فلسفه گفت‌وگو

 

گفت‌وگو با «مرتضي مرديها» پژوهشگر فلسفه علوم اجتماعي

 

(علی عظیمی نژادان، نشريه گزارش گفتگو، شماره ششم، مهر 1382)

 

آقاي مرديها با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد قبل از هر چيز مناسب است كه پيرامون يك تعريف جامع از فلسفه به توافق برسيم كه من فكر مي‌كنم با وجود تعاريف متفاوت و زيادي كه از فلسفه تا به حال شده است، هنوز توافق كلي در مورد آن وجود ندارد. اين اختلاف در ارائه يك تعريف جامع و مانع از فلسفه در واقع از همان يونان باستان وجود داشت و به طور خاص من مي‌توانم به تعاريفي كه قبل از ارسطو از فلسفه شده اشاره كنم با تعاريفي كه پس از او در ميان فيلسوفان رواج داشته است؛ بدين صورت كه قبل از ارسطو، اكثر فيلسوفان يونان فلسفه را بيشتر با دغدغه‌ها و تجربه‌هاي عرفاني و باطني ملازم مي‌دانستند و امري كه همراه با حيرت در پديده‌هاي عالم است، و كساني چون «سقراط» و «فيثاغورس» چنين عقيده‌اي داشتند. به طوري كه بر فرض مثال در رساله ته‌ئه‌تتوس افلاطون از قول سقراط چنين ذكر شده است: «حيرت، خاص جويندگان دانش است و فلسفه با همين حيرت آغاز مي‌شود» و اتفاقاً خود افلاطون هم اشاره مي‌كند كه خداگونه شدن، تمرين مردن و حيرت مهم‌ترين ويژگي‌هاي سازنده يك فلسفه است. اما ارسطو فلسفه را بيشتر به دانش عقلاني (episteme) توصيف نمود و با ساختن آن سيستم منطقي خويش، درواقع عقلانيت را ركن اصلي فعاليت فلسفي قلمداد كرد و جالب اينجاست كه فيلسوفان مهم پس از رنسانس و دوران روشنگري هم به انحاء مختلف عقلانيت را ركن اصلي فلسفه دانستند و سوژه مدرن هم چيزي جز «عقلانيت خودبنياد نقاد» نبود. اما در عين حال مي‌دانيم كه خصوصاً در قرن بيستم با رواج فلسفه‌هاي پست‌مدرن كه با جديت به نقادي سوژه و عقلانيت مدرن پرداختند تا حد زيادي به همان تعريف پيش از ارسطو بازگشتند و فلسفه را بيشتر دغدغه‌هاي وجود (مانند اگزيستانسياليست‌ها) و حيرت در برابر پديده‌هاي عالم قلمداد كردند كه خصوصاً تعاريف امثال نيچه و هايدگر از فلسفه تا حدي نزديك به همين بعد قضيه است.

در عين حال مي‌دانيم كه در دوران پس از رنسانس بين عقل‌باوران (نظير دكارت، اسپينوزا و...) و تجربه‌باوران (نظير هيوم، لاك، بركلي و...) در نحوه استفاده از عقلانيت اختلاف جدي وجود داشت و عقل‌باوران بر فعاليت بيشتر سوژه و عقلانيت مدرن باور داشتند و تجربه‌باوران تجربه را مقدم بر سوژه مدرن به حساب مي‌آورند.

حالا سؤال من از شما اين است كه با توجه به رويكرد مدرني كه به قضايا داريد، آيا جنابعالي هم عقلانيت و فعاليت عقلاني را ركن مهم فلسفه به حساب مي‌آوريد، و يا با توجه به انتقادهايي كه از عقلانيت بشر شده است، حيرت و تجربه‌هاي دروني بشر را مهم‌تر قلمداد مي‌كنيد؟

مرديها: مهم‌ترين نكته‌اي كه در پاسخ به اين سؤال مي‌توانم بدان اشاره كنم، اين است كه برخي از اين دوگانگي‌هايي كه معمولاً به صورت كلاسيك براي ما جا افتاده‌اند، درواقع دو چيز مجزا در مقابل همديگر نيستند، بلكه در بسياري از مواقع اينها يك چيزند كه گاهي شامل يك جز دومي هم مي‌شود و گاهي هم نمي‌شود و يا كمتر مي‌شود و از اينجا اين دوگانگي ايجاد مي‌شود.

من همين سخن را راجع به عقل و تجربه هم دارم. ببينيد ما معمولاً عقل و تجربه را در مقابل همديگر قرار مي‌دهيم و يا حداقل در تفكر كلاسيك اين‌گونه تصور مي‌شده است كه وقتي ما بيشتر به سمت عقل و تحليل عقلاني مسائل مي‌رويم، به سمت فلسفه بيشتر حركت نموده‌ايم و در عين حال وقتي كه به سمت تحليل تجربي امور مي‌رويم، بيشتر به سوي علم حركت كرده‌ايم، گويي كه ما يك عقل و يك تجربه به صورت دو امر مجزا داريم كه از هم تفكيك‌شده هستند، در حالي كه به نظر من حتي يك استدلال عقلي را نمي‌شود بيان كرد كه از تجربه مستغني باشد و هيچ استدلال تجربي هم در صورتي كه در قالب جمع و تفريق‌هاي عقلاني قرار نگيرد، به هيچ نتيجه خاصي منجر نمي‌شود. ولي حالا اگر بخواهيم كه سؤال شما را بي‌پاسخ نگذاريم، مي‌توانيم از راسل وام بگيريم. او جايي مي‌گويد: «آنچه كه مي‌دانيم علم، و آنچه كه نمي‌دانيم فلسفه است.» درواقع مي‌توان گفت كه عقلانيت آن چيزي است كه كم‌وبيش در دسترس هر كسي مي‌باشد هرچند لايه‌هاي ابتدايي آن در دسترس باشد. بنابراين به تصور بسياري افراد، انسان‌ها علي‌العموم فيلسوف هستند. يك بار در خارج از كشور فردي از من پرسيد كه شغل شما چيست؟ (البته او يك فرد عامي بود) به او گفتم كه من يك فيلسوفم. او پاسخ داد كه اين كه چيزي نيست همه فيلسوف هستند. اما شنيده نشده كه گفته شود «همه دانشمندند». اين بدين معني است كه ظاهراً همين عقل عرفي را وقتي كه براي يافتن بعضي از پاسخ‌ها در زمينه برخي پرسش‌ها به كار بيندازيم، درواقع داريم فلسفه مي‌ورزيم. به اين معنا ما نه به آزمايشگاه، نه تكنيك نه ابزار و... احتياجي داريم و نه به چيزهاي ديگر، و ظاهراً به همين دليل است كه همه قادرند فيلسوف باشند ولي همه نمي‌توانند دانشمند گردند. البته ممكن است كه شما در اين‌جا اعتراض را به يك نكته من وارد كنيد كه همان‌طور كه همه با استفاده ساده و عادي خود از عقل مي‌توانند فيلسوف محسوب شوند، در اين صورت تمام ابناء بشر چون از تجربه به صورت ساده‌شده آن استفاده مي‌كنند، مي‌توانند دانشمند به حساب بيايند، هرچند كه از اين تجربه آن استفاده سامانمند و پيچيده را ننمايند.

البته شايد بشود اين اشكال را به استدلال من وارد نمود، ولي در مجموع به نظر من پاسخ اين پرسش اين است كه در هر جايي كه شما به دنبال معرفت باشيد، تركيب پيچيده و البته متنوعي از تجربه و عقل وجود دارد كه اين دو درواقع ابزار ناگزير و ضروري شما مي‌باشد.

اين‌كه به چه معنا فلسفه را با «عقل‌ورزي» يا «راسيوناليسم» مرادف بگيريم، به نظر من فقط يك معني مي‌تواند داشته باشد و آن هم اين است كه فلسفه را در ورسيون متافيزيكش در نظر بگيريم كه در آنجا هرچه عقل از مزاحمت‌هاي تجربه فارغ‌تر باشد، طبيعتاً به يك فضاهاي دست‌نيافته‌تري مي‌تواند راه پيدا كند. به اين معنا شايد ارتباط بين عقل و فلسفه بيشتر تحكيم شود، ولي من شخصاً تصورم بر اين است كه ما يك دستگاه ادراكي داريم كه درواقع ركن اصلي آن همان قوه تعقل ماست كه بيشتر در مقام ساختار و قالب براي ما ظاهر مي‌شود و عمده مواد اوليه‌اي هم كه وارد اين دستگاه مي‌شود، تجربه است كه البته در زمينه‌ها و فضاهاي مختلف نوع اين تجربه و نوع آن عقلانيت و در نتيجه تركيب اينها با هم متفاوت مي‌گردد. يعني هم هنگامي كه شما مشغول كار بر روي يك مسئله رياضيات محض هستيد، عقل و تجربه با هم فعال هستند (در ضمن اين‌كه سهم تجربه در اينجا بسيار محدودتر است) و هم هنگامي كه شما مشغول طراحي يك پل مي‌باشيد، باز اين دو با هم فعالند، منتها باز در اينجا مي‌دانيد كه سهم اين دو با هم مساوي نيست و برعكس دفعه قبل در اينجا سهم تجربه به‌مراتب از عقل بيشتر است؛ و البته در برخي مواقع هم مسئله سهم عقل و تجربه مطرح نيست، بلكه نوع تجربه و نوع تركيب عقل و تجربه مهم است كه در بيشتر مواقع با هم متفاوت است.

در بحث فلسفي هم ما يكي از اين انواع تركيب‌ها را با هم داريم كه بسته به آن كه از كدام يك از انواع فلسفه بخواهيم صحبت كنيم، شايد يك مقدار متفاوت باشد، ولي اين‌كه شما بياييد فلسفه را صرفاً با عقل گره بزنيد و مثلاً علم را با تجربه، فكر نمي‌كنم كه با اين قاطعيت بتوان از آنها سخن گفت.

 

ببينيد جنابعالي وقتي كه صحبت از تجربه مي‌كنيد بيشتر مدنظرتان آن تجربه‌اي است كه تجربه‌گرايان (آمپرسيست‌ها) و پوزيتيويست‌ها به كار مي‌بردند، ولي منظور من بيشتر آن تجربه‌هاي وجودي (اگزيستانسياليستي) و شهودي بشر بوده است؛ همان كه انسان را به حيرت در برابر پديده‌هاي عالم فرامي‌خواند.

سؤال اساسي من اين بود كه آيا ما مي‌توانيم تعريفي از فلسفه ارائه دهيم كه آن تجربه‌هاي وجودي و شهودي را هم دربربگيرد و توضيح دهد؟

مرديها: ببينيد به نظرم مي‌آيد كه اگر آن تعريفي را كه مورد نظر من است در اينجا ارائه دهيم، به اين سؤال هم مي‌توانيم به صورت دقيق‌تر پاسخ بدهيم. بدون اين‌كه من بخواهم اين تفكيك را به صورت قاطع صورت بدهم ــ كه طبيعتاً مثل بسياري از تفكيك‌هاي ديگر تفكيكي كمابيش است ــ شايد بتوانيم به يك فلسفه قاره‌اي (Continental) و فلسفه انگلوساكسون قائل شويم كه اين‌ها دو تيپ فكري فلسفي هستند كه شايد بتوانيم برخي از انواع ديگر فلسفه در بقيه نقاط دنيا را در ذيل اينها قرار دهيم.

ببينيد آن چيزي كه تحت عنوان فلسفه «انگلیسي ـ آمريكايي» و يا بعضي اوقات تحت عنوان فلسفه «پوزيتيويستي» (اثباتي) و برخي اوقات تحت عنوان فلسفه «آناليتيك» يا «تحليلي» و يا «تحليلي ـ زباني» «فلسفه معرفت» مشهور شد، اول بايد ببينيم چيست و بعد به اين نكته توجه كنيم كه آن تعريفي كه شما از فلسفه ارائه مي‌كنيد در كجا مي‌تواند پياده شود؟

به نظر من تقريباً با الهام از سخن «اگوست كنت» در اين زمينه، مي‌توان گفت كه دومين مرحله يا به عبارت ديگر، اولين مرحله تلاش انسان براي دانستن و فهميدن است و اين همان تجربه اگزيستانسياليستي (وجودي) است كه شما از آن نام برديد.

شايان ذكر است كه در مرحله اول تاريخ معرفت كه انسان‌ها به ميتولوژي (اسطوره‌شناسي) روي آوردند، دنياي خدايان؛ خداياني كه امور عالم را با انبوهي از درگيري‌ها، جنگ و صلح اداره مي‌كردند، نظريه كنت متضمن اين است.

اديان توحيدي مهم شكل آراسته و پيراسته همين مرحله است كه تمام مسائل هستي را با فرض وجود خداوند عالم و قادر حل مي‌كند. در اين مرحله، حيرت انسان نسبت به هستي با تمكين در برابر اين خدا تا حدودي حل مي‌شود. اما در مرحله دوم كه انسان به فلسفه روي مي‌آورد، مي‌كوشد پاسخ جهان را در قالب برخي الگوهاي كلان علي و معلولي بريزيد كه نقش خدا در آن محدودتر مي‌شود و در اين مرحله حيرت ناشي از تجربه هستي در انسان كاهش مي‌يابد يعني انساني كه با پديده‌اي به نام «جهان اطراف» و «خود» روبه‌رو مي‌شود و دغدغه دانستن و درك آنها را دارد. بنابراين او تلاش مي‌كند كه قالب‌هايي (Categoria) به‌لحاظ ذهني ـ فكري بسازد و اين جهان را در داخل آن قرار بدهد تا آن حيرتي كه شما از آن نام برديد، كاهش پيدا كند. شما حتماً آن شعر معروف مولوي را به خاطر داريد و مي‌دانيد كه عرفا با فلاسفه چندان همدلي نداشتند و بسياري از آنها ابراز مي‌نمودند كه اصولاً فلسفه ما را به جايي نمي‌رساند، ولي مولوي سخن جالب‌تري مي‌گويد، كه البته با بحث ما ارتباط دارد:

از سبب داني شود كم حيرتت / حيرتي كه ره ده در حضرتت

يعني مطابق گفته او حيرتي در انسان نسبت به اين عالم وجود دارد كه سبب‌داني يا تلاش براي سبب‌داني كه مقصود، همان فلسفه است، از آن حيرت آدمي كم مي‌كند، و انسان به سبب كاستن از اين حيرت، به سمت سبب‌داني مي‌رود، منتها اين سبب‌داني طبيعتاً به اين سمت است كه يك‌سري قالب‌هاي انتزاعي فلسفي در ذهن بپروراند و به وسيله آنها شروع به دريافت هستي نمايد. به عبارتي گويي كه كل اين هستي يك پديده بسيار فراخ و غيرقابل دسترس است و ما اين مقولات فلسفي را كه در ذهن مي‌پرورانيم، قالب‌هايي است كه بخش‌ها يا لايه‌هايي از آن را مي‌تواند شكار كند و بياورد و به صورت چيزهاي خيلي كوچك‌تر و محدودتري به آن غلبه نمايد و آن را بشناسد.

از زماني كه طبيعتاً از رنسانس به بعد است، برخي چنين اعتقاد پيدا كردند كه اين چيزي كه به نام فلسفه تا به حال در ميان ما ساري و جاري بوده است، هيچ حقيقتي را برملا نمي‌سازد، بلكه ما را در يك سلسله تصورها و نگرش‌هاي ناكارآمد و چه بسا غيرواقعي متوقف كرده است. بنابراين ما بايد بياييم و اين فلسفه را تغيير دهيم تا ابزاري را بيابيم كه تا به واقعيات دست پيدا نماييم. يكي از قهرمانان اين طرز تفكر در واقع خود دكارت بود اتفاقاً از همان سنت فكري فرانسوي نشئت گرفت، ولي جالب است كه دو نمونه از تعابيري كه او بسيار روي آنها تأكيد داشت، يعني «وضوح» و «تمايز» ازجمله مقولاتي بودند كه در سيستم فكري فرانسوي ـ آلماني جا نيفتاد و به انگلستان رفت و در آنجا معيار اصلي فلسفه قرار گرفت. پس ببينيد با اين تصور كه فلسفه قادر است حقيقت اين عالم را برملا كند، ميراث فلسفي انكار گشت و قررا شد تا فلسفه به سمت‌وسويي حركت كند كه بتواند خرافه‌زدايي و حقيقت‌نمايي كند، نه برعكس (يعني حقيقت‌زدايي و خرافه‌نمايي كند). پس از اينجا شما وارد يك فضاهايي مي‌شويد كه به ميراثي فلسفي در گذشته پشت مي‌كند كه «عقل‌گرايي» يا «راسيوناليسم» ركن آن بود و به سمت‌وسويي مي‌رود كه تركيبي از تحليل منطقي و تجربي براي فهم اين‌كه «حقيقت چيست» و «خرافه كدام است».

ولي من خود اين نقطه شروع را به عنوان يك حركت و تفكيك درست قبول ندارم و اساساً اين تصور كه فلسفه به دنبال كشف حقيقت است، به نظر من پندار باطلي بود. البته اين انتظار ما را به سمت اين نكته كشاند كه چيزي به نام سنت فلسفه انگليسي را پايه‌گذاري كنيم كه نتايج مفيد و مثبتي هم به دنبال داشت. ولي اين نقطه آغازينِ چندان درستي نبود و حتي امروزه اين ادعاي كشف حقيقت در مورد علم هم زير سؤال رفته است، چه رسد به فلسفه.

فلسفه تلاشي است براي مفهوم كردن يا قابل فهم نمودن و شناختن جهان و اين فعاليت تلاش براي كشف حقيقت نيست. تلاش شما درواقع حداقل 50 درصد قضيه است، يعني شما تلاش مي‌كنيد كه آن پديده را به شكلي دربياوريد كه براي ما قابل فهم باشد؛ و اين با آن معنايي از حقيقت كه در فلسفه انگليسي مدنظر بود، يعني يك نگاه بي‌طرفانه و يك گزارش نسبتاً كامل از موضع بي‌طرف از واقعيت كاملاً متفاوت است. وقتي قرار است كه فلسفه تلاش شما براي فهم واقعيت باشد، بدين معني است كه شما ‌آن واقعيت را به شكلي دربياوريد كه برايتان قابل فهم باشد و آن واقعيت آن‌چنان كه در اصلش موجود است، ديگر نيست. (حالا تازه با اين پيش‌فرض كه در اصل واقعيتي نهفته وجود دارد).

بنابراين به نظر من اين نقطه شروع كه ما را از آن فلسفه به مفهوم اگزيستانسيال كلمه، يعني اتصال حيرت‌آلود انسان با واقعيت‌هاي اطرافش شروع مي‌شد، به خطا دچار كرد؛ گويي تصور بر اين بود كه ما در مقام فلسفه به دنبال شناخت بي‌طرفانه هستي هستيم و اين امر ممكن است، ولي آن فلسفه گذشته نتوانسته كه چنين كاري را صورت بدهد. و اين نكته مهم است كه در تلاش براي فهم يك چيز بخشي از تلاش به درون شما و تجهيز امكانات ادراكي شما برمي‌گردد و خود اين امر منجر مي‌شود به اينكه مقداري هم متوجه آن شيء بيروني گردد و تغيير آن بدان صورت كه بتوانيد آن را درك كنيد و حاصل آن  هم به صورت نوعي جهان‌سرايي مي‌شود كه از نظر برخي ممكن است كه اين جهان‌سرايي به مفهوم «تحقير فلسفه» تلقي گردد كه البته ابداً اينطور نيست و فقط يك ساده‌نگري خام پوزيتيويستي يا رئاليستي است كه ما را به آنجا برساند كه تصور كنيم اين جهان‌سرايي نوعي تحقير براي فلسفه است. در صورتي كه به نظر من اين تعبير، شكوه ادراكي انسان و پيچيدگي‌هايش را خيلي بيشتر نشان مي‌دهد.

و روايت «آيينه‌صفت» از ذهن به نظر من نه تنها ممكن نيست بلكه به نظر من چيز چندان جالبي هم نيست و با پيچيدگي‌هاي جامعه هم تناسب چنداني ندارد و اين كاملاً يك تلاش دوسويه است. ما تلاش مي‌كنيم كه جهان را به شكلي براي خودمان قابل فهم سازيم. و طبيعتاً جزو جدايي‌ناپذير اين امر هم روايت‌هاي متنوع و متكثر است.

 

پس در نگاه شما درواقع بيشتر اين فيلسوفان با گرايش تحليلي (آناليتيك) بودند كه درصدد «كشف حقيقت» گام برداشتند و در اين گام‌برداري در بسياري از مواقع نقش سوژه (ذهنيت فعال) انساني را در تجزيه و تحليل امور بسيار كم‌اهميت داشته و بيشتر ذهن را دريافت‌كننده صرف حقايق از بيرون قلمداد كردند (تلقي آيينه‌صفتي از ذهن) نه فعال در در ارائه پيش‌فرض‌ها و داده‌ها؟

مرديها: بله اين تفكيك را مي‌توان صورت داد كه نقدي كه بسياري از «فلاسفه آناليتيك» و يا پوزيتيويست چه بر فلسفه متافيزيك در دوره باستان و چه بر فلسفه ايده‌آليسم آلماني وارد مي‌كنند اين است كه گويي كه يك پيش‌فرض دارند كه فلسفه در مقام شناخت حقيقت واحد اين جهان است و البته در اين كار موفق نشده و شكست خورده است. اما به نظر من اين پيش‌فرض از بيخ و بن باطل است. البته نمي‌شود گفت كه فلسفه صرفاً يك شعر بوده كه از احساسات صرفاً دروني يك انسان بيرون آمده است. خير، فلسفه تلاشي براي شناخت هستي بوده است. منتها اين تلاش براي شناخت هستي يك تلاش كاملاً فعال و درگير بودكه از تركيب پيچيدگي‌هاي ذهن انسان و پيچيدگي‌هاي عين بيروني در جهان حاصل گشته كه روايات بسيار بغرنج و پيچيده‌اي پيدا مي‌كند كه نمونه‌اش را در آثار فلاسفه مختلف مشاهده مي‌كنيم. پس فلسفه ناشي از ميل به شناختن و دانستن بود ولي با توجه به ماهيت انسان و ماهيت جهان و پيچيدگي‌هاي آنان اين تمايل براي شناختن، ناگزير به نوعي جهان‌سرايي منجر مي‌شود كه طبيعتاً با ادبيات هم درهم مي‌آميخت لذا هم زيبايي‌ها و قرابت‌هاي خاص و هم پيچيدگي‌هاي خاصي پيدا مي‌نمود. اما آن تصوري كه در واقع در فلسفه «انگليسي ـ آمريكايي» پديد آمد مبني بر اينكه ما فلسفه را مي‌خواهيم به ابزاري تبديل كنيم كه سره را از ناسره و صحت و سقم فكر را از هم تفكيك نمايد گرچه ابتدا به راه غيرمباركي رفت اما بعدها به نتايج كاملاً مثبت و مفيدي هم رسيد. مثلاً از آن فلسفه علم بيرون آمد كه تأمل و تفكر در مباني و روش‌هاي علم است و مهم‌تر از اين به نظر من همان اپيستمولوژي (معرفت‌شناسي) است به معناي  عامش كه در همان دنياي انگلوساكسون به سمتي پيش رفت كه از آن رئاليسم خام اوليه به‌كلي فاصله گرفت و حتي به اينجا رسيد كه كار علم را هم ديگر عكس‌برداري از طبيعت و واقعيت نمي‌دانست بلكه به اينجا رسيد كه علم كارش Reconstruction يا بازآفريني است و در فرهنگ عمومي تبديل شد به آن چيزي كه مهم‌ترين نياز دنياي امروز است يعني درك اين كه انسان‌ها مي‌توانند درك‌هاي متنوع و مختلفي داشته باشند و ما به‌راحتي تصور نكنيم كه آن چيزي كه خودمان درك كرده‌ايم درست است و ديگران برخطا هستند. پس به نظر من دوتا از دستاوردهاي بسيار مهم ‌آن ورسيون فلسفي كه با يك شروع نه چندان صحيح آغاز شد، يكي اين بود كه در فلسفه علم به جايي رسيد كه نشان داد نه تنها آن تصور ما از فلسفه نادرست نيست بلكه علم هم با تمام شكوه و عظمت و دستاوردها و دقتش باز هم بخصوص در آنجايي كه از تكنولوژي فاصله مي‌گيرد چندان تفاوتي با فلسفه ندارد.

 

پس با اين ترتيب آن تصور قديمي كه در مورد تفاوت علم و فلسفه بيان مي‌شد كه مطابق آن روش فلسفي مبتني بر قياس است كه به وسيله آن از كل به جزء مي‌رويم و روش علمي مبتني بر استقراء است كه از جزء به كل مي‌رويم هم زير سؤال مي‌رود؟

مرديها: ببينيد اين سخن براي آموزش اين نكته كه در ابتداي عصر جديد چگونه از قرون وسطا وارد دنياي نو شديم شايد كارآمد باشد. ولي در موارد ديگر چندان كارآيي ندارد و اساساً اين نكته كه روش علم استقرايي است را حتي خيلي از فيلسوفان علم تجربي‌مسلك هم قبول ندارند. و همان‌طور كه در ابتدا گفتم من اساساً به اين تمايز 180 درجه عقل و تجربه اعتقاد ندارم. بلكه اعتقادم بر اين است كه ما يك دستگاه ادراكي داريم كه تركيبي از عقل و تجربه است كه تازه خود عقل هم به يك معنايي شامل تجربه مي‌شود. و البته اين را در چند جاي ديگر هم گفته‌ام كه ما نمي‌توانيم با معاني واژه‌ها خيلي بازي كنيم و اگر آمديم و اين معاني واژه‌ها را بيش از اندازه بسط داديم آن وقت زماني مي‌رسد كه ديگر هيچ بحثي در جايگاه خودش باقي نمي‌ماند و من فكر مي‌كنم كه اين اشتباه و عدم توجه خيلي مفاسد مي‌آفريند و من معتقدم كه ما چه در مسائل فلسفي و چه در مسائل علمي نمي‌توانيم جايي را نشان دهيم كه در آنجا تركيبي از عقل و تجربه كارگر نباشد.

مثلاًَ در قياسي مانند «همه انسان‌ها ميرنده‌اند» آيا مي‌توانيم بگوييم كه ما تنها از طريق عقلمان به چنين حكم كلي‌اي رسيده‌ايم؟ خير نمي‌توانيم گر آن‌كه فقط روح‌القدس در گوش ما اين نكت را زمزمه كرده باشد و يا اين كه ما اين نكته را به صورت پيشين همراه خودمان داشته باشيم در غير اين صورت بايد اين را قبول كرد كه حتماً تجارب منفرد B1 A1 وجود داشته است كه ما را به چنين كليتي رسانده است.

و از آن طرف تا اين تجربيات متفرق در قالب يك عقلانيت با هم تركيب نشوند باز اين امكان وجود ندارد كه ما به يك گزاره كليه‌اي برسيم. البته باز تأكيد مي‌كنم كه در جاهاي مختلف ميزان اين تركيب متفاوت است ولي هر جايي كه ما برويم با اين تركيب مواجه هستيم و در واقع دستگاه ادراكي ما از اين‌ها منفك نيست و تنها ما در موقع آموزش مي‌توانيم اينها را ايده‌آليزه كنيم و از هم تفكيم نماييم، ولي در مقام فهم عميق‌تر اينها به هم پيوسته‌اند.

 

حال سؤال را كمي بيشتر به سمت جنبه‌هاي كاربردي‌تر قضيه مي‌بريم و مي‌خواهيم بر اين نكته تأكيد كنيم كه فلسفه چه نقشي بر تحولات بشر و پيشرفت‌هاي او (خصوصاً در اين چند قرن اخير) ايفا كرده است؟ چون بسياري از متفكرين بر اين عقيده‌اند كه علت اساسي تحولات بشر چه در دوران قديم و چه در دوران جديد تفكر فلسفي بوده است و اين افراد خصوصاً وقتي به توصيف و تبيين دوران جديد و عصر روشنگري مي‌پردازند، بر مفاهيمي چون فردگرايي (انديويدواليسم)، عقل‌گرايي (راسيوناليزم)، نقادي (كريتيسيزم) و... تأكيد مي‌كنند و آشناشدن مردم با اين مفاهيم را عامل اصلي پيشرفت و ترقي بشر در دوران جديد به حساب مي‌آورند، حال آن‌كه بسياري ديگر را عقيده بر اين است كه اين گونه اظهارنظر كردن نوعي فلسفه‌بافي و كلي‌گويي است كه تنها مي‌تواند برخي از فلاسفه را اقناع نمايد و درواقع بنا به نظر اين دسته دوم، كساني كه بدين گونه در مورد پيشرفت بشر اظهارنظر مي‌كنند از بسياري از پيچيدگي‌هاي دوران جديد مانند تغيير در رفتارهاي اجتماعي، تحول در ساختارها و نهادهاي جامعه، گسترش شهرنشيني، پيدايش طبقات جديد (مانند طبقه بورژوازي) و... و بسياري از شرايط عيني غافل بوده‌اند و همه چيز را در «ذهنيت» و انديشه صرف خلاصه مي‌كنند. نظر شما در اين باره چيست، و به نظر شما نقش تفكر فلسفي در تحولات بشر به چه صورتي بوده است و در عين حال رابطه ذهنيت و عينيت در پيشرفت بشر چگونه بوده است؟

مرديها: ببينيد به نظر من برخي تحليل‌ها از فلسفه گاهي رنگ و بوي نوعي تفرعن غيرقابل قبول و حتي ريشخندآميز پيدا مي‌كند. مثلاً برخي از فلاسفه ادعا مي‌كنند كه چون مباني و مبادي علم در فلسفه تعيين تكليف مي‌شود، گويي دانشمندان ابتدا بايد بيايند و از آنها اجازه بگيرند و بعد به سراغ فعاليتشان بروند. خب اگر ما قضيه را اين‌گونه جلوه دهيم كه در برخي مواقع هم بدين صورت براي ما جلوه مي‌دهند، مطلب بسيار ريشخندآميز مي‌شود و به نظر مي‌آيد كه فلسفه به عنوان امري كه متعلق به دوره‌اي بوده كه ديگر امكان بازتوليد ندارد، يعني متعلق به دوره‌اي بوده كه علم وجود نداشته و در واقع جايگزين ناشايست براي آن (علم) در گذشته بوده و اكنون جايگاه خودش را از دست داده است، لذا فلاسفه در جهت حفظش تلاش مي‌كنند؟؛ آن هم تلاش‌هاي نافرجام و مذبوحانه.

بنابراين مي‌خواستم اين نكته را گوشزد كنم كه پاره‌اي از فلاسفه خودشان در رواج اين برداشت از فلسفه در ميان ديگران مقصر هستند و از آن طرف، آن كساني هم كه اين تصور و تفكر را پر و بال مي‌دهند، به نظر من همان كساني هستند كه فلسفه را از علم جدا مي‌كنند و يك خط مشخص مرزي بين اينها مي‌كشند و فلسفه را به دوره‌اي متعلق مي‌دانند كه درواقع آن دوره پايان يافته است. اين در حالي است كه فلسفه تلاش انسان براي دانستن است و علم هم دقيقاً از درون همين نكته بيرون آمد و در واقع مي‌شود گفت كه علم به معنايي كه امروزه مدنظرمان است، يكي از محصولات فلسفه است. البته هيچ ترديدي هم در اين نكته وجود ندارد كه علم فقط محصول فلسفه نيست، بلكه علاوه بر آن محصول خيلي از شرايط اعم از شرايط مالي، اقتصادي، فرهنگي، نيازها و... هم مي‌باشد. درواقع علم مخصوص همه اينهاست و اين علم جديد نمي‌توانست با شرايط فرضاً 2000 سال پيش به وجود بيايد.

ولي با وجود اين همان تلاش دغدغه‌مندانه انسان براي فهم جهان بود، هرچند از نظر اگوست كنت يك زماني به سمت اسطوره‌شناسي (ميتولوژي) مي‌رفت و يك زماني هم به سوي فلس