انبوه كبوتران سپيد

 

(روزنامه همشهري، پنج اسفند 1381)

 

پس از گزارش هيأت بازرسي سازمان ملل به شوراي امنيت، تظاهرات به نفع عدم مداخله نظامي در عراق گسترش يافت. كانال‌هاي خبري معروف و روزنامه‌هاي معتبر اين تظاهرات را به‌خوبي پوشش دادند. نكته چشمگير در اين اعتراضات دسته‌جمعي از نظر دوربين‌ها و گزارشگران، تعداد شركت‌كنندگان بود: در لندن، پاريس، مادريد، مسكو، جمعيت‌هايي كه از حيث تعداد كم‌سابقه بودند، به صحنه آمدند و طرفداري خود را از صلح به نمايش گذاشتند. در پي اين، بسياري از تحليل‌گران و تبليغ‌گران سياسي از طرفداران مداخله نظامي خواستند تا افكار عمومي جهان را محترم بدارند و صلح جهاني را تهديد نكنند.

اما آنچه در بررسي اين راهپيمايي‌ها مغفول مي‌ماند، كالبدشكافي اعتراض و مطالعه بافت اجتماعي، فرهنگي و سياسي معترضان است. گفتن ندارد همان‌طور كه شهروندي حق رأي برابر ايجاب مي‌كند و بنابراين كسي در برگه رأي اسم يا شغل يا طبقه اجتماعي خود را ثبت نمي‌كند و ميان آرا تفاوتي وجود ندارد، در تظاهرات هم افراد به وصف شهروندي حضور مي‌يابند و بنابراين مثل رأي‌گيري فقط تعداد آنها مهم است، نه هويت و كيفيت و اوصافي از اين قبيل. پذيرفتني است، اما با يك اما. در تحليل فرآيند رأي‌دادن هم اهل فن به تقسيم گرايشات و خاستگاه‌هاي افراد مي‌پردازند. مثلاً جالب توجه است كه رأي‌ اليت اقتصادي بيشتر راست است و رأي اليت فرهنگي بيشتر چپ. رأي خانم‌ها بيشتر ميانه و معتدل است و رأي مردها نسبتاً راديكال. رأي مذهبي‌ها بيشتر به محافظه‌كاران است و رأي لامذهب‌ها بيشتر به ليبرال‌ها و هكذا. بنابراين نافذبودن رأي از منظر نظم سياسي منافاتي با ارزشيابي آن از منظر تحليل سياسي ندارد و همين مدعا در مورد تظاهرات هم صادق است.

چه كساني در مخالفت با جنگ تظاهرات مي‌كنند؟ ممكن است پاسخ داده شود كه اصلاً چه چيز اين را القا مي‌كند كه گرايش يا گرايشات خاصي چنين مي‌كنند. چرا، با توجه به گستردگي تظاهركنندگان، آنها را جمع رندومي از جمعيت، و لذا نمونه‌اي صادق، به حساب نياوريم؟ من به اين پاسخ دو اعتراض دارم، يكي نظري و ديگري تجربي.

از حيث نظري دشوار مي‌توان باور كرد كه افكار عمومي يك جامعه صنعتي پيشرفته و به‌ناگزير فرهيخته، تلاش براي بركناري يكي از قهرمانان نشان‌دار ضد صلح را ضديت با صلح تلقي كنند. اما از حيث تجربي، دقت در بعضي تصويرها و در بعضي جمله‌ها و گزارش‌ها حكايت از ويژگي‌هاي تظاهركنندگان دارد. گفتن ندارد كه در چنين راهپيمايي‌هاي گسترده‌اي افراد متفاوتي شركت مي‌كنند و نبايد حركت دسته‌اي خاص را به حساب همگان گذاشت، در عين حال، دست گذاشتن روي همين رگه‌هاي خاص مي‌تواند وصف غالب جمعيت را نشان دهد.

اول به نكته‌هاي شنيدني دقت كنيم. در لابه‌لاي گزارش‌ها مي‌شنويم كه تظاهرات طرفداري از صلح، به دعوت احزاب چپ و مثلاً در پاريس و مسكو با حضور فعال عناصر حزب كمونيست صورت گرفته است. به نظر شما آيا ميان كمونيست بودن و طرفداري از صلح رابطه مستقيمي وجود دارد؟ به نظر نمي‌رسد. مسلم است كه نمي‌خواهم با تهاجم به واقعيت و مثله كردن آن ادعا كنم كه تظاهركنندگان عليه حمله نظامي به عراق همه يا اكثراً كمونيست يا حتي سوسياليست بوده‌اند. مي‌خواهم، بگويم فعاليت غالب اين گروه‌ها و گرايش‌ها حاكي از اين است كه كبوترهاي سپيد كمي تا قسمتي تقلبي هستند. سرخ‌هاي سابق به منظور جنگ با آنچه هژموني امپرياليسم ناميده‌اند به صحنه آمده‌اند، اما سعي مي‌كنند سرخي جنگ خود را در پوشش سپيدي صلح قرار دهند، شايد از مقبوليت بيشتري برخوردار شوند. در ملبورن و مادريد كه دولت‌هاي متبوع اظهار پشتيباني و همكاري با مداخله نظامي كرده‌اند، احزاب رقيبي كه فعلاً آفتاب‌نشين هستند، از اين بهانه براي آزاردادن رقيب استفاده مي‌كنند و طرفداران خود را زير چتر كبوترهاي سپيد به صحنه تظاهرات مي‌كشانند؛ طرفداراني كه چه بسا اصلاً ندانند عراق كجاي نقشه جهان است و جنگ در آن چه نسبتي با حقوق بشر دارد. فقط اين را مي‌دانند كه براي غلبه بر حريف داخلي بايد از اين بهانه خارجي استفاده كرد.

اما صحنه‌هاي ديدني هم گاه نكته‌هاي شنيدني دارد. بعضي از صحنه‌هاي اين تظاهرات مشاهده‌گري چون من را ناخودآگاه به ياد جريان‌هاي حاشيه‌نشين اجتماعي و معترض سياسي نظير بيتل‌ها و پانك‌ها مي‌اندازد. افرادي با ريش و گيس بلند و قدري ژوليده كه به گونه‌اي اديت‌نشده مي‌خندند، مي‌رقصند، گيتار مي‌زنند و... ممكن است، بخنديد. اشكالي ندارد. ولي من جدي هستم. رگه‌هايي از آنچه گاه جنبش فرومايگان خوانده شده است در اين راهپيمايي‌هاي صلح ديده مي‌شود. حتي اگر جنبش‌هايي نظير پانكيسم و بيتليسم را در مقوله تحرك فرومايگان قرار ندهيم و اين رفتارهاي اديت‌نشده را دقيقاً اعتراضي عميق به ظاهر آراسته تمدن سرمايه‌داري محسوب كنيم (كه چه بسا موضع غير قابل دفاعي هم نباشد) باز هم مدعاي ما بر قرار خود باقي است: اعتراض به فرهنگ طبقه مسلط و طبقه متوسط از سوي بعضي جنبش‌هاي اجتماعي يك چيز است و مخالفت عمومي با حمله نظامي به عراق يك چيز ديگر. در اينجا يكي به بهانه ديگري بيرون آمده است و اين ممكن است در فهم حقايق غلط‌انداز باشد. البته صحنه‌هايي چون آتش زدن پرچم آمريكا و بازي با آدمك‌هاي تمسخرشده بوش نيز قابل توجه است. اين كه چنين حركاتي تا چه حد ممكن است حكايت از شيفتگي نسبت به صلح داشته باشد، نكته‌اي است در خور تأمل از اين بگذريم كه در راهپيمايي‌هايي كه در همين جهت، با پشتيباني عناصر اروپايي، در بغداد صورت گرفت، طرفداران صلح عكس صدام را هم حمل مي‌كردند. گرچه البته تظاهرات مخالفت با مداخله نظامي در بغداد با جاهاي ديگري چون پاريس و برلين فرق دارد، ولي گمان من اين است كه مجموعه اين پديده يك سرش در شهرهاي بزرگ كشورهاي صنعتي است و يك سر ديگرش در بغداد. اگر بخواهيم ماهيت اين پديده را بشناسيم ناگزيريم به سر ديگرش هم توجه كنيم. به بيان روشن‌تر، دفاع از صلح كه در پاريس به تعبير لطيف «اختلاف نظر ما با دوستان آمريكايي» از آن نام برده مي‌شود (اگر نه به لحاظ ماهوي، دست‌كم به‌لحاظ كاركردي) به جايي مي‌رسد كه  عكس متين و موقري از صدام را در حالي كه لبخند مي‌زند به دست يك دختر معصوم سپيدپوش مي‌دهد و آدمك شاخدار بوش را آتش مي‌زند.

آيا با مشاهده چنين صحنه‌اي اين گمان پيش نمي‌آيد كه استراتژيست‌هاي صلح محور شيراك ـ شرودر در نيويورك آهنگ صامتي را مي‌نوازند كه صداي واقعي و گوشخراش آن در صحنه‌هاي تظاهرات صلح بغداد بلند مي‌شود: آمريكا طرفدار جنگ، صدام طرفدار صلح. ممكن است باز هم بخنديد و بگوييد من دارم كاريكاتور درست مي‌كنم. نه! و درست به همين دليل گفتم: «نه لزوماً به لحاظ ماهوي، بلكه به لحاظ كاركردي». نتيجه مخالفت با تهاجم نظامي به عراق در قالب دفاع از صلح، در عمل و به‌ناگزير، به اين مي‌انجامد كه حمايت از صدام ــ جاني شماره يك حال حاضر دنيا ــ معيار صلح‌طلبي شود.

پس دقت نكردن در تركيب گرايشات و خاستگاه‌هاي تظاهركنندگان و تظاهرات مي‌تواند انحراف و اشتباهي تا به اين پايه عميق ايجاد كند. اما آيا اين غفلت از كيفيت شركت‌كنندگان در راهپيمايي‌ها با غفلتي در كميت آنها همراه نبوده است؟ چرا. علي‌رغم اين كه گفتيم كيفيت تحت‌الشعاع كميت قرار گرفت، در اينجا اشاره مي‌كنم كه كميت اين تظاهرات هم غلط‌انداز بود. ما نبايد در تعريف افكار عمومي جهان دچار يك خطاي سنتي بومي شويم. افكار عمومي و آراي عمومي يك چيز است و غوغاسالاري چيز ديگر. در پايتخت فرانسه دويست هزار نفر و در ساير شهرهاي اين كشور نيز جمعيتي در همين حدود راهپيمايي كردند، ولي جمعيت (قادر به تظاهرات) اين كشور نزديك به صد برابر اين رقم است. همين نسبت در ساير كشورهايي كه چنين تظاهراتي در آنها صورت گرفت نيز كمابيش برقرار است و يك درصد جمعيت نماينده افكار عمومي نيست.

نتيجه مي‌گيريم: هنگامي كه گفته مي‌شود افكار عمومي جهان حامي صلح است و بنابراين آمريكا و انگلستان بايد در راهبرد خود تجديدنظر كنند، دو مغالطه در اين مدعا نهفته است: الف) كيفيت شركت‌كنندگان در اين تظاهرات ــ شامل عناصر چپ، حاشيه‌نشين و آفتاب‌نشين و احتمالاً عناصر پاسفيست ــ به گونه‌اي است كه به‌دشواري مي‌توان انگيزه غالب را حمايت از صلح دانست، ب) كميت شركت‌كنندگان در اين راهپيمايي‌ها ــ نسبت به كل جمعيت نه نسبت به ساير راهپيمايي‌ها ــ به گونه‌اي است كه به‌دشواري مي‌توان آن را نماينده افكار عمومي جهاني دانست.