مشترك‌هاي فرهنگ جهاني

 

(روزنامه شرق، هفده مرداد 1381)

 

يكي از كلاس‌هاي جشنواره تابستاني دانشگاه اميركبير «فرهنگ جهاني» نام داشت. مدرس اين دوره كه در پنج روز برگزار شد، سيد مرتضي مرديها بود. مرديها تاكنون آثار چندي در اين حوزه ترجمه و تأليف كرده است. ترجمه‌هاي دقيق او از آثار تورن و بورديو، جايگاه ويژه‌اي در عرصه جامعه‌شناسي و فلسفه اجتماعي كشور ما به او بخشيده است، گرچه بسياري حطية اصلي فعاليت او و تخصص‌اش را مربوط به حوزه روزنامه‌نگاري سياسي مي‌دانند. آن‌چه در پي مي‌آيد گزارشي از دوره آموزشي فرهنگ جهاني است:

 

اولين جلسه از دوره فرهنگ جهاني در بيست‌ونهم تيرماه امسال برگزار شد.

سيد مرتضي مرديها سخن خود را با ذكر اهميت موضوع آغاز كرد. او جهاني‌شدن را از سه منظر قابل بررسي دانست: اقتصاد، سياست و فرهنگ و مسئله فرهنگ را، در اين ميان، بدين جهت حايز اهميت برشمرد كه در گذشته مهم‌ترين عامل جداكننده جوامع از يكديگر بوده است؛ ولي هم‌اكنون، لايه‌هايي از فرهنگ‌هاي مختلف در جهان به سوي يك هسته سخت در حركتند و چه بسا در برخي كشورها، اين هسته، كاملاً شكل گرفته است. او اين هسته يا مخرج مشترك را «فرهنگ جهاني» نام نهاد كه ديگر اختصاص به فضاي جغرافيايي خاصي ندارد. فرهنگ جهاني، بدون انتخاب آزادانه يا آگاهانه جوامع به ايشان صادر مي‌شود و جلوه‌هاي آن به‌راحتي در تمام شهرهاي مهم دنيا قابل مشاهده است.

عناصر مهم اين فرهنگ عبارتند از:

1‌. دموكراسي: برقراري نظام نمايندگي براي اداره حكومت و جامعه.

2. ليبراليسم: نه لزوماً در معناي مقابل سوسياليسم، بلكه به معناي اجازه دادن به جوامع و آزادي بخش خصوصي.

3‌. فردگرايي: يكي از زيباترين بيان‌هاي ممكن درباره فردگرايي را آلن تورن داشته است: «هيچ مايي در جهان ارزش آن را ندارد كه من فداي آن شود!»

4.  Sexualism اهميت فوق‌العاده به امور جنسي دادن و تابوشكني از آن.

5. شهروندي: كه به نوعي مكمل فردگرايي است و نظم اجتماعي را شكل مي‌دهد. فردگرايي اوليه بسيط، نوعي فردگرايي است كه در آن، شخص به جز خودش به ديگري اهميت نمي‌دهد (جامعه بدوي) و نقطه مقابل جامعه كمونيستي است كه ارزش فرد، در آن بود كه پيچ و مهره‌اي از اجتماع باشد، شهروندي، نوعي فردگرايي است كه درون يك شبكه معنا پيدا مي‌كند و درون اين شبكه، كماكان من اصالت دارد: اگر مايي درست شود، بايد در خدمت من باشد.

6. اخلاق اجتماعي: كه در بحث ما نبايد با اخلاق فردي خلط شود. اين نوع اخلاق جايي كه انفراد از خود خارج مي‌شود يعني در سپهر عمومي، معنا مي‌يابد. در فرهنگ جهاني، سپهر عمومي واكنش‌ها و رفتارهاي تعريف‌شده و مشخص و هنجارهاي جمعي را دارد. مثلاً گذر نكردن از چراغ قرمز يا مؤدب بودن در غذاخوري عمومي.

7. سست شدن علقه‌هاي آييني: آيين از خانواده شروع مي‌شود و بزرگان فاميل، نياكان و بالاخره صاحبان اقتدار در سطح جامعه را شامل مي شود. تمام چيزهايي كه به عنوان آيين در فضاي سنتي از آنها حساب بره مي‌شد، كم‌اعتبار مي‌شود. اگر در يك شهرستان كوچك حرف و نگاه مردم باعث مي‌شود كه دختري مانتوي رنگي نپوشد، چنين منعي بلاموضوع مي‌شود؛ شبكه ممنوعيت‌ها (Forbidden) كه در جوامع سنتي قوام داشت، به‌تدريج فرومي‌ريزد.

8. لائيسيته: كشاندن و محدودكردن دين به عرصه خصوصي. در انگليسي معادل آن، يعني سكولاريزاسيون استفاده مي‌شود. لائيك به معناي بي‌دين نيست، اگرچه ممكن است بسياري از لائيك‌ها بي‌دين هم باشند. شايد به همين خاطر از مورد شماره 7 تفكيك شده است. ممكن است كسي نماز شب بخواند، ولي لائيك باشد. به تعبير ديگر، اعتقادات ديني سست شده است؛ اما آن اعتقاداتي كه از نوع امر و نهي Institutional است؛ في‌المثل جامعه آ‌مريكا، يك جامعه ديني است و اعتقاد به ماوراء، اعتقاد به غيب و اعتقاد به خدا در آن وجود دارد و در عين حال يك جامعه سكولار نيز هست. در فرهنگ جهاني، حتي نوعي بازگشت دنيا به دين هم وجود دارد كه اين دين لزوماً دين توحيدي يا الهي نيست، بلكه يك عقب‌نشيني از مواضع ماترياليسم قوي است كه تمام امور دنيا را با جمع و ضرب‌ها ماده و انرژي قابل تبيين مي‌داند.

9. ديدگاه‌گرايي: رشد يك مبناي فلسفي و معرفتي عميق در ميان كليه كساني كه در دايره فكر و انديشه قرار مي‌گيرند، بدين شكل كه معيار مستقل فرامكاني و فرازماني حقيقت، اگر هم وجود داشته باشد، در اختيار ما نيست؛ اين يعني نوعي نسبيت‌گرايي متعادل‌شده. هيچ متر يا سنجه‌اي بيرون از اين دنيا وجود ندارد و نگاه‌ها، نسبت به مسائل پارادايميك است. تمام ديدگاه‌ها در پارادايم خود قابل احترام است و چون معيار حقيقت نزد هيچ كس نيست، به نوعي همزيستي مسالمت‌آميز منجر مي‌شود.