ایده اصلاح

 

چکیده

 گفتار اصلاح‏گرا چیست و چه تفاوت‏هائی با گفتار انقلاب‏گرا دارد؟ مبانی ایده اصلاح کدام است، و چرا در نیمه دوم قرن بیستم گرایشات اصلاحی جایگزین گرایشات انقلابی شد؟  مقتضیاتِ تعهد و تقید به اصلاحات چیست؟ اینها پرسش‏هائی است که در مقاله حاضر مورد بررسی قرار گرفته است. به‏نظر می‏رسد تغییر پارادایمی در فلسفه شناخت و تردید در نظریه تناظری حقیقت، تغییر فرهنگ حماسی به فرهنگ تراژیک که در آن، قهرمان به انسان معمولی بدل شد و خطرپذیری جای خود را به احتیاط‏گرائی داد، و نیز تغییر در شرایط اقتصادی که فقر شدید و زمینه تبلیغاتِ دولت‏ستیز را کاهش داد، عواملی بود که سبب این گذار شد. از آنجا که فارقِ اصلاح و انقلاب چیزی فراتر از عنصر خشونت است، عدم توجه به تفاوت‏های مهم و نیز عدم دقت در ظرافت‏هایِ همین تفاوت، ممکن است باعث تزلزل در ایده اصلاح‏ شود. ظاهراً اصلاح‏گرائی بر عناصر فکری و ساختاری مهمی متکی است که به‏ناگزیر آن را جایگزین گرایش به تحول انقلابی کرده است، و ربط چندانی به اصلاح‏پذیر بودن یا نبودن حاکمیت‏های خاص، و نیز ملازمه‏ای با پرهیز مطلق از استقامت ندارد.

 

واژه‏های کلیدی

اصلاح، انقلاب، حماسه، تراژدی، خشونت

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

مقدمه

به‏نظر می‏رسد، در دهه‏های انتهائی قرن بیستم، در بسیاری از مناطق جهان، تا حدود زیادی، گفتمان انقلابى جاى خود را به مهندسى اجتماعى و اصلاحات داده است. اروپا از دهه هفتاد ميلادى به اين طرف به صورت گسترده از عصر حماسه اجتماعی خارج شد، و با مرگ كسانى مثل ماركوزه و سارتر، راه‏حلِ "برخيزيم و براندازيم" به عنوان يك راه‏حل استراتژيكِ مشكلات، مورد بدگمانى و بى‏اعتمادى قرار گرفت. چه عواملی زمینه‏های مساعد این تغییر پارادایمی را  فراهم کردند، و مقتضیات این تغییر چیست؟ 

 برای جستجوی چشم‏انداز پاسخی برای این پرسش، بررسی اصطلاحات اصلی بحث می‏تواند روشنگر باشد. غالباً چنین انگاشته می‏شودكه در مقابل "انقلاب" كه به تغييرات بنيادى همراه با خشونت اطلاق مى‏شود، "اصلاح" به‏معنى تغييرات جزئى و روبنايى با پرهیز از مقاومت است . اما، از یک دیدگاه، آنچه كه اصلاح را از انقلاب جدا مى‏كند، جزئى یا كلى بودن، و استقامت داشتن یا نداشتن نيست؛ اصلاح در يك معنى فرقى با انقلاب نمى‏كند و آن تلاش براى دگرگونى است، اما عناصری در انقلاب وجود دارد كه اصلاح از آنها اعراض مى‏كند و همين اصلاح را با انقلاب متفاوت مى‏كند. این عناصر عبارتند از : نگاه آسان‏گیر به تغيير انسان و اجتماع، به گونه‏اى كه گمان می‏رود در تحقق هر آرزو و آرمانی، خواستن توانستن است؛ اصالت مانع، و شیوع این تصور كه با حذف رژيم سیاسی، بديلى كه برجاى آن قرار خواهد گرفت، به‏یمن اخلاق و عقیده، عموم مشكلات را حل مى‏كند؛ تأكيد بر خشونت به عنوان تنها روش؛ سرعت بدون دقت در بهینه‏سازی، به‏طوری كه  تغييرات پرشتاب و ناسنجيده پى گرفته می‏شود.

 در گفتار انقلاب‏گرا: شرايطى كه وجود دارد مطلوب نيست و شرايط مطلوبى متصور است؛ بايد از اين شرايط نامطلوبِ موجود به آن شرايط مطلوبِ متصور رسيد؛ در غيابِ مانعِ رژيمِ موجود، بهسرعت، شرايط مطلوب برقرار مى‏شود؛ اين راهى ندارد جز براندازى قدرت مستقر به يمن خشونت. يك فرآيند اصلاحى در دو مرحله با انقلاب مشابه است: شرايط نامطلوبی موجود، و شرايط مطلوبى ممكن است؛ بايد حركت كرد و از اين نقطه به آن نقطه رسيد. تا اينجا ميان دو فرآيند فرقى وجود ندارد. كاملاً ممكن است اين تغييرات و تحولاتى كه در يك حركت اصلاح اتفاق می‏افتد عميق و بينادى باشد، و اركان را جابه‏جا كند، و حتى در مواردى از استقامت ناگزير شود. اما تفاوت در اين است كه در اصلاح بديلى كه مورد نظر است به عنوان اتوپيا مطرح نمى‏شود؛  اين تصور را كه فقط با تخريب نهادهاى موجود و از ميان برداشتن نظم مستقر، حل عموم مشکلات آسان است، کنار گذاشته می‏شود؛ از خشونت، به عنوان "تنها ره رهايى" يا حتى اولين ابزار صريحاً پرهيز مى‏شود؛  تغيير با محاسبه و مطالعه و چند جانبه‏نگرى همراه است، و لاجرم برق‏آسا نیست. پس در يك حركت اصلاحى، تغييرات اصولى هم ممكن است، اما با حداکثر استقامت و حداقل خشونت، با تكنيك و تقسيم كار، با روش آزمون و خطاى تجربى، مقيد به احتياط و درس از گذشته، و خصوصاً پرهيز از وعده‏هاى بزرگ.

در انديشه سیاسی مدرن حتى تا نيمه قرن بيستم، متأثر از تفكر روشنفكرى کلاسیک، كه از نظریه اپیستمولوژیک لوح سفید لاك شروع شد، با رمانتیسیسم روسو تقويت شد، نظریه جنگ طبقاتی مارکس را زمینه‏سازی کرد،  و مبدع و مروج انقلاب در سطح كشورهاى جهان شد، نگاه به اين دنيا، يك نگاه حماسى، مبتنی بر تضاد آشتی‏ناپذیر  خير و شر بود. چنین نگاه اسطوره‏اى، ولو اينكه كسى مثل ماركس با آن ابتكار و هوش آن را در قالب يك بيان پيچيده و جذاب فلسفى يا به تعبير و تصور خود او علمى، قرار دهد، پيامش چيزى جز انقلاب، و نبرد به قصد براندازى شرّ و جايگزينى خير نمی‏توانست بود. تفکرات و تجربيات نشان داد كه تصور موجودات خيرى كه جانشين موجودات شر شوند، حاكمانى كه تماماً يا غالباً عدل و لطف و احسان باشند و به واسطه همين خوبى، عدالت، كرامت، توليد، توزيع و رفاه به همراه آورند، چيزى است اساساً دستنيافتنى و حتى اگر درصدى از آن دستيافتنى باشد، به دليل ويژگى‏هاى خاص طبيعى انسان و پيچيدگى‏هاى ساخت روابط جمعى، دشوار و ديرياب است. پس اگر كفايت مانع‏شكنى براى پيشرفت، و بر اساس آن، درهم شكستن خشونت‏آميز نظم مستقر براى رسيدن به آرمانشهر، تجربه‏هاى مثبتى نبوده‏اند، و اگر جهان ما حماسى نيست، بلكه تراژيك است، و با فرمان حمله‏هاى بزرگ مشكلى حل نمى‏شود، بلكه همواره از خوبى براى خوب‏ترى و يا از بدترى براى بدى بايد گذشت و انتخاب‏ها، ظريف، پيچيده و غير بديهى است، بنابراين تنها راه كاستن از مشكلاتى كه بر اثر ايجاد موانع بر سر راه لذت‏خواهى انسان به وجود مى‏آيد، تنها راه كاستن از عيوب قدرت و سيطره‏جويى ذاتىِ آن، چيزى نيست جز مهندسى اجتماعى يا اصلاح. عوامل متعدد و متنوعی بنیانهای اصلی این تغییر پارادایم را فراهم کردند.

 

ریشه‏های معرفت‏شناختی

در نیمه دوم قرن بیستم، در دنياى فلسفه معرفت و علم‏شناسى، تحول مهمى بهوقوع پيوست و رگه‏هاى متفاوتى، از تاريخ‏شناسى علم گرفته تا فلسفه پستپوزيتيويسم علم، از نسبيت‏گرائى تا نظريه‏هاى پستمدرنيسم، درهم تابیده شدند و رشته‏اى را تشكيل دادند كه على‏رغم اختلافاتى كه لايه‏هاى مختلف آن مى‏توانستند با هم داشته باشند، در يك چيز مشترك بودند و آن اينكه بايد روايت خود را از "حقيقت" عوض كنيم و در آن پيچيدگى بيشترى به خرج دهيم. دوئاليسم روشنفكرى و نگرش حماسى، مبتنى بر نظريه آينه‏گونگىِ فكر و "ابراز حقيقت" بوده است: يك حقيقت وجود دارد كه بعضى‏ آن را مى‏دانند (روشنفکران)، بعضى‏ آن را نمى‏دانند (توده مردم)، يا بعضى‏ آن را  وارونه جلوه مى‏دهند (ارباب سلطه). عموم تفكراتى كه دنياى پيشمدرن و حتى بخش عمده‏اى از دنياى مدرن بر آن متكى بود، از جمله ضرورت مبارزه سياسى، آگاهى دادن  به خلق‏ها، براندازى حكومت‏هاى فاسد و جايگزينى آنها با کارگزاران خوب، و، بهخصوص، وعده اتوپيائی که به‏صرفِ حذفِ مانعِ حکومتِ بد، تقریباً خود به خود خلق می‏شود، و نظاير اين موارد، دقيقاً بر نظريه تناظرى حقيقت (Correspondence theory of truth) استوار بوده است؛ نظریه‏ای که می‏گوید حقیقت عبارت است از انطباق ذهن و عین. وقتى يك حقيقت وجود دارد، يك خير هم وجود دارد؛ وقتى يك حقيقت وجود دارد، كافى است افراد خيرانديش آن حقيقت را ابلاغ كنند؛ پس از اينكه ابلاغ شد، همه مردم آن را درمى‏يابند؛ وقتى يك حقيقت وجود دارد، رهبران خيرانديش، مردمِ آگاه شده را به سوى آن حقيقت هدايت مى‏كنند؛ و هدايت به سوى آن هيچ نيست مگر اراده نابود كردن هر چيزى غير از آن؛ و سرانجام وقتى يك حقيقت وجود داشته باشد، وقتى به آن رسيديم مشكلات خود به خود حل مى‏شود، و...

 بحث درباره "آگاهى كاذب" معمولاً نام ماركس را به ياد مى‏آورد. قطعاً ماركس، با نقشی که برای عوامل اجتماعی و اقتصادی در صورت‏بندیِ اخلاق، فلسفه و علمِ رایج قائل شد، بزرگترين الهام‏بخش رشته‏اى است كه بعداً به نام جامعهشناسى شناخت معروف شد، در عين حال نيچه از طريق تحليل‏هايى كه درباره اهميت فريب و خودفريبى، و درباره پندار به منزله يكى از شرايط لازم زندگى، به عمل آورد، سهمی در نظريه "آگاهى كاذب" داشت. نقش فروید هم در این فرآیند انکارناشدنی است. این هر سه، با نقشی که برای ثروت، قدرت و شهوت در عقیده و عمل انسان مطرح کردند، پایه‏گذار تردید در اتقان و اعتبار ارزش صدق منطقی باورهای مسلط شدند. این ایده به ماكس شلر، كسى كه براى اولين بار تعبير "جامعه‏شناسى شناخت" را به كار برد، منتقل گرديد. رشته‏اى كه به بررسى اين پرداخت كه تفاوت‏هاى قابل ملاحظه ميان جوامع گوناگون در مورد آنچه در ميان آن‏ها به عنوان "شناسايى" تلقى مى‏شود از كجا و چگونه ناشى مى‏شود؛ چگونه "واقعيت‏ها" در جوامع بشرى به منزله "امور معلوم" پذيرفته مى‏شوند.[1] جامعه‏شناسى شناخت حركتى بود که تاثير زمينه‏هاى اجتماعى را بر مطالعات علمى بررسى مى‏كرد. در اين نگاه واقعيت يك ساخت اجتماعى تلقى مى‏شود. فهم يك واقعيت در گرو دانستن شرايط اجتماعى فاعل شناسايى است. بسته به شرايط خاص اجتماعى، اقتصادى، طبقاتى، حتى اتفاقات احتمالى و تصادفى كه در جامعه رخ مى‏دهد، نظام توليد و توزيع و نظاير اينها، شناخت مردم و حتى شناخت دانشمندان تفاوت مى‏كند.[2]  این، شاید پس از آموزه‏های هیوم و کانت، مهم‏ترین تردید در رئالیسم خام بود. نظریه تناظری حقیقت به صراحت مدعى بوده است كه يك دنيا و فقط يك دنيا، وجود دارد؛ جهانى واحد، و البته واقعى، يعنى چیزی که، مستقل از ذهن هر شناسنده‏اى، بر قرار خويش قائم است؛ همين واقعيتِ يكه و مستقل است که حقيقتِ واحد و درستىِ جدالناپذير علمى را نيز تعيين مى‏كند. در خصوص يك واقعيت، فقط يك نظريه مى‏تواند راست باشد و آن نظريه‏اى است كه بر امر واقع منطبق باشد.

برای جدی گرفتن این تردید، لازم نبود همگان فیلسوف شکاک باشند. بسيارى از انسان‏هاى فهيم كه به عقلانيت و علم اعتماد داشتند، وقتى اختلاف‏نظر گسترده و عميق ميان دانشمندان را مى‏ديدند، در پى تحليل آن برمى‏آمدند: چگونه است كه حتى دانشمندان روايت‏هاى متعددى از حقيقت دارند؟ چگونه ممکن است افرادى كه نه عامى هستند و نه به دنبال اين هستند كه علم را در خدمت قدرت قرار بدهند، بلكه انسان‏هايى هستند كه با عقل سليم و تجربه سامانمند به دنبال حقيقت می‏گردند، مطالعات دقيق صورت مى‏دهند، اما بسا که به نتايج متفاوتى مى‏رسند و برای هر كدام هم بديهى است كه آنچه را كه دريافته‏اند حقيقت مسلم است و ديگرى اشتباه مى‏كند. مطالعه اين وضعيت، ابتدا در ميان معرفت‏شناسان و بهتدريج در ميان حجم كثيرى از فرهيختگان، نظريه تناظرى حقيقت، نظريه وحدت حقيقت، را خدشه‏دار كرد. بر اساس نظريه تناظرى حقيقت و حقيقت واحد، حداكثر يكى مى‏تواند راست بگويد، بقيه بر خطايند، و چون راهى براى فهم اينكه كدام يك حقيقت را كشف كرده وجود ندارد، راهى نيست جز اينكه يا همه تكذيب شوند يا براى هريك پذيرفت كه حصه‏اى و شمه‏اى و روايتى و لايه‏اى از آن حقيقت در دستشان است. لبه تیز چنین کثرت‏گرائی‏ای نمی‏توانست جزمیت آرمانگرائی و دشمن‏ستیزی انقلابی را تهدید نکند. ما آنچه را كه حقيقت مى‏خوانيم با تمامى شخصيت منحصر بهفرد خود درك مى‏كنيم، كه در شكل‏گيرى ساخت و توان ادراكی آن عوامل متعدد ژنتيكى و تربيتى كه عموماً تصادفى‏اند، دخيل هستند. ذهن ما به صرف حركت به سوى درك چيزى، با عمل شناسايى، همزمان، در آن دست به انتخاب و بلكه تغيير مى‏زند. حقيقت مستقل و مبتنى بر خود وجود ندارد، حقيقت از نظرگاه خاص و از نظر شخص خاص معنى دارد. كاملاً ممكن است، بلكه شايع است، كه آنچه در نظر كسى - گاه دانشمندى - بديهى جلوه مى‏كند، در نظر فرد ديگرى - گاه دانشمند ديگرى - غلط بودن آن بديهى جلوه كند.

 نسبيت‏گرايى البته دو روايت دارد: يكى روايتى كه به واقعيت واحد باور ندارد و ديگرى روايتى كه حقيقت واحد را منكر است. در نگاه اول، اساساً موضوع شناخت بهوسيله شناسنده ساخته مى‏شود، در حاق واقع هم واقعيت مفردى در كار نيست، چیزى است كه به وسيله ما شكل داده مى‏شود. اما در نگاه دوم، ممكن است واقعيت قائم به ذاتى هم خارج از ذهن ما وجود داشته باشد، اما دريافت‏هاى ما از آن متفاوت است، و هيچ راهى براى معلوم كردن قطعى اين كه كدام يك از دريافت‏ها "راست"، يعنى مطابق واقع است، وجود ندارد. «همه رشته های علم در این نکته اتفاق نظر دارند که دیدگاه تحلیلی و غیرشخصی در باره جهان شکست خورده است».[3] هرمنوتيك روايت ديگرى از نسبى‏گرائى را ارائه كرد. اهل هرمنوتيك واقعیت را به مثابه یک متن تلقی کرده‏اند که به اشکال مختلفی قابل‏تفسیر است. دریافت افراد از یک متن به حسب عوامل متعدد جای-گاهی متفاوت است؛ در یک روایت، اصلاً متن، حتی در قیاس با مؤلف آن هم، مفاد واحد و ثابتی ندارد. واقعیت اجتماعی هم یک متن است كه ادعای افراد در باره حقيقت آن، چیزی جز ابراز برداشت خاص خود از آن نیست که، بنا به تاويل‏هاى گوناگون، تفاوت مى‏كند. يافتن ملاكى يكه، قطعى، نهايى، دقيق، كامل و فراتاريخى كه ارزيابى و قياس ميان تفسیرها و برداشت‏هاى افراد را ممكن كند، كارى ناممكن است. ارزش و كارآئى هر ملاك و معيارى كه بيابيم نسبى، و وابسته به زمينه و موقعيت تاريخى و فرهنگى - اجتماعى‏اى است كه برداشت‏ها را ممكن كرده است. به بيان ديگر، اعتبارهاى گوناگون افراد در "افق انتظارها" و "افق دلالت‏ها و تأويل‏ها" جاى مى‏گيرند. از اين‏رو مى‏توان گفت كه در گام نخست تمامى برداشت‏هاى متفاوت از حقيقت با هم برابرند. سپس، ملاك‏هائى براى ارزيابى و قياس ميان آن اعتبارها، بر پايه قراردادها، به وجود مى‏آيند. نكته اينجا است كه هيچ يك از اين ملاك‏ها "طبيعى و جاودانه" نيستند.

معرفت‏شناسی علم نيز از جناحى ديگر به اين هجوم پيوست. در قضاوتى شگفت‏انگيز گفته شد: «از فيزيك تا فيزيولوژى هيچ رشته‏اى از علوم خواه كهن، خواه نوين نمى‏تواند به خود ببالد كه از تعصبات مابعدالطبيعى از هر لحاظ فارغ بوده است. ترقى علم به طور عموم نوعى پيشرفت منظم و معقول در خط سيرى صعودى و مستقيم تلقى شده است. در صورتى كه اين پيشرفت در حقيقت راه پر پيچ و خمى را كه گاه به گاه گمراه كننده‏تر از تكامل عقيده سياسى بوده است، دنبال كرده است. تاريخچه فرضيه‏هاى كيهانى را به خصوص ممكن است بدو اغراق يك تاريخچه تعصبات دسته‏جمعى و اسكيزوفرنى‏هاى مهار شده ناميد؛ و روشى كه به وسيله آن برخى از مهم‏ترين اكتشافات شخصى صورت پذيرفته است آدمى را بيشتر به ياد كار يك خوابگرد مى‏اندازد تا به ياد محصول يك مغز الكترونيكى».[4] از این نگاه قانون گرانش همان قدر به ذهن خاص نيوتون وابسته بود كه سمفونى پنجم به ذهن خاص بتهوون. نیز گفته شد كه نظريه گرانش نيوتن كه الگوى كامل معيار دقت علمى و عينيت تجربى محسوب مى‏شود، و نيوتن به صراحت مى‏گفت كه "من اهل فرضيه‏بافى نيستم، قانون كشف مى‏كنم" نه تنها يك كشف خالص علمى نبود، بلكه از بسيارى عقايد علمى نادرست زمانه، بسيارى از عقايد فلسفى و حتى از نظريات الهيات مسيحى تاثير پذيرفته بود.[5]  حتى در سخنان پوزيتیويست‏هاى حلقه وين هم كه تجربه‏گرائى را به اوج خود رساندند، گاه مايه‏هاى از تأملاتی كه در پستپوزيتیوسيم به اوج رسيد، ملاحظه مى‏شود. «دانشمند از مشكلاتى كه بايد آنها را، پيش از آن كه بتواند نظريه‏هاى خود را وضع كند، از سر راه بردارد آگاه است. او از بخت خوشى آگاه است كه به وى در كشف نظريه‏هايى كه مشاهدات به دست آمده را با يكديگر همسازى مى‏بخشد كمك كرده و مشاهدات بعدى را با نظريه‏هايش همسازى بخشيده است. او مى‏داند كه ممكن است در هر لحظه موارد اختلاف و دشوارى‏هاى تازه‏اى پديد آيد؛ او هرگز مدعى نخواهد شد كه واپسين حقيقت را يافته است.»[6]

اما حمله بزرگ به ایده حقیقت عینی در نیمه دوم قرن بیستم صورت گرفت. اضلاع مثلثى كه حمله اصلى را به معرفت‏شناسى كلاسيك صورت داد، و اگر نه نسبى‏گرائى جهانشناختى، دست كم نسبى‏گرائى معرفتشناختى را استوار كرد، عبارت بودند از كوايره، كوهن و كواين. كوايره ادعائى مطرح كرد كه شايد تعبير «تكان‏دهنده» براى آن گزاف نباشد. او گفت در فعاليت‏ها و كشفيات علمى آغاز عصر جديد، تجربه، اگر نقش منفى نداشته بوده باشد، نقش مثبتى نداشته است. نبوغ رياضى، مدل‏سازى ذهنی و محاسبه عامل اصلى آن كشف‏هاى بزرگ بود كه، به خطا، به نظر مى‏رسيد، محصول مستقيم بلكه محصول صرف  تجربه است. كوهن‏ شايد موثرترين ضربه را بر نظريه‏هاى كلاسيك شناخت وارد كرد. در آموزه او، علم به يك پديده اجتماعى فرو كاسته شد كه تكليف نهائى آن به دست عرف و بلكه آراء اكثريت جامعه عالمان تعيين مى‏شود. هيچ معيار فرا تاريخى و هيچ منطق درون علمى وجود ندارد كه صحت و سقم يك نظريه را اثبات يا حتى تاييد كند. علم، پارادايمى است، يعنى محصول سلطه نوع خاصى از نگرش، بينش، روش است كه على‏الاصول مى‏تواند به‏کلی تغيير كند. در اثر جابجائی پارادایمی «دانشمندان هنگام مشاهده با ابزارهای مأنوس، در جاهائی که پیشتر مطالعه می‏کردند، چیزهای تازه و متفاوت با گذشته می‏بینند».[7] مطابق نظريه هولیسم کواین «دانش بشرى از تاريخ و جغرافيا تا فيزيك و شيمى و حتى رياضيات و منطق پارچه‏اى است كه بافته دست انسان است.» مواجهه اين مجموعه با تجربه تنها از لبه‏ها امكان دارد. اگر لبه‏ها با تجربه درگير شوند، قسمت‏هاى‏ ميانى به گونه‏اى خود را تغيير مى‏دهند كه ناهمسازى مرزى با تجربه از ميان برود.[8]

اگر چه اينها مكاتب متفاوت يا نگرش‏هاى متفاوت بودند، که از مبانى متفاوتی بهره مى‏گرفتند، از زبان‏شناسى، از فلسفه زبانى، از مطالعه تاريخ علم، ولى نهايتاً همه به يك اصل مشترك مى‏رسيدند و آن اينكه حقيقت چيزى نيست كه يك بار براى هميشه كشف شود يا كشف نشود. روايت ساده آن، اين است كه حصه‏هاى حقيقت در دست افراد متعدد و تفكرات متفاوت پراكنده است و هركسى بر اساس زاويه ديد، سوابق، دانسته‏هاى خود و غيره بخشى از حقيقت را مي‏بیند. شكل غليظتر و پيچيده‏تر آن، اين است كه اساساً انسان حقيقت را خلق مى‏كند، اينكه در دنياى خارج، واقعاً، چه هست و چه نيست، ما چيزى نمى‏دانيم؛ ما داستانى مى‏سرائيم كه از يك زاويه ديد خاص كم و بيش مى‏تواند چنان جلوه كند كه منطبق با واقعيت بيرون است.

مواردی که برشمرده شد، به اضافه موارد دیگری، همچون سخنان لیوتار، بودریار، فوکو، بوردیو، پوپر، فیرابند، هنسون و ... که برای اختصار از آن درمی‏گذریم، به‏حدی متنوع است که تنها یک مخرج مشترک فراخ می‏تواند همه آن را در خود فروپوشد و سخن ما دقیقاً بر سر همین مخرج مشترک پست‏پوزیتیویستی است که می‏تواند از پوپر تا لیوتار، از شلر تا کواین را در مقوله واحدی قرار دهد که حاصل آن بی‏باوری به اپیستمولوژی کلاسیک و هسته سخت آن یعنی امکان اصابت به واقع و حصول یقین منطقی است؛ چیزی  که به‏نظر می‏رسد یکی از علل بی‏باوری به ایمان ایدئولوژیک و یقین سیاسی است که گفتار انقلابی را به گفتار اصلاحی بدل کرد.

به‏نظر می‏رسد ارتباطی از نوع استنتاج يا علت و معلول ميان زوال پندار واقع‏نمائى علم و پايان عصر جزم‏هاى سياسى و ايدئولوژيك وجود دارد؛ مى‏توان قوياً احتمال داد كه نااميدى از اصابت واقع در معرفت و بهخصوص جارى شدن اين نااميدى در ميان عموم مردم، هم بهدليل شيوع ايده‏هاى فلسفىِ شكمدار و هم بهدليل تجربه شكست‏هاى مكرر و سنگين ايد‏ئولوژى‏ها، كه واقعيت، حقيقت، حق و آرمان واحد را تعريف و دنبال مى‏كردند، تبليغات ايد‏ئولوژيك را بى‏اعتبار كرده باشد. حاصلِ چشم‏اندازگرائى، نسبيت‏گرائى، و كثرت‏گرائى معرفتشناختى، كثرت‏گرائى فرهنگى و سياسى بوده است؛ منظور از "پايان ايدئولوژى" پایان عقیده و ایمان و تلاش در راه آن نیست، منظور پایان عصر یقین به حقیقت واحد و تلاش برای حذف خشونت‏آمیز هرگونه رقیب است. چون ايدئولوژى، حقيقتى واحد و مشخص را مطرح مى‏كند و حقى واحد و مشخص را بر مبناى آن حقيقت استوار مى‏كند، و به حذف هر چیزی جز آن حکم می‏دهد؛ ايده‏آلى را طراحى مى‏كند و حركتى را به سمت آن مطرح مى‏كند، و طبيعتاً كسانى و چيزهايى كه مانع حركت به سوى آن ايده‏آل باشند مصداق بارز "شر" مى‏شوند و البته اين شر را بايد از ميان راه برداشت. اينجا است كه حماسه به ميان مى‏آيد و حاصل آن انقلاب و جنگ و تخاصم است. برعكس، وقتى اين معرفت‏شناسى كثرت‏گرا پذيرفته شد كه هر گروه، هر فرد، - بنابر روايت حداقلى - حصه‏اى كم و بيش كوچك يا بزرگ از حقيقت را دارد يا - بنابر روايت حداكثرى - حقيقت به دست هر حقيقتجو و بر وفاق ذهنيت، شخصيت، آرزوها، محدودیت‏ها، امکانات،  و ...، او خلق مى‏شود و تركيبى از نقطه‏نظر، سوابق ذهنى و مطالعاتى فاعل شناخت و نيز البته نظام روابط قدرت و شرایط جای-گاهیِ فرآیند شناخت است، در چنين نگرشى، به‏دشواری مى‏توان حقيقتى واحد را تعريف كرد و  حقى واحد را بر مبنايش استوار نمود، و ايده‏آل، مبارزه‏، ايثار و شهادت را با موفقيت مورد تشويق قرار داد.

تنها علت اين تغییر پارادایمی البته تحولات شناخت‏شناسی و فلسفه علم نبود، تحولات جامعهشناختى و تجربه‏هاى تاريخى و، به تبع اين دو، بازانديشى‏هاى فرهنگى - سياسى هم نقش مهمى ايفا مى‏كرد. اما، حتى اگر بازانديشى‏هاى سياسى و تاريخى را هم كه در تحقق اين گفتمان نقش داشتند در نظر بگيريم، خود آن بازانديشى‏ها از تحول در معرفت‏شناسى تأثير پذيرفته بود. درس گرفتن از آن تحولات در سايه اين تحول امكان‏پذير بود. به عنوان مثال، شايد يكى از عواملى كه عصر ايدئولوژى و عصر حماسه را به پايان رساند، یا دست کم هژمونی آن را ستاند، جنگ‏هاى جهانى بود كه خسارت‏هايى به آن وسعت و وخامت آفريد. گويى انسان‏ها، به لحاظ تجربى و بدون اينكه با علم و فلسفه و فلسفه علم آشنا باشند، به صرافت احساس و انسانيت و محاسبه منافع دريافتند كه اين جنگ‏ها خسارت‏آميز بوده و همين جوامع را صلح‏گرا كرد. ولى بسيارى از جنگ‏هاى موردنظر، از منظر فلسفى خاصى نظريه‏پردازى شده بود. استالين، هيتلر، موسولينى ... همه كتاب نوشتند، و در آن اهداف خود را برشمرده‏، و آنها را بر مبانى‏اى استوار كردند؛ تجربه ويرانى‏هاى ناشى از اين انديشه‏ها وقتى صورت كمال به خود مى‏گرفت، كه مبانى معرفت‏شناختى آن انديشه‏ها هم سست شده باشد.

 

ریشه‏های انسان‏شناختی

در نیمه دوم قرن بیستم، توسعه اجتماعى و صعود سطح فرهنگ كه، در يك رابطه ديالكتيكى مولّد و مولود توسعه اقتصادى بود، به افول كاريزما و مرگ قهرمان منجر شد. گفتار انقلاب‏گرا نیاز فراوانی به کاریزما و قهرمان داشت، و توسعه فرهنگِ احتیاط‏محور و لذت‏گرای بورژوازی، به‏تبع توسعه طبقه متوسط جدید، پرورش قهرمان را با تنگی منابع مواجه می‏کرد.  قهرمان پديده‏اى است بیشتر متعلق به دوران پيشمدرن، دوران رمانس‏ها، كه در آن يك ابرانسان، یک شواليه به تنهايى عالمى را زير و رو مى‏كرد و، به‏رغم همه بدخواهان، پيروزى خير بر شر را محقق مى‏نمود. وقتى در آغاز عصر مدرن با اثر معروف سروانتس، دن كيشوت، رمانس رفت تا با فئوداليته و اشرافيت سنتى به تاريخ سپرده شود، رمان پا به هستى گذاشت. به تعبیر گلدمن،[9] رمان و قهرمان غيرخيالى‏اش محصول دنياى بورژوازى بود كه در آن‏، پيروزى به يمن همت و به ميزان محدود و درآميخته با مسائل و مصائب، با انسانی معمولی، به دست مى‏آمد. دنياى بورژوازى دنياى متوسطهائى بود كه گاه هم به اوج مى‏رسيدند؛ رمان كلاسيك هم همين طور بود. به موازات قرن بيستم تحول ديگرى در رمان در پيوست كه آن هم تا حدود زيادى محصول تحولى در عرصه انسان‏شناسی و جامعه جدید بود. قهرمانان رمانِ نو حتى از قهرمانان تقريباً معمولى، اما غالباً به طور برجسته‏اى خير يا خيّرِ رمانِ كلاسيك هم، معمولى‏تر شدند. اصلاً ديگر قهرمان نبودند: موجوداتى، حقير، رقت‏انگيز و سردرگم كه درست نمى‏دانند، كه هستند، و چه مى‏خواهند، ولى به خوبى مى‏دانند كه "كم مى‏توانند". اين تصوير تا حدودی