چرا توجه به دو رويه سياست ضرورت دارد؟
بسياري از پديده هاي جهان، بسته به
اين كه از چه ديدگاهي به آنها نگاه كنيم، هويت هاي متفاوتي
از خود نشان مي دهند. به همين دليل هم پاسخ به چيستي آنها
اگر جامع الاطراف نباشد، گاه گمراه كننده است. وجوه متفاوت
يك پديده گاه چنان از هم فاصله مي گيرند كه به وجوه متضاد
نزديك مي شوند و در اينجا مسئله چيستي به مراتب بغرنج تر
ميشود. يكي از كليد هاي معرفت شناختي كه مي تواند پاره اي
از اين قفل هاي فروبسته را باز كند، تفكيك نگاه از منظر
«دليل» و نگاه از منظر «علت» است. در بسياري از مواقع،
وقتي از چيستي يك پديده پرسش مي شود، پاسخ چيزي نيست جز
طرح زنجيره علل؛ عللي كه به نحو طبيعي و جبري منجر به
توليد و تولد آن پديده مي شود. مثلا اگر در پاسخ اين پرسش
كه انقلاب چيست، گفته مي شود، انقلاب محصول تغيير در
زيربناي اقتصادي يا محصول رشد و توسعه نا هماهنگ، يا واكنش
توده ها در مقابل ستم و... است، در همه اين موارد، سؤال از
هويت شیئ را به سؤال از علل عيني آن تحويل كرده ايم. اما
اگر در پاسخ همين سؤال گفته شود، انقلاب نتيجه اراده
انسانها براي تحول، نتيجه حق طلبي يك جامعه، نتيجه تصميم
افراد براي مشاركت در سرنوشت، ..... است، در اينجا پرسش از
چيستي پديده را به پرسش از دلايل ذهني و توجيهات عقلاني
تحويل كرده ايم. اگر اين دو قسم پاسخ را از هم تفكيك نكنيم
و در آن واحد هر دو را در نظر نگيريم، چه بسا در فهم پديده
ها دچار سر درگمي شويم. يكي از مواردي كه در فهم آن بايد
اين دو نگاه را همزمان لحاظ كرد، سياست است.
ماهيت سياست چيست؟ به اين پديده مي
توان از دو نظر نگريست و دو منظور حاصل كرد. واقعيت واحدي
كه از دو نگاه، دو واقعيت به كلي متفاوت جلوه مي كند. در
يك نگاه آدمياني كمابيش آگاه و كار آمد و كما بيش خير خواه
و ارزش گرا از ميان مردم برگزيده مي شوند تا درچارچوب
مرزهاي تعريف شده (همچون حقوق طبيعي بشر) و در قالب پاره
اي قرار دادها (همچون آيين نمايندگي) كار مُلك را با تدبير
و تأمل پيش ببرند. در فرايند تصميم سازي، روشنفكران و كار
شناسان با مردم سخن مي گويند، عقول آنان را در خطاب مي
گيرند و پس از آن كه استدلال هاي موافق و مخالف در اثبات
صلاح و فساد امور، توانايي خود را عرضه كرد، مردم به خود
وانهاده مي شوند تا انتخاب كنند. در عين حال امور آن طور
به سامان است كه اگر انتخابي هم به خطا صورت گيرد، عوارض
آن بنیان سوز و غير قابل جبران نيست.
اما در نگاهي ديگر، بازيگران عرصه سياست
آدمياني هستند از ديگران زيركتر، مكارتر و بختيار تر كه
طبقه كمابيش مستقلي به نام طبقه سياسي را تشكيل مي دهند؛
طبقه اي كه افراد آن گرد توسن وحشي قدرت مي چرخند و سعي مي
كنند با هر ابزاري كه ممكن است حريف را پياده كنند و خود
بر گرده اين مركب غريب جست زنند، نعل وارونه بكوبند و گرد
از سُم ستور و دمار از روزگار خلق برآورند. در اين پرده،
تمامي قصه سياست گرد اين درونمايه «قدرت» مي چرخد: آرزوي
قدرت، رقابت قدرت، كسب قدرت، تقويت قدرت، حفظ قدرت، تعادل
قدرت، تنزيه قدرت، توجيه قدرت. ديگر عقل مردم به عنوان خرد
جمعي تكيه گاه رشد نيست، بلكه نگاهباني است كه دستگاه
تبليغات وابسته به قدرت به دنبال فريب آن است، تضارب آزاد
انديشه ها، رقابت دلالان در جلب مشتري است، و نيكو كاري و
خير خواهي هم نواله اي شكرانه قدرت است. كدام يك از اين دو
نگاه و اين دو تصوير واقع نماست و كدام يك پنداري؟ مي توان
گفت هر دو و مي توان پرسيد چگونه.
از منظر اخير (منظر علِِّي یا
علتی)، واقعيت به عريان ترين شكل بر ما آشكار مي شود؛
واقعيتي درجه اول و پرداخت نشده. آنچه مي بينيم محصول
برخورد نيرو هاي طبيعي و علل و عواملي است كه بيرون از
پسند و ناپسند، ميل و گريز، فهم و جهل ما مستقلا در كارند.
طبيعت آدمي است كه در كارگاه هستي برش مي خورد و به صورت
تركيبي از خواهش و توانش بر صحنه طبيعت پرتاب مي شود؛
آدمياني متفاوت و متشابه، و در اين مقام بسيار بيش متشابه
تا متفاوت. خواهش ها به رغم تفاوت، همه دهانهاي گشوده و
عطشان و توانشها به رغم تفاوت، همه در كار ريختن آبي بر
اين آتش. و چون تشنگي بي نهايت است اما آب با نهايت،
رقابتي در مي گيرد وحشي و خشن كه در هر عصر به تناسب اقتضا
و امكان در پوششي در مي خزد، اما طبيعت آن، از آن جدا
ناشدني است. سياست در اين نگاه همه اش جنگ قدرت است كه
حُسن و قُبحش بودن و نبودن است. به جز اين هيچ معيار
مستقلي در مهار آن كار ساز نيست، حتي اسفنديار رويين تن هم
اگر با فرمان شاه به قلع و قمع اين يل كهنه كار آزموده كه
چيزي جز رستم نفس نيست برآيد، پاسخي جز اين نخواهد شنيد:
كه گفت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند
در اين معركه تاختنها و سوختنها نه با
قانون سر و سري دارد و نه با اخلاق و نه آيين، و اساسا از
مدار انديشه بيرون است. صحنه، صحنه حضور علت هاست و برآيند
نيروهاي ابر و باد و مه و خورشيد و فلك كه يكي را دستي
كوچك و دهاني كوچك و سرانجام چهارمي را دستي بزرگي و دهاني
بزرگ مي دهد ،و نا خواسته به مصافي مي فرستدشان كه بي هيچ
آداب و تربيتي، به جز آنچه اقتضاي طبايعشان است، به كار
رقابت برمي خيزند. همچون جماعت زنبوران عسل در فصل جفت
گيري كه نفس سوز، جانكاه و ديوانه وار به دست تواناي تقدير
كوك شده اند تا در پي ملكه زيبا و دلرباي خود بتازند. آن
قدر كه ضعيفتر ها كمتر و قويتر ها بيشتر، ارادتي بنمايند و
سعادتي ببرند و سر انجام از پاي در آيند و از آن ميان يكي
هم كه به يُمن بخت خدا داد به وصال مي رسد ،در نهايت
قرباني بقاي نسل و شهيد طبيعت شود، و به اين سان بساط حيات
از جنبنده خالي نماند.
اما از منظر نخست (منظر دليلي)،
واقعيت پوستيني به تن كرده است؛ واقعيتي درجه دوم، تراش
خورده و به سامان. عجالتا اين حقيقت كه امور مستقل از
خواست و انديشه ما پرورده عللند، محو مي شود و با اين فرض
قدرت كه آدميان عاقل و انتخاب گرند اطوار و رفتار به ميزان
عقل، انديشه، محاسبه، مصلحت و نيكويي و در يك كلام، «راست»
و «درست» (يا حقيقت فلسفي و خوب اخلاقي) سنجيده مي شود. در
اين جايگاه، سياست از منظر حقوق، قانون، اخلاق، عقيده و
آرمان و ارزش ديده مي شود. در اين صحنه هم كماكان رقابت
هست، اما نه وحشي است نه عريان. به قاعده و ضابطه درآميخته
و صورت يك بازي جمعي را به خود گرفته است كه در آن رقابت
به زايش و جوشش بيشتر مي انجامد. ابزار هايي كه در رقابت
به كار گرفته مي شود. به شدت كنترول شده است. براي هر عملي
توجيهي مي بايد و ارائه دليلي. هر انتخاب و هر راهبردي
بايد با مصلحت قابل فهم و قابل قبول براي مردم تناسب داشته
باشد. در اين نگاه حتي اگر عاطفه ها هم مخاطب تبليغات اند،
غبار انگيزي آن به حدي نمي رسد كه چشم هاي عقل نقاد را
تيره كند. حتي اگر سياست، كسب قدرت است، باري كور و كر
نيست. صدا هاي ديگر را مي شنود و بناي داد و ستد را مي
نهد. حضور هاي ديگر را مي بيند و خصم سوزي را آن را در
قرار داد مي بيند و هدف اجتماعي آن را تحول احوال شهروندان
و فراهم آوردن شرايط مساعدتر براي آن كه تعداد بيشتري به
گونه بهتري زندگي كنند. (دقت كنيم كه كماكان بحث بر سر
نگرش است نه واقعيت).
براساس همين دو نگاه هم دوگونه تعريف
از علم سياست و مهارت سياستمداري عنوان مي شود:
1- در يكي (سياست از منظر قدرت) علم
سياست، علم تحليل روابط قدرت است و سياستمداري هنر بازي با
قدرت؛ عمل سياست عبارت است از گفتن آنچه نمي بايد كرد و
كردن آنچه نمي بايد گفت و بالاخره مهارت فريفتن، زور گفتن
و بر قرار قدرت باقي ماندن و علم سياست عبارت از كالبد
شكافي كمپلكس قدرت و تشكيل معادلاتي كه عوامل متعدد قدرت
را اندازه مي گيرد و موازنه ها و ناموازنه ها را تعيين مي
كند.
2- اما در ديگر (سياست از منظر حقوق) علم
سياست علم بررسي نهادها، روشها، ارزش ها و حقوق و آييني
است كه روابط ميان ملت و زمامداران و يا ميان ملل و ميان
زمامداران را تنظيم مي كند، و سياستمداري هنر گنجيدن درون
اين روابط و اعمال خود خواهي در قالب محظورات و محذورات
ديگر خواهانه يا به عبارت ديگر هنر زدن بيشترين گل وانجام
كمترين خطا در ميدان بازي است كه همين روابط حقوقي برآن
حاكم است.
نگاه حقوقي بيشتر در جستجوي دلايل
عقلي است و سياست را در قالبي خردپسند عرضه مي كند، اما
نگاه حقيقي بيشتر رد پاي علل را مي جويد و چه بسا تصويري
مي سازد كه خرد از باور ان مي هراسد. جامعه شناسي و علم
سياست هم بسته به پارادايم خاصي كه برگزيده به يكي از اين
دو سو نزديك مي شوند، اما به هر سو كه نزديك شوند، بيش از
نيمي از پديده را نمي بينند. اين هر دو نگاه كه بر يك
منظره واحد اما از دومنظر متفاوت صورت مي گيرد كاشف از دو
مرتبه مختلف از يك واقعيت است، و بنابراين هر دو دسته
گزاره هايي كه به توصيف اين مراتب مي پردازد، در از نمود
آن واقعيت صادق است. اقتضاي واقع بيني اين است كه در آن
واحد اين هر دو تصوير با هم لحاظ شود. كشمكش عريان و بي
قاعده قدرت، ذات سياست است و حقوق، قواعد، آيين، روش ها و
ارزش هاي حاكم براين كشمكش، اعراض آن است. يكي را بايد در
نظر داشت تا اسير ظواهر نشويم، ديگري را بايد درنظر داشت
تا تأثير ظواهر را انكار نكنيم. يكي به كار اين مي آيد كه
فريب نخوريم، ديگري به كار اين مي آيد كه وحشت نكنيم.
سياست از نگاه حقوق، افسار و دهنه است، و سياست از نگاه
قدرت، اسبي يكه تاز. سياست حقوقي (قاعده) چيزي بيش از
پوستيني نيست كه برتن سياست حقيقي (غريزه) پوشانيده شده،
ولي مي توان اين پوستين را به طبيعت ثانويه انسان بدل كرد.
رابطهء انسان شناسی با تعریف دوگانهء
سیاست
اينك كه از كاوش در ماهيت دوگانه سياست
پرداختيم، اين پرسش پيش مي آيد كه هر كدام از اين دو رويه
بر كدام برش از شخصيت آدمي استوار است؟ چه ويژگي در سياست
حقيقي هست كه سياست حقوقي را اقتضا مي كند؟ يا به تعبير
ديگر چه ويژگي در طبيعت آدمي هست كه تاسيس نهاد هاي سياسي
جديد را با ويژگي هاي خاص آن طلب مي كند. حقوق و قوانيني
كه پيكر عريان تنازع قدرت را در بر مي گيرد، با ملاحظه
خاصي طراحي شده كه ناظر به تعريف خاصي از انسان و خصوصا
خصلت او در بروز و تجلي تاريخي و هويت بيروني بررسي مي
كند، نه براساس تصورات فلسفي ابطال ناپذير، انسان را در
مصاف تندباد علل و حوادث بيروني بيشتر محصولي طبيعت مي
بيند و جايگاه او را در دستگاه مختصات غرايز و نسبت به
محور هاي اصلي شهوت و قدرت تعيين مي كند. در اين تصوير،
انسان موجودي است كه بر حسب تركيب عوامل ژنيتك، ساختار
محيطي، حوادث مهم طبيعي و مصنوعي و حتي سيطره نظريه هاي
علمي و فلسفي و تركيب هاي بغرنج اين عوامل، مي تواند انسان
را در هر جهت، با هر سرعت و تا مرزهاي نا محدودي به حركت
در آورد. اين موضوع از انسان موجودي غير قابل پيش بيني و
در نتيجه خطرناك مي سازد و به همين دليل است كه سياست در
معناي دوم ظهور مي كند. «اعتماد ناپذيري» وصف اصلي و اساسي
انسان طبيعي است كه برآيند علل است و دقيقآ بر همين مبنا
«احتياط» وصف اصلي و اساسي انسان حقوقي است كه محصول دلايل
است.
سياست به معناي رقابت عريان قدرت،
مهيب ترين و هول آورترين صحنه اي است كه انسان در آن حضور
مي يابد؛ در برابر، سياست به معناي تنظيم عقلاني روابط
حاكم و محكوم به تناسب همان محابت، محافظه كارانه است.
بيشترين خسارت ها و آفت ها را مردان سياسي به باز آورده
اند كه اهل رقابت عريان بوده اند (از ناصرالدين شاه كه مي
گفت ما جز با رعيت خود جنگ نداريم و براي آنها به اندازه
كافي سلاح داريم، تا عيدي امين كه مي گفت گوشت انسان كمي
از گوشت پلنگ شورتر است، و از پطر كبير كه معتقد بود در
سياست، پدر بايد بتواند به راحتي مير غضب فرزند باشد تا
هيتلر كه مي گفت اگر ما ضعيفان را نكشيم روزي كرمها بر
جهان مسلط مي شوند). به همين دليل بيشترين احتياط و
دورانديشي نيز براي محدود كردن طول موج فعاليت نوع اين
افراد صورت گرفته است. تمامي تاسيسات فكر سياسي مدرن حول
همين محور «احتياط» مي گردد؛ احتياطي كه بربي اعتمادي به
انسان مبتني است؛ بي اعتمادي اي كه از استعداد تقريبا بي
نهايت او براي هر گونه اقدامي در جهت كسب قدرت ناشي مي
شود؛ كسب قدرتي كه مبتدا و منتها و محملش هرچه باشد، عاقبت
كسب قدرت است و هيچ بهانه اي و هيچ پوششي همچون دين، رسالت
تاريخي و غيره ذات آن را عوض نمي كند.
حقوق طبيعي، جامعه مدني، دموراسي،
قانون... همگي احتياط هايي است براي ايمني از شر انسان
طبيعي. مبناي همگي آنها عدم اعتمادي واقع بينانه به انسان
و به قدرت است. اين تاسيسات زنجير هايي نامرئي است كه بر
دست و پاي اهل سياست بسته شده تا ميزان نفوذ و حوزه عمل
آنان را محدود كند؛ غل هايي است كه بر دست و پاي غريزه
قدرت نهاده شده است تا سر كشي هاي آن را پيش گيرد. از همين
رو نخبه گرايان حق داشتند دموكراسي را كه حكومت متوسطان
است ريشخند كنند، اقتدار گرايان هم حق داشتند جامعه مدني
را كه عامل تاخير، اصطحكاك و چوبي لاي چرخ پرشتاب پيشرفت
است، به استهزا گيرند، اگر و فقط اگر، حد اكثر بي اعتمادي
مقتضي حداكثر احتياط نبود.
مدرنيه تصوير جدي از انسان عرضه كرد و
براساس اين تطوير جديد بود كه تمدن جديد شكل گرفت. اين
تصوير گو اينكه به روايت باستاني از انسان نزديك بود و او
را موجودي مي ديد سرگردان ميان مثلث عقل شهوت و غضب، اما
برخلاف آن، عقل را خادم شهوت و غضب مي ديد، نه مخدوم آن
دو. عقل ابزار ساز وزيري بود زيرك در خدمت امير عاطفه كه
خواهشگري وصف نخستين او بود. عقل به او مي آموخت كه چگونه
اين خواهشها را پرو بال دهد و بر قلمرو تمتع خود بيفزايد؛
افزايش كه لاجرم با كاهشي از همين سنخ در جاي ديگر و نزد
انسانهاي ديگر همراه بود و چون بر اين افزايش حدي نبود آن
كاهش نيز مي توانست مهيب و متعب باشد. چنين بود كه عقل
ابزار ساز و خادم اميال آن گروه كثيري كه در معرض خطر آن
زياده خواهي ها و پيش بيني ناپذيري ها بودند به كار افتاد
و چاره اي احتياط آميز انديشيد تا در پناه آن حداقل لذت با
حداكثر تضمين براي احتياط آميز انديشيد تا در پناه آن
حداقل لذت با حداكثر تضمين براي حداكثر افراد تامين شود و
به اين سان تصوير انسان غير قابل اعتماد در معرفت جديد، به
تاسيس ساختكاري احتياط محور در تمدن جديد انجاميد و سياست
به معناي يك بازي قاعده مند، سياست به معناي قدرت ورزي را
در قبضه خود گرفت. ما كه اينك به سياست مي نگريم گاه از پس
پشت اين نظام بسته حقوقي، قدرت را مي بينيم كه هسته صخت
سياست را تشكيل مي دهد و سخن اصلي را مي گويد، و گاه طوري
در ساختار حقوقي سياست گم مي شويم كه ماهيت قدرت مدار بودن
آن را از نظر فرو مي نهيم، در حالي كه هيچ يك از اين دو،
ديگررانفي نمي كند. اما چرا؟
در نظام سياسي كهن (خودكامه)، سياست،
مجموعه دروغهاي پراكنده اي است كه رعيت نمي بايد بعهمد كه
دروغ است و گرنه كارايي خود را از دست مي دهد، و براي حفظ
نظم ناگزير بايد به زور متوسل شد تا رسوايي به شورش
نينجامد. در نظام سياسي مدرن (دمكراتيك)، سياست، مجموعه
دروغ هاي سيستماتيكي است كه گوينده (حاكم) و شنونده
(شهروند) هر دو مي دانند كه دروغ است، با وجود اين مشكلي
هم پيش نمي آيد و اين دروغ گويي سازمند،كارايي خود را دارد
و آشكار بودن آن، جايگزيني آن را با زور اقتضا نمي كند؛
زيرا در نظام استبدادي، سياست، رقابت قدرتي است غريزي و
عريان، پس در غياب تزوير فقط زور كار ساز است. اما در نظام
دمكراتيكي، سياست، رقابت قدرتي است كه به جامه قواعد
تاميني در آمده است. چنين سياستي ماهيتا رقابت قدرت است؛
پس هرگونه سخن از مردمي بودن، ملت، ميهن، آباداني و ... به
يك معنا دروغ است. كمترين دليل آن اينكه هيچ سيامتمداري
حضر نيست اين اهداف مطلوب به دست ديگري تحقق پذيرد. پس اصل
مطلب و اصل مطلوب قدرت است و اهداف و آرمانها و اوصافي كه
اشاره شد، در بهترين حالت دركنار ان قرار مي گيرد، و
بنابراين متمركز كردن ادعا بر آنها دروغ است. اما اين دروغ
را همه مي دانند و از آن آزرده هم نمي شوند. چون اولا در
چارچوب انسان شناسي مذكور، به طبيعت انسان نگاه مي كنند و
خصلت قدرت طلبي آدمي را غير قلبل اجتناب مي دانند، انسان
موجودي است خواهشگر وقدرت از مهمترين خواسته كه عقل و بخت
در كار فراهم آوردن آنند؛ چه كسي دست رد به سينه آن مي
زند؟ ثانيآ مطمئن اند كه ساختكارهاي دمكراتيك اگرچه پوشش
زيبايي است كه چنگال و دندان قدرت را مي پوشاند و آن را
همچون شاخ اسكندر زير آرايش گيسو مستور مي كند، يعني دروغ
مي گويد، اما در عين حال دروغ مفيدي است؛ زيرا فقط نمي
پوشاند، بلكه به بند هم مي كشد. بنياد هاي سياسي-اجتماعي
تمدن جديد چون دمكراسي، جامعه مدني و ... پوششي است و
تراشي كه هم كراهت قدرت طلبي را مي پوشاند و هم تيزي و
تندي و خسارت بار بودن آن را كند مي كند. بنابراين دروغ
مفيد است و شهروندان از شنيدن آن چندان آزرده نمي شوند.
آنچه از آن به تئاترالزياسيون قدرت
تعبير شده، روايت ديگري از همين مطلب است. دنياي سياست
صحنه يك تئاتر است، هر بازيگري از همين مطلب است. دنياي
سياست صحنه يك تئاتر است، هر بازيگري نقشي ايفا مي كند كه
كمابيش براي مردم شناخته شده است. افراد خاصي به نوبت با
آرايش هاي خاص وارد صحنه مي شوند، ديالوگهاي خاصي اجرا مي
كنند و رفتار هاي خاصي را بروز مي دهند كه بسياري از آنها
براي موارد ريشخند آميز است. با اين همه كمتركسي سالن
تئاتر را ترك مي كند. كمتر كسي بر بازيگران آن مي شورد و
به دنبال افشاي آنان بر مي آيد. بازيگر و تماشاگر هر دو از
نقش هم آگاهند و حتي گاه هر دو از ديالوگهاي چون مي دانند
كه تنها آلترناتيون آن، اعمال عريان غريزه قدرت است كه
البته بسيار خسارت بار خواهد بود. ماهيت و كاركرد اين
تئاتر فقط روپوش حقيقت نيست، تغيير و تلطيف آن نيز هست.
وقتي سياست به يك تئاتر تبديل شود.
ديگر نمي شود در آن به واقع حريف را كشف، يا حتي زد و حبس
كرد، نمي توان به واقع به ثروتها و يا قدرتهاي باد اورده
رسيد. همه چيز، ان جديت ستبر و خشن صحنه واقعي را كه يكه
تاز آن غريزه قدرت است، فرو مي نهد؛ همه چيز محدود و موقت
است. بيشتر كمدي است تا تراژدي. و اين البته كم نيست. عصر
جديد سياست را تئاتراليزه كرده است، يعني برنده شدن در آن
را به برنده شدن در يك بازي تبديل كرده است و همچنين
بازنده شدن در آن را، نه همچون برنده و بازنده بودن در يك
جنگ كه نتيجه ان يا كشتن است يا كشته شدن. سياست دوگانه
(قدرت در لفافه حقوق) در واقع گوسفندي پيشكش نفس قدرت طلب
مي كند تا به جاي اسماعيل آن را سر ببرد، و خون فرزند
(همنوع) را نريزد. نهاد هاي سياسي و تاسيسات حقوقي همه
دكوراسيون، نورپردازي و ميزانسن اين تئاتر است كه از يك
قاتل واقعي يك هنر پيشه نقش قابل مي سازد. البته در صحنه
تئاتر هم گاه قابل واقعا مي خواهد مقتول را بكشد و مقتول
واقعا احساس مظلوميت مي كند. گاه به نظر مي رسد كه قاتل به
واقع روح مقتول را زخم مي زند، چون غريزه ها در بازي هم به
قدر امكان نشر مي كنند و زهر خود را مي پراكنند، اما با
تواني محدود تر؛ كشتنها با گلوله مشقي است، با درد همراه
است و با مرگ نه.
به اين سان تحمل دروغ دموكراسي
،محصول نگرش ثنوي در آن واحد به پديده سياست است: يكي نگرش
به واقعيت محصول علل عيني كه همان رقابت وحشي قدرت است؛
ديگري نگرش به واقعيت محصول دلايل ذهني كه تدبير و تامل و
تحمل و احساس حضور در مسابقه اي قاعده مند و گل زدن بيشتر
و خطا كردن كمتر و داشتن گوشه چشمي به ملت، معيشت، آزادي،
عدالت و ... است. ديدن هر كدام از اينها بدون توجه به ديگر
مشكل آفرين است. دروغ در سياست جديد دروغ مباركي است، بهتر
از بسياري راستها چون قدرت.
خون شهيدان را ز آب اولــــي
تر است
اين
خطا از صد صواب اولـــــي تر است
(به نقل از کتاب دفاع از عقلانیت نوشته
سید مرتضی مردیها)
Back to Think
Tank Archive