز
قانون، آلبر
ممّي و
علی شریعتی بودند
كه تحصيلات
خود را در
زمينه علوم
اجتماعي در
فرانسه به
انجام رسانده
بودند. از
نگاه اینان
لذتِ شمالی -
غربی و رنجِ
جنوبی - شرقی
هر دو محصول استعمار
بود. آلبر
ممي ميگويد:
«همين رابطه
استثماري است
كه زندگي در مستعمره
را براي
استعمارگر
ممكن می
سازد، همين
رابطه است كه
پرثمر
و آفريننده منافع
است و
استعمارگر را
در كفهاي از
ترازو قرار ميدهد
كه در كفه
ديگرش
استعمار زده
جاي ميگيرد.
اگر سطح زندگي
او بالا است
از اين رو است كه
سطح زندگي
استعمار زده
پائين است...
هرچه او آسوده
تر نفس ميكشد
استعمارزده
بيشتر احساس
خفقان ميكند.»[9] در این الگوی
اگزیستانسیالستی،
که ماهیت انسان
می توانست در
نهایت آزادی
تعریف و انتخاب
شود، و به هیچ
طبیعت از پیش
تعیین شده ای
وابسته نبود،
همه چیز به
استحمار و
خودآگاهی
منوط بود. این
تکملهای بود
که نظریه لوح
سپید لاک و
رمانتیسیسم
روسو را یک
قدم بلند دیگر
به پیش
میراند. كتاب بازگشت
به زادبوم در
اين مورد
نمونه گويائي است كه
درباره علت تحقق
استعمار ميگويد:
«استعمارزده
تنها به اين
دليل كه
ديگران او را
حيوان كردهاند،
حيوان نشده
است، بلكه به
اين دليل هم هست كه
خود او حيوان
شدن را
پذيرفته است.
وقتي كه او به
خود بازگردد و
ماهيت خود را
بازشناسد، ديگر
انساني شكست
خورده نيست.»[10] حتی از
نگاه کسانی که
به هر حال
برای دخالت
قدرت ها نقش
تغییر و تحول
قائلند، و آن
را به غارت
صرف فرو نمی
کاهند، چنین
تغییری چون
متناسب با
فرهنگ بومی
نیست، رد می
شود. «دگرگوني
بنيادي در
درون چهارچوب
مضامين و نهادهاي
يك نظام
اجتماعي آسانتر
از دگرگوني و
تغييري است كه
به وسیله
استعمار از
بيرون و در
تقابل با مضامين
و نهادهاي آن
به عمل ميآيد.
مطلب بالا در
گذشتهاي
نزديك به
حقيقت پيوسته
است؛ يعني در
دورههاي كه
خلق الجزاير در جنگی سخت و دهشتناك
استقلال ملي
خود را در فصل
شگفتانگيز
تاريخ آزادي و
استقلال خلقها
ثبت كرده است.»[11]
امپریالیسم،
که در نگاه
مارکسیسمِ ارتدوکس
یک گذر ناگزیر
تاریخی محسوب
می شد و مبارزه
با آن در
چارچوب تسریع
روند همین
گذار ممکن
بود، در نگرش
مارکسیسمِ
اگزیستانسیالیستی
فقط به آگاهی
و اراده انسان
هائی وانهاده
شد که با
خودآگاهی از
وضعیت
استعماری و
کشف رمز تحقیر
و وابستگی
شخصیتی، به
مبارزه با آن
بر می خاستند. شريعتي ميگويد:
«شبه
روشنفكراني
كه از عقيده
خويش و مسخره
كردن مذهب و
ملت و اخلاق و
لجن مال كردن
ارزشها و
مقدسات خود
لذت ميبردند و قول و
فعل و حتي
فساد هر فرنگي
را در هرزمينه
حجت ميدانستند
و از او فتوا مي
گرفتند.....
يكباره
دگرگون شدهاند،
و از آن ميان
چهرههاي
نويني طلوع
كرده است كه
ظلمت سدههاي
استعمار را با
تابش خيره
كننده و گستاخ
خويش شكسته و
جهان سوم را
روشن ساخته
است.»[12]
روایت های سه
گانه فوق،
(مارکسیسم
لنینیسم، نئومارکسیسم،
و مارکسیسم
اگزیستانسیالیست)
علیرغم تفاوت
ها در دو نکته
متفقند، و آن
مصداق یابی
واحد از
امپریالیسم و
صدور حکم واحد
در باره آن
است؛ این
مصداق، غرب
صنعتی، به طور
عام، و
امریکا، به
طور خاص است،
و مقابله با
آن و بلکه
مقاتله و
برانداختن آن
ممکن و بایسته
است. اما
روایت های
دیگری هم هست که
در این هر دو
مدعا تردید
روا می دارد.
ریشه
های نظری
نظريه
امپرياليسم، در روايت
رایج آن، ادامه
منطقي نظريه
لوح سفيد لاك
و لوح پاك روسو، و
آنتاگونیسم
طبقاتی مارکس
به نظر
میآید. اگر
این را
بپذیریم که
جهان، هم مثل
جوامع در گذشته،
مادامی که تحت
حاکمیت حقوقی
و حتی سیاسی
واحد یا
همگرائی
درنیاید، در
ساحت ماقبل
سیاسی به سر
می برد، می
توانیم علل گرایشات
آنارشیسم
پنهان در
فرهنگ سیاسی
مدرن در داخل
محدوده های
ملی را به
ریشه یابی
مواضع ضد
امپریالیستی
تسری دهیم.
تقابل هابز و
لاک در تعریف
و توصیف وضع
طبیعی، و غلبه
تفکر لاک در
این منازعه و
تقویت آن با
رمانتیسیسم
روسو، زمینه
فکری ظهور
گرایشات ضد
اقتدار، حتی
اقتدار
دمکراتیک، در
عرصه سیاست
ملل شد و از
اینجا به
سیاست بین ملل
راه یافت.
در
نظر لاك,
انسانها در
وضع طبيعي
دچار رقابت
كشنده نيستند.
«وضعي كه در آن
انسانها بر
مقتضاي عقل
كنار هم
ميزيند بي
آنكه قدرت
مسلطي با
اختيار داوري
ميان آنها بر
زمين باشد،
وضع طبيعي
است.» پس
انسانها در
غياب حاكميت
سياسي تقريبا
بدون مشكل
حادي زندگي مي
كنند. روشن
است كه از اين
ديدگاه،
آزاديِ طبيعي
به حكومتي
واگذار مي شود
كه مقدار
زيادي
خوشبختي،
سعادت و .... براي
انسانها به
همراه آورد,
نه فقط يك
امنيت ساده.
لاك در دو
رساله در بارة
حكومت
ميگويد كه
آدميان در وضع
طبيعي بهطبع
آزاد و
برابرند و اين
برابري
طبيعيِ
آدميان را چندان
بديهي و
بيچون و چرا
ميانگارد كه
آنرا شالودة
الزام به مهر
متقابل ميان آدميان
ميشمارد، و
تكاليفي را
كه انسانها در
قبال يكديگر
بر عهده
دارند، بر
پاية آن ميسازد
و مبادي پر
ارج عدل و
نيكخواهي را
از آن بيرون
ميكشد. «وضع طبيعي
داراي قانوني
طبيعي است، كه
به همة انسانهائي
كه از عقل
پيروي
ميكنند
ميآموزد كه
هيچ كس نبايد
گزندي به جان،
سلامت، آزادي
يا مال كسي
بزند.»[13] عین این مبنا
می تواند، سنگ
بنای روابط
بین الملل هم
باشد و همان
قدر که لاک در
عرصه سیاست داخلی
بر هابز پیروز
شد در عرصه
سیاست خارجی هم
غلبه کرد و
چنین انگاشته
شد که هر
جامعه ای مجاز
است با استناد
به حق طبیعی
مستقل بماند و
می تواند با
استفاده از
عقل، به
جان، سلامت،
آزادي يا مال کشورها و
جوامع دیگر
گزند نزند.