مهندسی ژنتیک و مهندسی اخلاق

مرتضی مردیها

 

مقدمه

بیوتکنولوژی و به‌طور خاص مهندسی ژنتیک در ایجاد تغییرات محدودی در بعضی از گیاهان و حیوانات، در جهت افزایش بهره‌وری آنان، عمدتاً از منظر تغذیه، موفقیت‌هائی داشته است؛  موفقیت‌هائی که از نقد و اعتراض مصون نبوده  و افراد بسیاری با شعار "طبیعی خوب است" به انکار ارزش آن برخاسته‌اند، زیرا بر این باورند که انسان‌هائی که این گیاهان و حیوانات اصلاح شده و غیرطبیعی را به عنوان غذا مصرف می‌کنند، ممکن است در معرض ابتلا به بیماری قرار گیرند. هم اینک در بسیاری از فروشگاه‌های بزرگ، قسمتی تحت عنوان بیو وجود دارد که در آن مواد غذائی‌یی عرضه می‌شود که در تهیه آن هیچ عنصر مصنوعی از انواع کودهاي شیمیائی برای گیاهان، تا  تزریق‌های هورمونی برای حیوانات، به‌کار نرفته است. در عین حال میزان انتقاد و اعتراض به دستکاری‌های بیوتکنولوژیک هنگامی که موضوع آن به‌طور مستقیم انسان باشد، بسیار بیش از این اوج می‌گیرد، و گرچه تلاش در جهت پیشگیری از بعضی بیماری‌ها، مثلاً از طریق مداخله ژنتیک، ممکن است مخالفت چندانی برنینگیزد، ولی اگر چیزی فراتر از این در تصور بگنجد،  مثلاً اگر امکان ایجاد تغییراتی در توانائی‌ها و حساسیت‌های جسمی و روحی انسان مطرح شود، واکنش در برابر آن غالباً ترکیبی از تردید و انکار است.  چنین واکنشی، به‌گمان من، متکی به بعضی مبانی فلسفی است که شایسته بررسی و بازاندیشی است. پرسش اصلی ما این است که اگر مهندسی ژنتیک، به حدی از توانائی دست یابد که ایجاد تغییراتی در ژنتیک یا فیزیولوژی، تغییراتی در جهت تعدیل اخلاق انسان‌ها مقدور شود، بر چه اساسی مورد انکار قرار می‌گیرد.

 

اخلاق سنتی و طبیعت انسان

در طول چند هزاره كه از عمر فرهنگ مكتوب بشر مي گذرد ، فيلسوفان و حكيمان در پي آن بوده اند كه افراد بشر را هدايت كنند . منظور از اين هدايت، كه غالباً عنوان تعالي اخلاقي بر آن مي‌نهاده‌اند ، كمك به انسان‌ها در جهت كنترل خصلت‌هايي همچون خودخواهي ، خشونت ، تكبر و نظائر اين‌ها بوده، كه زندگي اجتماعي را با رنج و مخاطره همراه می کرده است . از افلاطون تا سنت آكويناس فرض بر اين بوده است كه انسان به كمك عقل خود، كه توصيه‌كننده به نيكي‌ها است، مي‌تواند بر غرايزي که آزادیِ آن، تهدید شخصیت فردی و امنیت اجتماعی است، غلبه كند و با قراردادن آن در حالت تعادل، به وضعيت بهتري در زندگي اين‌جهاني دست يابد . عقل، از این نظرگاه، وسيله اي است كه آفرينش به انسان عطا كرده است تا همچون فرشته اي ، نگهبان انسان از شیطان نفس و طبع خود، باشد.[1] به تعبير روانكاوان، سوپراگوئي كه اگو را تحت امر و نهي دارد.

به موازات نگرش اخلاق عقلي حكيمان، نگرش ديگري هم وجود داشته است كه عقل را، که وصف اصلی آن درک است، حريف نفس، که وصف اصلی آن خواهشگری است، نمي‌دانسته است، بلكه بر تمرين عملي براي مقاومت در برابر وسوسه‌ها، که همان تمایل فراوان فرد به کسب لذت است، تاكيد داشته است. از ديوژن تا سنت اوگوستين و از سنت اوگوستين تا انواع فرقه‌هاي پيوريتن، همچنان كه در بوديسم هندي وصوفيسم ايراني، كم يا بيش بر اين تاكيد شده است كه تنها از طريق ریاضت، يعني تمرين نخواستن و نداشتن، است كه مي توان در مقابل تمايلات لذت‌طلبانه  مقاومت كرد و چنان كرد كه انسان‌ها اسير حرص و طمع نشوند و جامعه اي پيراسته درست كنند. مكاتب خودسازي عرفاني و اخلاق رياضت بر اين بوده اند كه انسان ها بايد با طبع خود كه معدن خواهش‌ها و تمنيات و لذات است مبارزه کنند و اين ممكن نيست مگر با فقر اختياري و كف نفس يعني محروم كردن عمدي بدن از لذت هاي رايج، تا روح قدرت گيرد و بتواند به آساني به اعمال نيك دست زند و جامعه اي خيرخواه و انسانی رسته از بند خود به وجود آورد.[2]

بنابر اين، یک عقیده میان این دو فرقه، یعنی حكيمان و قدیسان، مشترک بوده است و آن این‌که، طبع بشر چیز خوبی نیست که بتوان آن را آزاد گذاشت، بلکه باید انسان طبیعی، یعنی انسان اسیر غرایز، را تغییر داد. اما این دو دیدگاه، در روش و ميزان مبارزه با این طبیعت بشری اختلاف نظر داشتند، چنانکه يكي با ابزار تقويت عقل و تضعيف نفس و ديگري با ابزار تقویت اراده و كشتن نفس بر آن بوده‌اند تا انساني متفاوت درست كنند.[3]

 

اخلاق مدرن و طبیعت انسان

از رنسانس تا روشنگري، در طول سه يا چهار سده، تفاوتي مهم در تفكر انسان جديد به وقوع پيوست. محور اصلي اين تغيير، نقد تفکر هدایت و تغییر انسان و نقدِ دیدگاهِ بدیِ طبيعتِ انسان بود. هیوم، در کتاب رساله "در باره طبیعت انسان" تنازع مورد اشاره فلاسفه میان عقل و نفس را يك اصل موضوع و يك پيش فرض اثبات نشده دانست و گفت که پردازندگان اين نظريه قادر به توضيح اين نبوده اند كه عقل، که از جنس قدرت تشخیص است نه قدرت ترغیب، با كدام مكانيسم مي تواند اميال نفساني انسان يعني ميل طبیعی به بهره‌وري هرچه بيشتر از مطلوب‌هاي كمياب را كنترل كند. هیوم، در قالب یک نظریه جدید، گفت که انسان تماماً در اختیار احساسات و تمایلات خود است و عقل وسیله‌ای است در اختیار او، برای ابزارسازی به منظور برطرف کردن خواهش‌ها و رسیدن به لذات. بنابراین عقل نه فقط در تعارض با نفس نیست، بلکه مطیع آن است.[4] نیز گفته شد که حامیان  دیدگاه هدایت، نتوانسته‌اند توضيحي متقاعد‌كننده ارائه كنند كه چرا همواره در همه زمان‌ها و مكان‌ها، تعداد بسيار اندکی از انسان‌ها اين قدرت را پيدا مي‌كنند كه بر نفس خود غلبه كنند و خودخواهي خود را به نفع ديگرخواهي كنار بگذارند. به خصوص كه به تكرار مشاهده شده است كه كساني كه در موضع حكما و عقلا قرار دارند هم، اسير خواهش‌های طبع خويش هستند، حتي اگر نوع اين خواهش‌ها متفاوت باشد، و نیز بسياري از عرفاي بزرگ به تكفير يكديگر پرداخته‌اند و در بسياري از موارد، رياضت‌ها ابزاري براي اثبات برتري رتبه  و لذا امري دنيوي بوده است.[5] از این موارد نتیجه گرفتند که اولاً عقل انسان در تعارض با نفس خواهشگر نیست؛ ثانیاً اراده، در اکثریت نزدیک به تمام انسان‌ها، طاقت مقاومت در برابر خواهش‌ها را ندارد. پس هم اخلاق‌گرائی عقلی فیلسوفان و هم اخلاق‌گرائی عملی عارفان،  هر دو در هدایت یا تغییر انسان به سوی کنترل غرایز موفقیت محدودی داشته‌اند  و جهان همواره عرصه رقابت‌هاي خشونت‌بار براي دسترسي بيشتر به لذت یا خواهش‌های غریزی بوده است. بنابراین، از این دیدگاه، چه بسا هدف از خلقت انسان، بودن انسانی با همین اوصاف طبیعی بر روی زمین بوده است، پس باید با طبیعت انسان در همان وضعیت عادی خود آشتی کرد و در پی هدایت یا تغییر آن نبود.[6]

همين ايده در ميان فيلسوفان فرانسوي و انگليسي عصر روشنگري به‌گونه‌اي قدرت يافت كه "طبيعت" و "طبيعي" مهم‌ترين رفرنس قرار گرفت، چنان كه كافي بود طبيعي بودن چيزي پذيرفته شود تا درست بودن آن مورد قبول قرار گيرد. ايده "طبيعي خوب است"  نتيجه بسيار مهمي در بر داشت و آن اين‌كه اگر اخلاق حكيمان و قديسان شكست خورده است به  اين دليل است كه در تضاد با طبيعت بوده است؛ اگر طبيعي خوب است پس تلاش براي تغيير انسان نادرست است. طبيعي خوب است به اين معنا است كه آنچه از قبيل ميل به لذت، غرور، افتخار كه تا كنون بد تلقي مي شده است ديگر بد نيست، چون طبيعي است. لازم نيست تلاش كنيم انسان‌هايي بسازيم كه طالب لذت، .رقابت، برتري و ..... نباشند. انسان خوب، انسان طبيعي، بايد همين صفات را داشته باشد. ارزش انکار ناپذیر مفهوم "حقوق طبيعي" به عنوان حقوقی که بدون ارتباط به عقیده، نژاد، ملیت برای همه مسلم و بلکه مقدس است، خود اشاره ای است به قدرت اقناع گزاره "طبیعی خوب است".

البته فيلسوفان روشنگري مدعي نبودند كه انسان‌ها اوصاف منفي اخلاقي ندارند و نبايد اصلاح شوند، اما عيب انسان را نه در علايق و "غرايز طبيعي" بلكه در "عادات اکتسابی" می‌دیدند، یعنی در جهل و تعصبات ديني و قومي  و سياسي، كه حاكمان ديني و سياسي بر مردم تحميل مي‌كردند. از نظر آنان، انسان بذاته عیبی نداشته و جهل و تعصب ناشی از تربیت غلط، او را چنین خودخواه و خشونتگر بار آورده،  وگرنه انسان به قول فلاسفه اسلامی "لوخلیه و طبعه" خوب است.[7] كافي است صاحبان اقتدار ديني، سياسي و قومي خود به نور عقل از تاريكي جهل و تعصب بيرون آيند و جوامع تحت فرمان خود را به كمك آموزش از اين اوصاف بپردازند تا جامعه به كمال مطلوب انساني نزديك شود. ستايشي كه ولتر از سلاطين روشنفكر و اصلاحگرا، همچون كاترين دوم، به عمل می آورد، بر اساس همين عقیده بود. از نظر عموم فيلسوفان روشنگري قرن هيجدهم و حتي همفكران آن در قرن نوزدهم، عقل نه به عنوان وجدان فرشته خصال و مخالف بالذات با بدی،  بلکه به عنوان قدرت محاسبه عقلاني سود و زیان می توانست فرد و جامعه را به شرایط اخلاقی بهتری راهبر شود. نیازی نبود طبیعت انسان در فشار قرار گیرد و از لذت و سود منع شود، بلکه کافی بود که محاسبه درست سود و زیان و نگاه جامع و دراز مدت به لذت و سود، انسان را از لذت‌طلبی‌ نزديك‌بين، همراه با خشونت و زیاده‌خواهی بی‌معیار برحذر دارد.[8] اوگوست كنت بر همین اساس مي گفت که جهان آينده ديگر جنگي را به خود نخواهد ديد، زيرا محاسبه عقلاني نشان خواهد داد كه هزينه‌هاي آن از منافع آن بيشتر است.[9]

با وجود اينكه تركيب عقل و طبيعت در فلسفه مدرن، راه حل نسبتا موفقي براي بهينه كردن وضعيت جوامع انساني نشان مي‌داد، اما بلافاصله آشكار شد كه ميزان وعده‌هاي عصر روشنگري، در خصوص  هدايت عقل، با خوشبیني بيش از حد همراه بوده است. دنياي صنعتي قرن نوزدهم، كه محصول عقل مدرن بود، شرايطي فراهم آورد كه در آن اختلاف طبقاتي چهره‌اي برتر از عصر فئوداليته را نشان نمي‌داد. [10] علاوه بر اين پرشدن شهرهاي بزرگ، از دود و آهن چهره طبيعت را به كلي خدشه دار كرده بود. در چنين فضايي بود كه جنبش رمانتيسم سر بر كشيد و مدعي شد كه دو شعار استراتژيك روشنگري يعني عقل و طبيعت با هم ناهمسازند و عقل محاسبه‌گر، احساس را به كلي به محاق برده است. از اينجا تائيد طبيعت به ستايش طبيعت رسيد  و متاثر از گفتمان رمانتيك كه عاطفه را تقديس مي‌كرد . نه فقط طبيعي خوب بود، بلكه خوب طبيعي بود. يعني هر چيز مصنوعي و دست‌ساز انسان مورد طرد قرار گرفت. هنگامي كه يك شاعر رمانتيك چنين سرود كه «خداوند ده را آفريد و انسان شهر را»  فقط در پي ابراز علاقه خود به مناظر طبيعي نبود، بلكه بر سر تقويت و تاكيد اين نظر بود كه هر چه طبيعي يكسره خوب است و هرچه مصنوعي يكسره بد.[11]

 

بیوتکنولوژی و طبیعت انسان

به نظر مي‌رسد دنياي معاصر ما، به گونه‌اي  ناپيدا، از اين ايده رمانتيك به شدت متاثر است. در ميان فيلسوفان عصر مدرن، هابز بيشترین بدبيني را نسبت به طبيعت انسان داشت و معتقد بود بايد آن را زير اقتدار حكومت به بند كشيد تا شرارت آن كنترل شود، و روسو بيش از حد به اين طبيعت خوشبين بود و گمان مي‌برد كه هنر و طبيعت و فنون اين طبيعتِ پاك را آلوده‌اند. به نظر مي‌رسد دنياي امروز، هر چه بيشتر دلائلي بر له هابز پيدا كرده است، در باورهاي کم و بیش ناخودآگاه خود، بيشتر به سمت  روسو گرايش پيدا كرده است .

    امروز به نحو اعجاب آوري جمع گسترده‌ای از ما معتقديم كه هر چيز، طبيعيِ آن بهتر است. در حاليكه غالباً داروي شيميايي مصرف مي‌كنيم، معتقديم كه داروهاي گیاهی بهتر است؛ در حاليكه به شهرها هجوم مي‌آوريم، معتقديم كه روستا بهتر است؛ در حاليكه به سرعت از آخرين ابزارهاي تكنيكي بهره مي‌بريم، معتقديم كه دنياي ماشيني سخت بيروح و كشنده است؛  كمتر از خود مي پرسيم كه اگر اين عقايد درست است بسياري از ما مي‌توانيم به روستا برويم و به جاي اتومبيل از اسب استفاده كنيم و صرفا از گياهان ارتزاق كنيم  و ... اما چنين نمي‌كنيم.

به گمان من، شعار "طبيعي خوب است" يا "خوب طبيعي است" يكي از تناقض‌آلوده‌ترين عقائد انسان معاصر است. به‌نظر من  تاريخ  فرهنگ بشر اساساً در تلاش او براي دور شدن از طبيعت خود، و تاريخ تمدن، در كوشش او براي تغيير شكل طبيعت بيرون از خود، خلاصه مي‌شود. تاريخ تلاش‌ها براي ساختن ابزار، از كشف آتش  و ساختن سرپناه تا درست كردن سد و اهلي كردن حيوانات ...،  همه در جهت تغيير طبيعت بوده است. همچنانكه عموم كوشش‌هاي فرهنگي، از اختراع خط و آفرينش هنري تا آداب معاشرت و مسالمت،  همه فاصله گرفتن از طبيعت بشري بوده است. بر این اساس ايده "طبیعی خوب است" اگر جدي گرفته شود، مستلزم بازگشت به دوران پیش از تمدن است. اگر این نتیجه ناپذیرفتنی است، معنای آن این است که در بسياري از موارد طبیعی خوب نیست. در مورد احوال انسان، در بسياري از موارد، وقتي مي‌گوييم اين طبيعي است، بيش از اين كه به معناي خوب باشد به معني چاره‌ناپذير است. مثلاً هنگامی که گفته میشود غرور، شهوت، خودخواهي انسان، طبيعي است، به اين معنا نیست كه اين اوصاف ضرورتاً به لحاظ اخلاقی خوب است، بلکه به این معنا است که چون اين امور ناگزير است، اولاً نباید از آن تعجب کرد، ثانیاً نمي‌توان به خصومت با آن برخاست؛ چون طبیعی و لذا "غير قابل اجتناب" است،  پس نمی‌توان برای براندازی آن  نقشه ریخت؛ پس باید با آن کنار آمد. حتي منتقدان مدرنيست مدرنيته كه اخلاق سنتي را مورد نقد قرار دادند، از طبيعي بودن لزوماً خوب بودن را نتبجه نگرفتند.[12] ممكن است نتائجي كه امثال نيچه از اين مقدمه گرفتند قابل قبول نباشد، اما اين دليل كافي براي رد انسان‌شناسي و نقد علم اخلاق نيست. به راستي اگر طبيعت انسان چنان باشد كه فرويد و نيچه مي‌گويند، و اگر كليت و قطعيت ارزشهاي اخلاقي چنان است كه ويتگنشتاين مي‌گويد، پس گزاره "طبيعي خوب است" بايد مورد بررسي مجدد قرار گيرد.

نقطه اتصال بحث ما با بيواتيك اين است كه اگر از نظر امكانات فني، در ادامه ابزارسازي براي تغيير طبيعت، بيوتكنولوژي و مهندسي ژنتيك بتواند طبيعت انسان را هم كم و بيش تغيير دهد و مثلا اوصافي را كه غير قابل تغيير بوده است، قابل تغيير كند، به عبارتي "طبیعی" ديگر به معناي "غير قابل اجتناب" نباشد، آيا باز هم طبيعي خوب است ؟

 

 فمینیسم و بیوتکنولوژی

برای دقیق‌تر بیان کردن مدعا، به مثالی از مباحث فمینیستی اشاره می‌کنم. از ولستون‌کرافت در قرن هیجدهم، تا دوبووار در قرن بیستم، بسیاری از فعالان و نظریه‌پردازان جنبش زنان بر این تأکید کرده‌اند، که آنچه تفاوت طبیعی جنس مؤنث و جنس مذکر دانسته شده است و تفاوت موقعیت دو جنس به آن نسبت داده شده است، در حقیقت تفاوت‌های طبیعی نیست، بلکه محصول تربیت فرهنگی و اجتماعی است. [13]با تفاوت گذاشتن میان دو تعبیر "جنس" و "جنسیت"، فمینیست‌ها این ایده را مطرح کردند که نرینه و مادینه از حیث جنس، تفاوت‌های طبیعی کوچکی دارند، اما تفاوت‌های جنسیتی مهمی میان زن و مرد به وجود آمده است که به غلط به این تفاوت‌های طبیعی مستند می‌شود. جنسیت، تفسیرِ اجتماعی- فرهنگی جنس است. معنای سخن فوق این است که تفاوت جنس مذکر و مؤنث از حیث بیولوژیک و فیزیولوژیک در جهاز بارآوری و تغذیه محدود می‌شود، اما لیستی از اوصاف متفاوت و بلکه متعارض جسمی و روحی، کارویژه‌های متفاوت به زن و مرد نسبت داده می‌شود، که از منظر علمی و واقع‌گرایانه ربطی به طبیعت زیست‌شناختی آنان ندارد.

در طول دو قرن جنبش زنان، شاید اصلی‌ترین محور مباحث فمینیست‌ها، این بوده است که چگونه اوصافی که محصول تربیت نادرست زنان و مردان بوده است، به طبیعت آنها نسبت داده شده است. چگونه تفاوت‌ و بلکه تبعیض‌های مصنوعی میان زنان و مردان اول به طبیعت منسوب شده و سپس ادعا شده است که چون تغییر طبیعت نه ممکن است و نه مطلوب، بنابراین، برتری مردان و فرودستی زنان و آسیب‌های اجتماعی ناشی از آن عادی است. استیوارت میل در کتاب "انقیاد زنان" مي‌گويد حقيقت اين است كه غيرطبيعي معمولاً به معناي غير مرسوم است. هر چه مرسوم باشد طبيعي مي‌نمايد.[14] فمینست‌ها شعار طبیعی خوب است را که میراث رنسانس و روشنگری بود، به هیچ وجه نفی نکردند، بلکه کوشیدند نشان دهند که بسیاری از آنچه تاکنون در مورد زنان و مردان و تفاوت‌های آنان به طبیعت آنان مستند شده، اشتباه بوده است.  این ایده البته گاه به افراط کشیده شده و بعضی از فمینیست‌ها در پی این برآمده اند که حتی تفاوت‌هائی مثلاً جسم قوی‌تر مردان یا عاطفه رقیق‌تر زنان را نیز مصنوعی و محصول تربیت و تلقین برشمارند. در نظر بعضی، این اصرار، از منظر بهبود در وضع زنان، نتیجه معکوس داشته است. زیرا هنگامی که برای اثبات "بد" بودن هر چیز به "غیرطبیعی" بودن آن استناد می‌شود این خطر وجود دارد که کسانی که نسبت به غیرطبیعی بودن آن باور ندارند، بدی آن را هم باور نکنند. مثلاً اگر کسی استدلال فمینیست‌ها را، در مورد تربیتی و تلقینی بودن شدت میل جنسی مردان و ضعف بدنی زنان  نپذیرد، چه بسا قانع شود که تنوع طلبی مردان و محدودیت شغلی زنان قابل دفاع است، چرا که نتیجه احوال طبیعی آنان است؛ و این چیزی است که با ایده‌های فمینیستی در تضاد است.

همین مخاطره باعث شد تا در آغاز دهه هفتاد یکی از نظریه‌پردازان فمینیست به نام شولامیت فایرستون در کتاب "دیالکتیک جنس"، دوگانه طبیعی-درست/غیرطبیعی-غلط را بر هم زد و ادعا کرد که بعضی اوصاف زنان و مردان در عین حال که طبیعی است، بد هم هست. از نگاه او، ریشه فرودستی زنان در بیولوژی آنها است، اما به صرف طبیعی بودن این بیولوژی نباید تسلیم آن شد، بلکه باید این طبیعت را که مبنای وضعیت بد زنان است تغییر داد تا آن وضعیت هم تغییر کند. فايرستون معتقد است كه عشق رمانتيك براي مردان پوششي است در جهت پنهان كردن ميل بي‌مهار جنسي و براي زنان پوششي است براي پنهان كردن ميل به حامي اقتصادي. اين دو خصلت سرمنشأ دو فرهنگ زنانه و مردانه بوده است : ذهني- احساساتي، در برابر عيني- عقلاني، كه باعث مي‌شود زنان براي مردان و تحت ستم آنان باشند. او پيشنهاد مي‌كند كه از تكنولو‍ژي براي نجات زنان از سرنوشت بيولوژيكشان استفاده شود.[15] ايده‌هاي فايرستون البته راديكال است و حتي بسياري از فمينيست‌ها هم با آن موافق نيستند، ما نيز در اينجا در پي دفاع از پیشنهادهای او نيستيم، در عين حال، اصل مدعا قابل بررسي است: اگر زماني امكان فني اين فراهم شود كه با بعضي دخالت‌هاي مهندسي ژنتيك، با ايجاد تغييراتي، بتوان به تدريج نسل انسان را به سمتي برد كه مردان از شهوت و خشونت كمتر و زنان از مقاومت و قدرت بيشتر برخوردار شوند، بدون اين كه اصل تفاوتهاي كارآمد آنان منتفي شود، چه بسا بتوان در جهت بهینه‌سازی وضع اجتماعی زنان به شرايط اخلاقی بهينه‌اي رسيد كه از طریق توصيه‌هاي عقلاني حکیمان و تمرین‌های خودسازی قدیسان، تنها به ميزان اندك و در زماني طولاني قابل حصول است. به عبارت دیگر اگر تعالی اخلاقی انسان با تکنولوزی میسر باشد، چرا چنین عملی باید غیراخلاقی تلقی شود؟

 

بیواتیک و دولت‌ستیزی

نكته ديگري هم در اينجا شايسته اشاره است و آن علت ديگري است كه باعث مي‌شود بيواتيك غالباً با نگاهي مردد نگريسته شود، و آن بدبيني مفرطي است كه در ميان بسياري از مردم نسبت به حاكميت‌هاي سياسي وجود دارد. شايد بهترين تجليگاه اين، آثار هنري باشد. دنياي ادبيات و سينما که غالبا در امور علمي، به كمك افسانه از زمان پيش مي افتد، صدها فيلم و رمان ساخته و نوشته است كه قدرت محتمل انسان در آينده در ساختن انسانهاي متفاوت  با انسان طبيعي، به کمک مهندسی ژنتیک، سوژه آن است. اكثريت قريب به اتفاق اين ساخته‌هاي هنري، كه بي ترديد متأثر از دیسکورس مسلط روشنفکری چپ است، نگاهي منفی به اين پديده دارند. معمولاً چنين تصوير مي‌شود كه انسان يا موجودي كه از آزمايشگاه بيرون می‌آيد، يا آزمايشگاه در تغییر بعضی اوصاف او نقش داشته است، يك عنصر مخرب و وحشتناك خواهد بود. و معمولاً چنين نمايانده مي‌شود كه قدرت‌هاي بزرگ از اين تكنولوژي براي غلبه نظامي بر ديگران سود خواهند برد و به اين شكل جهان شاهد يك فاجعه بزرگ خواهد بود يا اصلاً به پايان خود خواهد رسيد. در حالی که هيچ دليل قانع‌كننده‌اي بر چنين نگاه بدبينانه‌اي وجود ندارد. در شرايط معمول مي توان چنین انگاشت كه امكان دخالت مهندسی ژنتيك هم در بدتر و هم در بهتر كردن وضعیت انسان و جهان محتمل است، ولی از آنجا كه نظام‌هاي بزرگ دمكراتيك به‌جز موارد استثنائي به دشواری مي‌توانند از نظارت و كنترل به‌دور باشند، احتمال بالائي براي استفاده‌هاي مخفي و موحش از بيوتكنولوژي و مهندسي ژنتيك وجود ندارد.

اندرو گمبل در كتاب سياست و سرنوشت بر اين تأكيد مي‌كند كه مشكلات عميقتري را در آينده در پيش رو داريم كه حلشان دشوارتر است چون به قلب نظام‌هاي ازرشي جوامع موجود مي‌زنند. سرعت شتاب‌يابنده شناخت علمي، معماهاي عظيمي پيش خواهد آورد. او تأكيد مي‌كند: «نيروي بالقوه تكنولوژي‌هاي پزشكي، بخصوص آنهايي كه با مهندسي ژنتيك سروكار دارند، نظير شبيه‌سازي، پيامد‌هاي عميقي براي همه انديشه‌هاي سنتي درباره سرنوشت دارد. اين تكنولوژي‌ها مستقيماً به يكي از انديشه‌هاي كليدي در مورد انسان‌ها يعني اينكه وراثت ژنتيكي هر فردي خارج از كنترل بشري است، ضربه مي‌زنند» بر اساس عقيده رايج، آدم‌ها با صفاتي كه زاده مي‌شوند همچون شركت در يك مسابقه رندوم متكي به شانس و احتمال همچون لاتاري تلقي مي‌شوند كه نمي‌شود تغييرش داد و شرايط پايه‌اي و اساسيي را فراهم مي‌آورد كه ما تا كنون مجبور بوده‌ايم در قالب محدوديتهاي آن زندگي‌هايمان را به سر كنيم. «اگر معناي ژنتيك جديد اين است كه مي‌توان براي انتخاب يا تغيير وراثت ژنتيكي كه با آن زاده شده‌ايم مداخله كرد و تغييرات اساسي در دوره زندگي و عمر انساني، خصيمه‌هاي ژنتيكي، توانايي، اخلاق و رفتار افراد داد، آنگاه نافذترين سؤال‌ها در مورد جوامع موجود و اختلاقيات آنها مطرح خواهد شد، چون چنين امكان‌هايي مي‌توانند تجربه بشري و فهم ما از سرشت و طبيعت بشري را عوض كنند.» البته در حال حاضر، اين مسائل فقط به شكل  ملايم و با دامنه محدود مطرح شده است. اما پتانسيل آن در اينده به تصور آمده است، و بحث و جدل در مورد سقط جنين و جلوگيري از بارداري نشان مي‌دهد كه چه بحث و جدل‌هاي حادي تكنولوژي‌هاي پزشكي جديد را احاطه خواهد كرد. زماني كه نسل‌هاي بعدي تكنولوژي‌هاي پزشكي پيشرفته‌تري از اين حيث بدست آورند، بحث و جدل‌ها چندين بار حادتر خواهند شد. او اضافه مي‌كند كه: «مسئله فقط مسئله "كِي" است. حتي ا