باروهاي
بلند
(قصه)
(روزنامه
سلام، دوم و
نهم شهريور 1371)
اگر بگويم تا آن
موقع هيچ وقت
مناظري به آن
قشنگي نديده
بودم باور ميكني؟
ذوقزده شده
بودم. آنقدر
كه شايد در
تمام عمرم اين
اندازه از
خوشحالي را در
خود سراغ
نداشتم. اصلاً
انگار آنهمه
صحنههاي رنگين
توي اين دنيا
نبود.
ديوارهاي گلي
و كوچههاي
خاكي چطور ميتوانست
در يك چشم به
هم زدن اينطور
زيبا شود! آن
هم به دست من.
همه جا نقاشي
شده بود. چطور
ميشد باور
كرد كه اين
همان محله
خرابه ماست كه
الان اينقدر
ميدرخشد؟
مثل اينكه آن
را در يك
كندوي بزرگ
فرو بردهاند
و بيرون كشيدهاند.
همه جا به رنگ
عسل شده بود.
از خوشحالي
چند بار در و
ديوار را لمس
كردم. ديدم
زمختي آن مثل سابق
است، ولي همين
كه اينقدر
زيبا به نظر
ميرسيد
مسرورم ميكرد.
فكر ميكردم
اتفاق بزرگي
افتاده، مثل
اينكه كشف بزرگي
كرده بودم از
خود ميپرسيدم
«مگر اين چيست
كه در يك لحظه
و به اين
آساني اينهمه
ديدنيهاي
خوشرنگ درست
كرد؟» اگر آن
را به اختيار
خودم بالا و
پايين نميبردم
لابد خيال ميكردم
خواب ميبينم.
چون فقط يكي
دو مرتبه در
خواب منظرهها
را به آن شكل
ديده بودم.
به ياد
دارم شبي خواب
ديدم. نميدانستم
چه كار كنم.
توي يك دنياي
بلور بودم.
دنيايي كه همهاش
از شيشه ساخته
شده بود. آن هم
شيشههاي
رنگي. آسمان،
زمين، جويها،
درختها، خانهها،
خيابانها،
ماشينها حتي
آدمها همه به
رنگ نارنجي
بودند. دلم ميخواست
چنين جايي
زندگي كنم. از
آرزويش هم غرق
شادي ميشدم.
كمي قدم زدم.
اطرافم را با
كنجكاوي
پاييدم. كم كم داشت
باورم ميشد
كه راست راست است.
اصلاً چرا
بايد دروغ ميبود؟
مگر از آسمان
آيه آمده بود
كه ما همهاش
توي خل و خاك
وول بخوريم؟
اينجور كه
خيلي بهتر
بود. فقط
ناراحت بودم
كه چرا تنها
هستم. آنجا
خيلي خلوت
بود. فكر ميكردم
كه تنهايي
خستهام ميكند.
حتي يك نفر هم بود
خوب بود.
دیوارهایش
لابد شيشهاي
بود. با اينكه
يك كم ترس برم
داشته بود و
از سكوت زياد
از حد آنجا
دلشوره ميگرفتم،
ولي نميخواستم
آنجا را ترك
كنم. هرچه
بيشتر به
منظرهها
نگاه ميكردم
بيشتر
علاقمند ميشدم.
چند دور نگاهم
چرخيد. از
زمين شروع ميكردم
تا جوي آب و
بعد درختها و
خانهها تا ميرسيد
به آسمان و
عجيب اينكه
زمين و آسمان
رنگ هم شده
بود. مرزشان
قابل تشخيص
نبود. انگار
خورشيد همه
آسمان را
گرفته بود و
از همه جاي آن
نور ميپاشيد.
نوري كه زمين
را و هرچه روي
آن بود به رنگ
خود درميآورد.
آن هم شفاف.
اصلاً انگار
يك زمين و
آسمان ديگر از
جنس خورشيد
ساخته بودند.
با خودم گفتم
«خدايا اينجا
كجاست؟ يعني
روي زمين تو
هم از اينجور
جاها پيدا ميشود؟»
باوركردنش
مشكل بود. يك
بار به ذهنم
خطور كرد
«نكند روي يكي
از ستارهها
باشم؟» ستارهها
اين بلورهاي
درخشان كه اين
همه شبهاي
تابستان از
روي بام به
آنها خيره ميشدم
و فكر ميكردم
كه آنجا چه ميگذرد.
اينكه چطور به
آسمان رفتهام
البته جوابش
مشكل بود ولي
اگر از آن صرف
نظر ميكردم
بقيهاش
باوركردني
بود، يا دستكم
خيلي بيراه
نبود. چون شبهاي
تابستان كه بر
روي بام ميخوابيدم،
مدت زيادي به
طاق آسمان
خيره ميشدم.
بعضي وقتها
شايد بيشتر از
يك ساعت؛ دلم
ميخواست
بدانم توي اين
ستارهها چه
خبر است، با
خودم ميگفتم
«حتماً آنجا
كساني زندگي
ميكنند. اما
نه مثل ما كه
يك وجب خاك كف
كوچههايشان
باشد. آخر اين
ستارهها مثل
بلورند. فانوسهاي
بلوري. توي
ستارهها همه
چيز شيشهاي
است آن هم
درخشان». يك
بار كه توي
اينجور فكرها
بودم از ذهنم
گذشت «راستي
اگر يك وقت
توي ستارهها
بچهاي با
دوچرخهاش
زمين بخورد چه
ميشود؟
حتماً دوتاييشان
خرد ميشوند
ــ بعد ياد
حرفهاي دورهگرد
افتادم كه چند
روز قبل به
مادرم ميگفت،
استكانهايي
به بازار آمده
كه اگر محكم به
زمين بكوبي هم
نميشكند و
مادرم تعجب ميكرد.
با خندهاي به
خودم گفتم
«حتماً ستارهها
و چيزهايي كه
در آنجاست هم
جنسشان از
شيشه نشكن
است». شبهاي
مهتاب تا
ديروقت به
رختخواب نميرفتم.
ماه شب چهارده
محشر بود. به
نظرم مي آمد آنقدر
نزديك است كه
صدايم را خيلي
بهتر از ستارهها
ميشنود.
ستارههايي
كه از آن
فاصله دور
اصلاً معلوم
نبود صداي مرا
بشنوند يا نه.
يا اصلاً توي
آن شلوغي حواس
يكيشان به من
باشد يا نه.
فكر ميكردم
«اگر سي چهل تا
از سپيدارهاي
ده را سرهم
كنم و از آن
نردباني
بسازم، شايد
بتوانم به ماه
برسم و
بالاخره پس از
اينهمه،
بفهمم آنجا
براستي چه خبر
است.» يك بار به
ذهنم آمد نكند
روي ماه ليز
باشد، سر بخورم
و بيفتم؟ بعد
دل خودم را
راضي كردم كه
«نه اينطوري
كه نميشود.
اگر اينطور
بود همان
آدمها و بچههاي
شيشهاي هم سر
ميخوردند و
تا حالا اقلاً
چندتاييشان
روي زمين ما
افتاده بودند
و ما دستكم
تكه شيشههايشان
را ديده
بوديم، ولي
هيچكس تا حالا
نه چنين چيزي
گفته و نه
شنيده» كلهام
دائم پر از
اين فكرها و
پرسوجوها
بود.
شبهاي
مهتاب دلم ميخواست
ماه را بغل
بزنم. يك شب كه
مادرم ديده بود
دارم روي بام
با كسي حرف ميزنم،
تعجب كرده
بود. آخر
هيچكس غير از
من و او شب روي
بام نبود، بعد
كه فهميده بود
من با اين ذوق
و شوق با ماه
حرف ميزنم به
بابام گفته
بود كه بچهات
ناخوش شده و
بعد مدتي مرا
حكيم و دوا ميكردند،
اما من چيزيم
نشده بود. از
بس همهاش
كلوخ و ديوار
شكسته و سنگ و
خاك ديده بودم
دلم پر ميكشيد
به طرف آن
دنياهاي قشنگ.
فكر ميكردم
اينقدر حق
دارم كه شبهاي
مهتاب چند
كلمهاي با
ماه حرف بزنم.
بگويم كه
دوستش دارم.
خودش را،
خيابانها و
كوچهها و
خانههاي
شيشهاياش
را، اسباب
بازي و
همبازيهاي
بلوري را. اما درست
نميدانستم
آدمهايش
چطورياند.
مثلاً
دلهايشان هم
شيشهاي است
يا به قول
آقامعلم مثل
بيشتر ما
زمينيها از
سنگ است. با
خود ميگفتم
«اينكه بيشتر
ما دلهايمان
سنگي است، خوب
مال اين است
كه تو اين
دنياي پر از
سنگ زندگي ميكنيم،
پس حتماً
آدمهايي هم كه
در ماه بلوري
زندگي ميكنند
دلهايشان
شيشهاي است»
و بعد
بلافاصله به
ذهنم خطور ميكرد
اما اگر
دلهايشان هم
شيشهاي باشد
كار سخت ميشود،
چون دائم ميشكند.
حتماً وقتي هم
كه دلشان شكست
گريه ميكنند.
اما
اشكهايشان؟
آن هم شيشهاي
است؟ اگر
اينطور باشد
خوب است بروم
آنجا وقتي يكيشان
گريه ميكند
دستم را بگيرم
زير چشمانش و
آن را پر از تيله
كنم، تيلههاي
صيقلي و
درخشان، تيله
مرواريد. وقتي
آنها را به
زمين بياورم
همه باورشان
ميشود كه من
كجا بودهام.
با همه بچههاي
ده تيله بازي
ميكنم. غير
از اين «ولي»
بدجنس كه همهاش
مرا اذيت ميكند.
آخر آدم آدم
با همقدهاش
اینطور تا میكند؟
اما اگر
دلهايشان هم
از شيشه نشكن
باشد چه؟ به
آن محكمي كه
دورهگرد ميگفت
خوب، اين دوره
گرد هم كه
هميشه راست
نميگويد.
بعضي وقتها يك
كلاغ چهل كلاغ
ميكند، من كه
باورم نميشود
استكانهاي
نشكني كه ميگويند،
حتي با پتك
پدرم كه كوه
از آن ميلرزد
هم نشكند. ولي
اگر هم دل
آنها با چنين
ضربهاي
بشكند من كه
دلم نميايد
به اين سختي
بيازارمشان.
خلاصه اينقدر
فكر ميكردم
كه يا خوابم
ميبرد يا توي
كلاف سردرگمي
ميماندم و ناچار
حواسم را به
چيز ديگري پرت
ميكردم. در
اثر همين
فكرها بود كه
وقتي در خواب
آن مناظر را
ديدم فكر كردم
روي ماه يا
يكي از ستارهها
هستم. مناظري
كه درست شبيه
چيزهايي بود
كه درباره
ستارهها،
ماه و دنيايي
كه در آنجاست،
پيش خودم خيال
كردم بودم.
اما در خواب
هيجان بيشتري
داشتم. انگار
واقعاً آنجا
بودم. دلم ميخواست
بروم در يكي
از خانهها را
بزنم و بگويم
اجازه بدهند
من با بچههايشان
با اسباببازيهايشان
بازي كنم. اما
كمي ميترسيدم.
توي همين
فكرها غوطه ميخوردم
كه چشمم به
درخت بالاي
سرم افتاد.
نميدانم چه
درختي بود. اما
ميوهاش شكل
انار بود.
انار درشتي كه
از زير پوستش
تمام دانههاي
آن را ميشد
بشمري. يك
لحظه احساس
كردم يكي از
ميوههايش كه
از همه درشتتر
بود، درست
بالاي سرم
تكان ميخورد،
ميخواست
بيفتد. خواستم
فرار كنم، ولي
انگار تو يك
پاتيل خمير
افتاده بودم.
پاهايم سنگيني
ميكرد. انار
رها شد و من با
يك جيغ به خود
آمدم. در رختخواب
بودم. قلبم
بشدت ميزد.
صدايش را مثل
ضربههاي چكش
توي سرم احساس
ميكردم. دانههاي
عرق روي صورتم
زنگوله بسته
بود، نميدانستم
اينهمه
چقدرش از
هيجان و شوق
است و چقدرش
از ترس. با
اينكه وحشت
كرده بودم ولي
باز هم از رو
نرفتم، هيجان
و اشتياقم به
ترس ميچربيد.
سعي كردم
دوباره
بخوابم شايد
دنباله خواب
را ببينم، ولي
هرچه كردم بيفايده
بود. بعد هم كه
كمي هوشم برد
ديگر خبري نشد.
صبح با اوقات
تلخي چشمهايم
را باز كردم.
از خودم، از
بيداري و از
همه چيز لجم
گرفته بود.
«چرا بايد
دروغ باشد؟ من
تازه داشتم
باور ميكردم.
چرا نبايد در
چنان دنيايي
باشم. اگر آن انار
لعنتي از درخت
نيفتاده بود،
الان حتماًدر
يكي از خانهها
را زده بودم و
با بچههاي
آنها بازي ميكردم.
شايد هم مرا
به داخل خانه
ميبردند و
آنجا حتماً
چيزهايي ميديدم
كه تا به حال
نديده بودم.
كاش تا آخر
عمر در اين
خواب ميماندم.»
از اين
ماجرا گذشت.
شبي ديگر كه
روزش آقا معلم
داستان «شهر
آفتاب» را
برايمان
تعريف كرده
بود، دوباره
از آن رؤياهاي
طلايي ديدم.
آقامعلم ميگفت
كه شهر آفتاب
در سرزمين
بسيار دوري
قرار گرفته.
آنقدر كه
بسياري از
مردم تا ميفهمند
راهش اينقدر
طولاني است از
رفتن به آنجا
صرف نظر ميكنند.
تازه راه، فقط
دور هم نيست!
خطرات و زحمتهاي
زيادي دارد.
آنقدر كه اگر
هزار نفر راه
بيفتند شايد
يكي هم به
آنجا نرسد.
پيچ و خم و
پستي بلندي
زيادي دارد.
رس آدم را ميكشد.
بلنديهايش
مثل كوه قوش
سر است. روي هر
تپهاي كه ميروي
فكر ميكني
تپه بعدي قله
است ولي وقتي
به آن ميرسي
ميبيني تپه
بلندتري از
پشت آن سر
برآورده است.
راه شهر
آفتاب هم همين
طور است،
البته خيلي دورتر
و دشوارتر.
آقامعلم ميگفت
«خيليها وقتي
اوصاف شهر
آفتاب را شنيدهاند
آنقدر مشتاق
شدهاند كه
همان فردايش
كولهبارهايشان
را برداشته و
راه افتادهاند،
ولي هنوز چند
منزل نرفته آش
و لاش برگشتهاند
و به خيالات
خوش خود،
پوزخند زدهاند.
شنيدم يكيشان
به مردم گفته
بود شهر آفتاب
هم مثل خود آفتاب
دور است»
آقامعلم ميگفت
«تازه خيلي از
مردم نميدانند
اگر هم اين
راه بسيار
طولاني و
پرخوف و خطر
را طي كنند،
بعداً به
باروهاي بلند
شهر آفتاب ميرسند
كه نردباني به
بلندي آن خيلي
مشكل ميشود
ساخت. هزارها
نفر بايد روي
سر و گردن هم
بايستند، تا
يك نفر از دوش
آنها بالا رود
و دستش به لبه
بارو برسد.»
اينجا بود كه
من دست گرفتم
و پرسيدم
«اجازه
آقامعلم چرا
باروهاي شهر
آفتاب را
اينقدر بلند
درست كردهاند»
آقامعلم گفت
«آفرين سؤال
خوبي بود. براي
اينكه شب
نتواند وارد
آنجا شود. شب
هم مدتهاست ميخواهد
به شهر آفتاب
برود. نه
اينكه آنجا را
دوست داشته
باشد، ميخواهد
برود آن را
سياه كند. چند
بار هم از
بارو بالا
رفته ميگويند
جاي پنجههايش
هنوز هم بر
ديوارهاي شهر
مانده است،
ولي پاسداران
شهر از آن
بالا آنقدر
نيزههاي نور
به طرفش پرتاب
كردهاند كه
پيكرش سوراخ
سوراخ شد، و
نعش نيمهجان
خود را
برداشته و به
پشت كوهها
فرار كرده
است. ولي
پرسيد «اجازه
آقامعلم مگر
شهر آفتاب چه
جور شهري است
كه همه ميخواهند
بروند آنجا؟»
آقامعلم گفت
«شهر آفتاب هميشه
روز است. مردم پيوسته
مسابقه كار و
تلاش ميدهند.
مسابقهاي كه
بازنده ندارد.
كسي ديگري را
اذيت نميكند.
نميكشد. اگر
هم جنگي رخ
دهد با هيولاي
شب است. آنجا برگريز
و خواب زمستان
معني ندارد.
چيزي يخ نميزند؛
هميشه بهار
است. مردم با
هم مهربانند
اينقدر كه
انگار همه
عاشق هم هستند.
آنجا خانهها
همه يكشكل
است، مساحت،
ارتفاع و حجم
همه آنها يكي
است. حتي رنگ
آنها هم يكي
است. رنگ نور
است. همه خانه
پنجره است و
همه پنجرهها
آفتاب. تمام
خيابانها به
شكل جالبي به
يك ميدان بزرگ
در وسط شهر
منتهي ميشود.
شهر كاملاً
مسطح است.
ارتفاع شمال و
جنوبش يكي
است. اگر هم
شيبي داشته
باشد از شرق
به غرب است.
مردم شهر
آفتاب خيلي
صبورند. در
چهرههايشان
اميد و اراده
موج ميزند.
من از آقامعلم
پرسيدم «اجازه
آقا، كي شهر آفتاب
را ساخته؟»
آقامعلم گفت
«ميگويند اول
بار حضرت آدم
زمينش را
پرچين گذاشته
و بعد
پيامبران و
مصلحان هر
كدام مقداري
از آن را
تكميل كردهاند
تا اينكه
پيامبر
خودمان مناره
بزرگش را ساخته
و باروهايش را
بالا برده
است. خلاصه
همه خوبها در
ساختن آن سهم
داشتهاند.
مصالح آن را
هم از بهشت
آوردهاند.»
ولي پرسيد
«آقامعلم اين
شهر چه فايدهاي
دارد، وقتي كه
همه نميتوانند
بروند آنجا؟»
آقامعلم گفت
«اصلاً خوبيش
همين است كه
همه نميتوانند
بروند آنجا،
اگر همه ميرفتند
كه ديگر شهر
آفتاب نبود.
اما فكر نكنيد
رفتن و رسيدن
به آن شهر
غيرممكن است.
چون بيشتر
آدمها
خودخواه و تنبل
هستند به آنجا
نميرسند
وگرنه
همين اخباري
كه از آنجا به
ما رسيده به
وسيله كساني
است كه به آنجا
رفتهاند. حتي
بعضي هم كه
نتوانستهاند
به خود شهر
برسند، در تپههاي
اطراف آن خيمه
زدهاند تا
كاملاً بيبهره
نباشند.»
از
مدرسه تا خانه
همهاش تو فكر
شهر آفتاب
بودم. اصلاً
نفهميدم از چه
راهي آمدم و
كي رسيدم. به
هيچ چيز ديگري
فكر نميكردم.
در خانه هم تا
شب حرفهاي آقا
معلم بود كه توي
ذهنم ميچرخاندم.
بعضي از آنها
را درست
نفهميده
بودم، ولي
بهرحال مرا
مجذوب كرده
بود. شايد
خيلي از همكلاسهايم
همين كه از
كلاس خارج
شدند قصه از يادشان
رفت، ولي من
دل توي دلم
نبود. نميدانستم
چه كار كنم.
قرار نداشتم.
بعضي جاهاي
قصه با آنچه
توي خواب ديده
بودم، مثل هم
بود. از اينكه
رؤيايم تحقق
پيدا كند، غرق
شادي ميشدم.
دلم به حال
پدر و مادر و
خواهرم ميسوخت،
چون از شهر
آفتاب هيچ نميدانستند.
ميخواستم
برايشان
تعريف كنم،
ولي پشيمان
شدم. راستش
خودم هم درست
نفهميده بودم
كه بالاخره
اين شهر توي
همين دنياست،
روي همين
خاكهاست، يا
توي آسمان؟ ميشود
به آن رسيد يا
نه؟ و خيلي
سؤالات ديگر.
تازه اين
هيولاي شب هم
كه گاهي به آن
جا حمله ميكند
كمي مرا
ترسانده بود.
با همين افكار
و خيالات
خوابم برد. يك
مرتبه خودم را
وسط شهر آفتاب
ديدم. با تعجب
از خودم پرسيدم
«ولي شهر
آفتاب كه ميگفتند
خيلي دور است.
من چطور آن
راه پرپيچ و
خم را آمدم؟
از باروهاي
بلندش چطور
عبور كردم؟» مثل
اين بود كه
پرندهاي مرا
به منقار
گرفته و وسط
شهر رهايم
كرده باشد. به
اطرافم نگاه
كردم. درست همانطور
بود كه
آقامعلم ميگفت.
خانهها،
خيابانها،
ميدان وسط شهر
همه همانطور
بود كه در
كتاب شهر
آفتاب آمده
بود. اما من
چيزهاي ديگري
را هم ديدم كه
در آن كتاب
نوشته نشده بود
يا شايد هم
آقامعلم
نگفته بود.
مردم صميمانه
به هم كمك ميكردند.
با اينكه بعضي
خيلي بيشتر
كار ميكردند
چيز زيادي
براي خودشان
برنميداشتند.
اصلاً
مثل اينكه تو
شهر آفتاب نميشد
چيزي را ذخيره
كرد. غير از
نور. حتي از يك
نفر شنيدم،
اينجا اگر كسي
طلا و نقره را
هم قايم كند،
مثل يك تكه
آتش ميشود و
صاحبش را ميسوزاند.
خواروبار هم
اگر موذيانه
انبار شود به
صورت كرم
درآمده و
صاحبش را ميخورد.
اينجا اصلاً
كسي به فكر
اين كارها
نيست. وسط
ميدان بزرگ
شهر تابلويي
به چشم ميخورد
كه روي آن
نوشته شده بود
«شهر كار، شهر
فكر، شهر عشق».
منارههاي
شهر درست وسط
ميدان بود.
يكي از منارهها
آنقدر بلند
بود كه خورشيد
درست در وسط
گلدستهاش
نشسته بود.
تبسم را روي
لبهايشان ميديدم.
انگار همه
خويش و قوم
بودند.
سلامهايشان
شكل ديگري
بود. هيچ كس
بيكار نبود.
كسي حرص نميزد
و نفرين نميكرد.
دلم ميخواست
«ولي» هم آنجا
بود و ميديد
كه هيچ كس
چيزي را قاپ
نميزند.
جلوي
عابري را
گرفتم و پرسيدم:
«آقا شما اهل
شهر آفتاب
هستيد؟» با
لبخندي گفت
«بله جانم»
گفتم «چطوري
ميشود اهل
اين شهر شد؟»
كمي فكر
كرد و گفت
«خودت را
بشناس.» در
حالي كه خيره
خيره به او
نگاه ميكردم،
دور شد. فكر
كردم ديوانه
است. آخر مگر
ميشود كسي
خودش را
نشناسد؟ ولي
آقامعلم كه نگفته
بود آنجا
ديوانه هم
هست. ولي خوب
شايد هم من
حرف آن مرد را
نفهميدم. جلوي
يك نفر ديگر
را گرفتم.
گفتم «آقا من
ميخواهم
بيايم و ساكن
شهر آفتاب
شوم، چه كار
بايد بكنم؟»
لبخندي زد و
گفت «شهر
آفتاب كه ساكن
ندارد، مگر
ديدهاي كه
آفتاب
بايستد؟ حركت
كن تا در شهر آفتاب
باشي.» چيزي از
حرفهايش
نفهميدم. ولي
همين طوري
گفتم «آخر به
كدام طرف حركت
كنم؟» گفت «به
طرف حقيقت،
خودت به طرف
انسانيت كامل»
از او هم
نااميد شدم.
اصلاً انگار
به زبان ديگري
حرف ميزد.
كلمههايش
فارسي بود،
ولي جملههايش
را نميتوانستم
خوب بفهمم. با
خودم گفتم
«اصلاً چرا من
سؤال ميكنم.
من كه همين
الان تو شهر
آفتابم. گرچه
باروهايش را
نديدم و
نفهميدم چطور
از آن عبور
كردم، ولي به
هر صورت
الان كه
اينجا هستم.»
ولي باز هم به
فكرم خطور كرد
كه «خوب است
بدانم دين
مردم اين شهر
چيست.» رهگذر
بعدي زن جواني
بود كه خيلي
با حيا راه ميرفت،
پرسيدم «خانم
دين مردم اين
شهر چيست؟» جواب
داد «حقيقتپرستي»
گفتم «اين
ديگر چه جور
ديني است؟
جديد است؟»
گفت «همه
پيغمبران
همين دين را
آوردهاند و
بلكه همه
خوبان». آهي
كشيدم و گفتم
«نخير مثل
اينكه قرار
نيست كسي يك
كلمه حرف حساب
به ما بزند.»
ناراحت شدم و
گفتم «خب اگر
كسي اين دين
شما را قبول
نداشته باشد
چه؟» گفت «ميسپرندش
به دست هيولاي
شب.» يك مرتبه
وحشتي دلم را
پر كرد.
خواستم فرار
كنم، ولي قدرت
رفتن نداشتم.
انگار كسي مرا
از پشت محكم
گرفته بود. پاهايم
وقتي كه بشدت
خواب ميرود،
بيجان شده بود.
يك مرتبه در
افق شب سياهي
را ديدم. جيغ
كشيدم و خود
را در تاريكي
شب توي
رختخواب ديدم.
باز هم خواب
بود. از اينكه
گير هيولاي شب
نيفتاده بودم
خوشحال بودم.
يعني از اينكه
او را در خواب
ديده بودم و
حقيقت نداشت،
ولي با اين
حال شهر آفتاب
با آنهمه
زيباييهايش
دلم را برده
بود، با خود
گفتم كاش آن
سؤال آخر را نپرسيده
بودم و آن
اتفاق نميافتاد.
دستكم خوابم
طول ميكشيد و
چيزهاي
بيشتري ميديدم.
ولي افسوس كه
فايدهاي
ندارد. تازه
دست من هم كه
نبود خواب
بودم.
كم كم
داشتم باور ميكردم
كه همه چيزهاي
خوب فقط در
عالم قصه و
رؤياست. در
بيداري همين
دنياي زمخت
است. با خاك و كلوخ
و سنگش و با
دلهاي سختتر
از اينها. با
آدمهايي كه
مثل اين «ولي»
بدجنس همهاش
به فكر قاپزدن
هستند. با
خانههاي
جوراجور كه به
قول آقامعلم
تفاوتشان از جرقه
تا خورشيد است
و با هزار و يك
عيب ديگر، ولي
آن دفعه، ديگر
رؤيا نبود.
مطمئن بودم كه
خواب نيستم.
سالها
پيش بود. ظهر
از مدرسه برميگشتم.
نزديكيهاي
خانه بودم.
دختر همسايه
دو سه روز پيش
عروس شده بود.
ميگفتند
شيريني
سفارشي براي
مجلس عروسي
آورده بودند.
چشمم روي جعبهها
و خرت و پرتهاي
ديگري كه
بيرون خانه
ريخته بود ميچرخيد
كه يك مرتبه
روي آن قفل شد.
سر جايم خشكم زد.
هيچ وقت چيزي
مثل آن نديده
بودم. نارنجي
بود و شفاف.
مثل شيشه
رنگي. كمي هم
چين و چروك
داشت. با يك
جهش پريدم
كنارش و آن را
از زمين
برداشتم.
ناگهان
دنيايم،
دنياي ديگري
شد. ياد
مناظري
افتادم كه در
آن دو تا خواب
ديده بودم.
شهر مهتاب،
شهر آفتاب.
خانهها يكاندازه
نبودند ولي يكرنگ
بودند، همه
چيز و همه جا
نارنجي بود.
از درختها تا
خاكهاي كف
كوچه.
ديوارهاي تركبرداشته
و خشن چقدر
قشنگ شده بود.
ميخواستم
بال دربياورم.
حتي آسمان هم
ديگر آبي نبود.
نارنجي بود.
احساس ميكردم
به آرزويم
رسيدهام،
همه چيز يكرنگ
و زيبا بود.
گمان نميبردم
مناظري كه در
خواب ديده
بودم در
بيداري ببينم.
از ديوار
چاپارخانه
بالا رفتم،
خرها مثل يك
گله آهو شده
بودند. ديوار
آن كه يك مشت
خشت بيريخت و
آفتابخورده
بود، مقل كاسه
نبات شده بود.
اگر هزار دست
رنگ و روغن هم
به آن ميزدند
به اين قشنگي
نميشد. آب جو
مثل شربت
زعفران شده
بود حتي لجنها
هم قشنگ بود.
سگ كثيف و
زمخت «ولي» از
جلويم رد شد، آنقدر
زيبا شده بود
كه ميخواستم
بغلش كنم. از
خوشحالي شروع
كردم به دويدن
و داد ميزدم
«شهر آفتاب
شهر مهتاب،
شهر آفتاب را
پيدا كردم» كه
يك دفعه مثل
اينكه كسي از
پشت برايم لنگ
بست و من محكم
خوردم زمين.
آن هم از دستم
رها شد. همه
چيز به رنگ
اول برگشت.
«ولي» بود. برش
داشت و فرار
كرد. بلند شدم
و در حاليكه
فرياد ميزدم
«هيولاي شب
هيولاي شب»
دنبالش كردم.
تا ديد به او
نزديك ميشوم
آن را مچاله
كرد و انداخت
توي جوي آب.
پريدم توي جو
و آن را از آب
گرفتم. سرم را
كه بالا آوردم
آقامعلم را
ديدم كه جلويم
ايستاده بود.
پرسيد «شهاب
توي جو چكار
ميكني؟ اين
صداي تو بود
كه ميگفتي
شهر آفتاب را
پيدا كردم؟»
گفتم «بله آقا»
گفت «يعني كه
چه؟» دستم را
جلو آوردم و
آن را نشان
دادم. آقامعلم
با شگفتي گفت
«چي! زرورق؟
خوب كه چه؟»
گفتم «از پشت
آن همه جا رنگ
نور است مثل
شهر آفتاب.
نگاه كنيد.» آقامعلم
زرورق را
گرفت. مكثي
كرد و گفت «من
كه گفته بودم
باروهاي شهر
آفتاب خيلي
بلند است. اگر به
اين كوتاهي
بود كه حالت
افسانه پيدا
نميكرد.»