نقش تقارن
در تحول
انقلابي
مرتضي
مرديها
مقدمه
چنان
كه اهل خُبره
گفتهاند
انقلاب
اساساً يك
پديدة مدرن
است. گرچه نمونههاى
مشابهى از آن
را در
قديم، عمدتاً
در نهضت
پيامبرانى كه
حركت سياسى
داشتهاند
مثل پيامبر
اسلام، سراغ
گرفتهاند،
ولى، به طور
كلى، در دنياى
پيشمدرن
انبوه
گستردهاى شورش،
از شورشهاى
بردگان تا
شورشهاى
دهقانى، را مشاهده
مىكنيم كه
معمولاً هم
سركوب
مىشوند و به
تغيير روابط
سلطه
نمىرسند؛
انقلاب پديدهاى
است كه ما در
دنياى مدرن با
آن روبهرو هستيم،
چون بر مقدمات
و مبانى مدرن
استوار است.
در دنياى مدرن
بود كه انسان
خود را به
عنوان يك خواهشگر
و يك لذتجو
كشف كرد؛ در
همين عصر بود
كه حق الهى
پادشاهى مورد
انكار قرار
گرفت؛ شوريدن
بر مَلِك ظالم
نه تنها تقبيح
نشد (مگر
بهصورت
مشروط در
سخنان بدن و
هابز) كه مورد
توصيه و ترويج
قرار گرفت؛ در
همين عصر بود
كه امتيازات
ذاتى و
انحصارى
اشراف مورد
ترديد و بلكه
تهديد قرار
گرفت و طبقة
متوسط و اشراف
جديد زاده شد،
و گاه به
توصيه و تحريك
آنان تودة عوام
هم در پى وصول
مطالبات
معوقه برآمد؛
چرا كه نظم
ذهنى و نظم
عينى در باب
نظام توزيع
لذت، تا
حدودي به همت
فيلسوفان و
نويسندگان
عصر روشنگرى،
ديگر با هم
منطبق نبود.
در عصر
فئوداليته هر
چند تفاوت دو
طبقة اصلي، از
حيث محروميت
مطلق و نسبي،
بسيار بود،
بهدليل تسلط
ايدة
سرنوشتگرائي
و جاافتادگي
نظام طبقاتي
بهجز
شورشهاي
واكنشي،
ناانديشيده و
غالباً
انتقامجويانه،
مشاهده
نميشد. اما با
بهوجود آمدن
طبقة متوسط،
حجم عظيمي از
مردم در
شرايطي قرار
گرفتند كه
تغيير و بهبود
وضعيت خود را
هم ممكن
بشمارند و هم
مطلوب؛ از اينجا
تأثير رشد
آموزش(تانتر-
ميدلارسكي) و
رشد اقتصاد(ديويس)
[1]در
رشد امكان
وقوع انقلاب
مورد تأمل
قرار ميگيرد؛
همين دو عامل
بود كه به رشد
طبقة متوسط
كمك كرد.
انسان
عصر جديد پس
از اصلاح
مذهبى و
رنسانس، كه
اميد به بهشت
بازپسين را
كاهش داده بود «به
انديشيدن
جدىترى
پرداخت تا،
دست كم بخشى از،
بهشت را روى
زمين محقق كند.
آنچه اين جهان
آرمانى را از
جهانى كه اشخاص
كمحرارتتر
بهتر مىپنداشتند،
جدا مىكرد،
احساس سوزان
فوريت آرماني
بود، احساسى
كه القا مىكرد
در همه
انسانها
چيزى بهتر از
سرنوشت كنونىشان
وجود دارد.[2]»
طريقة
درانداختنِ
اين طرح نو،
خود، طرحي نو بود
بهنام انقلاب.
حوادث
بزرگي كه در
اثناي عصر
جديد رخ داد،
همه، دست كم
تا حدودي، در پي
درانداختن
طرحهاي نو
بود؛ چنين
ايدهاي نه
منافي
عقلانيت كه
محصول آن بود؛
اختلاف نظر نه
در اصل امكان
يا مطلوبيت
تغيير، بلكه
در ميزان و
شيوة آن بود.
توكويل، در
كتاب دمكراسى
در آمريكا،
با انديشة
انقلاب كه
تفكر فرانسوى
را زير پوشش
داشت و مؤيد
جنبش
ارادهگرا
بود و در نظر
داشت جامعة
جديد را به
سمت آزادى و
برابرى سوق
دهد، مخالف
بود. او همچون
بسيارى از
متفكران
همعصر خود
مىپذيرفت كه
نظامهاى
سنتى و
رژيمهاى
مطلقه راهى جز
كنار گذاشته
شدن ندارند،
مىپذيرفت كه
بايد از آريستوكراسى
به سوى
دمكراسى رفت و
حركت از شكاف
طبقاتى به سوى
برابرى
فرصتها را
مىپذيرفت،
ولى انقلاب را
ابزار مناسب
آن نمىديد،
چون محصول آن
جامعهاى
تودهوار بود
كه به تمركز قدرت
مىانجاميد[3].
برعكس، ميشله
در كتاب، تاريخ
انقلاب
فرانسه،
انقلاب را به
عنوان تنها
راه به سوى
آزادى و برابرى
مىستود[4].
روبسپير
بهعنوان يك
بازيگر بزرگ
انقلاب، آن را
يك فرايند
طبيعى و ضرورى
مىدانست كه
مخالفان در مقابل
عينيت آن
مقاومت
بيهوده
ميكردند، اما
كنت،
بهعنوان يك
تماشاگرِ
صاحبنظر،
معتقد بود كه
روبسپير و
همدستانش،
انتزاعى را به
جاى ملموس
نشاندند و، با
پرتاب كردن
يكبارة فرد در
پهنة آرزو و
جنون و
تنهايى، او را
رها كردند.[5]
اين
اختلاف نظر
عميق در
ارزيابي
پديدة انقلاب،
از منظر فلسفة
سياسي و
اجتماعي،
ناشي از مباني
متفاوت
انسانشناختي
و
جهانشناختي
است، اما
ارزيابي اين
پديده از منظر
علم سياست و
اجتماع هم
دچار تفرقة
جدي است؛ ريشه
اين تفرقه را (علاوه
بر ماهيت علم
كه بيش از اين
كه كشف باشد،
«برساختن»
است، و علاوه
بروضعيت جاري
علم سياست و
علم اجتماع كه
از غلبة
پارادايم
واحد كمبهره
است)، بايد در
دو خصوصيت
تحول انقلابي
جستجو كرد: يكي
اينكه
انقلاب
پديدهاي است
بهشدت كمياب
و نادرالوقوع؛
ديگر اينكه
پديدهاي است
كلان كه كلاف
پيچيدهاي از
انبوه تحولات
ارادهشده و
ارادهنشده
را شامل
ميشود. و اين
هر دو، تعريف
و تحقيق آن را
دچار مشكل
مضاعف ميكند.
تعريف
و تبيين
انقلاب
را مىتوان
براساس اهداف
خودآگاه كنشگران،
نتايج عملى
حاصل از آن،
مكانيسم تحول،
ايدهئولوژى
راهنماى عمل،
الگوى سياسى
هادى تعريف
كرد. به ترتيب
فوق، انقلاب
را به عنوان
«تلاشهاى
خشونتآميز
موفق و ناموفق
به منظور
ايجاد
جامعهاى
آرمانى»، «هر
نوع توسل به
خشونت در درون
يك نظم سياسى
براى جايگزينى
قانون اساسى،
حكام يا
سياستهاى
آنان با مصاديقى
برتر، «حركت
معطوف به
براندازى نظم
سياسى-
اجتماعى
منفور و
ناكارا»،
«تحولات سريع و
پايهاى دولت
و ساختار
طبقاتى
جامعه»، «دگرگونى
سريع،
بنيادين و
خشونت آميز
داخلى در ارزشها
و اسطورهها،
نهادهاى
سياسى-
اجتماعى، و
فعاليتهاى
حكومتى»
«تودهاى شدن
مقاومت
مسلحانه»،
«خوددارى
خصمانه و وسيع
از هر نوع همكارى
شهروندان با
حكومت، منجر
به تسليم آن»، «ايجاد
تشكل حزبى
آهنين براى
نفوذ در اركان
يك رژيم به
قصد ساقط كردن
آن» و نيز «حركت
به سوى سوسياليسم
تاريخي» تعريف
شده است. از
ويتگنشاين آموختهايم
كه تعريف جامع
و مانع امكان
ندارد؛
تعريف، چيزي
جز برشمردن
مجموعهاي
از اوصاف نيست
كه بهسبب
ابهام در
نواحي مرزي،
ناگزير،
تابعي از اختلاف
منظر است؛ دو
خصيصهاي كه
براي تحول
اجتماعي
برشمرديم،
ارائة تعريف
به شيوة رايج
را براي اين
پديده
دشوارتر و
ناكاراتر و
تبعيت از روش
ويتگنشتاين
را بيشتر
تشويق ميكند.
در برشمردن
اوصاف براي
معرفي يك
پديده، مثال
فيل و شهر
كوران در حديقة
سنائى، قدري
كاريكاتورال
است، شكل پيچيدهتر
اختلاف مذكور
به اين صورت
است كه هر شاهدي
چندين وصف از
اوصاف شيئ را
برشمرَد؛ به اين
ترتيب،
بهموازات
تعدد
وصفكنندگان،
احتمالاً،
چشمانداز
قابل
قبولترى از
آن فراهم
مىآيد.
چنين
برمىآيد كه
هر جا بخش
قابلتوجهي
از اوصاف زير
گرد هم آمد،
مىتوان از
پديدهاى به
نام انقلاب
سراغ گرفت؛
اوصافى
از قبيل،
احساسگرائي،
اصالت عمل و پرهيز
از
ظرافتپردازىهاى
عقلى، اعتماد
به بيگناهي
تودهها،
اعتقاد به
گناهكاري
حاكمان،
سادهانگارى
در
آسيبشناسى
وضع موجود،
ترسيم چشمانداز
دلربائي از
آرمانهايى
چون عدالت،
آزادى و رفاه،
سراغ كردن
ريشة عمدة
ناكاميها در مشكلات
توزيع لذت و
نه مشكلات
توليد آن، وصل
كردن سرنخ
تمام يا غالب
مشكلات به سلطة
طبقة حاكم،
ايمان به
امكان و ضرورت
تغييرات
بنيادي، اعتقاد
به
اصلاحناپذيري
حكومت، آشتيناپذيري
و همارز كردن
مصالحه و
خيانت، اعتقاد
به خشونت به
عنوان نخستين
يا تنها ابزار
تحول، وجود
پتانسيلهاي
نافرماني،
غلبة هيجان و
خشم،
تخريب نظم
مستقر از سوى
تودههاى
خشن، حمايت
جدي و جامع
اين حركت از
سوي
روشنفكران،
ايدهئولوژي،
رهبري و حزب
انقلابي، نتوانستن
يا نخواستن
استفادة
كارآمد از
نيروي سركوب
از سوي دولت.
الگوهاى
تبيين انقلاب
را مىتوان به
چهار قسم
تقسيم كرد:
تبيين مبتنى
بر اصالت
كنشگر، اصالت
عليت
ساختارى،
اصالت عليت
فرآيندى[6]،
و اصالت تقارن
كه پيشنهادة
مقالة حاضر است.
نظريههاى
كنشگر معطوف
به بررسى انگيزههاى
خودآگاه
افراد و
گروههايى است
كه به انقلاب
كشيده
مىشوند، و
نيز بررسى
شخصيت و خصائل
و افكار و
ارزشهاى
رهبران و
رهروان
انقلابى. در
اين نگرش
انقلاب
اصالتاً عملى
است انجام
دادنى؛
عليالاصول
يك كنش
خودآگاه سوژه
مبتني بر
برآورد
عقلاني و ناظر
به تحقق هدفي
خاص است.
افراد با
انگيزههاى
خاص و تحت هدايت
ايدهئولوژى
و رهبري انقلاب
مىكنند.
نظرية مبتنى
بر اصالت عليت
ساختارى به
بررسى شرايط،
كم و بيش
ثابت، ساخت
اقتصادى و
اجتماعى و
سياسى
مىپردازد، و
انقلاب را
واكنش افراد به
ناهنجارىهاى
اين ساخت
مىداند.
واكنشى كه چه
بسا بخش مهمى
از آن خارج از
خودآگاه سوژة
آزاد
انتخابگر است.
بنابراين
عقيده، ايدئولوژى،
اراده و
مواردى از اين
قبيل نقش مهمى
در وقوع
انقلاب بازى
نمىكنند. در
اين وضعيت انقلاب
امرى آمدنى،
شدنى است نه
انجام دادنى. نظريه
معطوف به عليت
فرآيندى،
همانند نظريه ساختارى،
ماترياليستى
و سوژهگريز
است: حوادثى
در بطن اجتماع
وقوع مىيابد
كه براساس نوعى
زنجيرة علّى
افراد را به
سمت خاصى سوق
مىدهد، اين
شبكه علّى
مىتواند از
تحولات اقتصادى،
تحولات سياسى
و تحولات
اجتماعى ناشى
شود، و نه
تنها كنشگر به
كلى از آن
غافل باشد،
بلكه حتى
تحليلگر
سياسى هم از
درك آن عاجز
بماند. حتى
ممكن است امرى
چون توسعة
سريع اقتصادى
كه معمولاً
عامل رضايت
تلقى مىشود،
با مكانيسمهاى
خاصى توليد
نارضايتى
انبوه بكند.
اما
نظرية مبتنى
بر تقارن- كه
متكي به نظرية
تعريف مبتني
بر اوصاف است-
مدعى است كه
براى انقلاب،
شروط كافى
نمىتوان
تعيين كرد،
يعنى مطلقاً
نمىتوان گفت
در چه شرايطى
انقلاب حتمىالوقوع
است، اما
مىتوان بخشى
از شرايط لازم
را برشمرد.
مجموعة شرايط
كافى ولى
غيرلازم از
انقلابى به
انقلاب ديگر
مىتواند
تفاوت داشته
باشد. انقلاب،
تقارنِ زمانى
و مكانى شروطِ
لازم با
مواردى از
شروطِ كافى
است كه كاملاً
اسير
احتمالات است.
در يك كلمه،
شانس.[7]
ماكياولي بر
اين نكته
تأكيد ميكند
كه رمز پيروزي
در اين است كه
دليري و
خردمندي با بخت
نيك دست در
دست هم داشته
باشند.[8]
شرط
لازم و شرط
كافي
بهنظر
ميرسد براى
وقوع يك
انقلاب سه شرط
لازم است.
يعنى در غياب
اين سه قطعاً
انقلابى رخ نمىدهد:
يكى
درهمريختن
تطابق نظم
ذهنى و نظم عينى
توزيع لذت،
يعني شيوع اين
باور كه وضع
موجود از حيث
دسترسي به
مطلوبهاي
كمياب (لذت)،
وضعي طبيعي يا
تقديري نيست،
و خروج از آن
ممكن و بايسته
است؛
تعبير ارسطو
در اين باره
اين است كه: «دو
طبقة فقير و غني
هر گاه سهمي
كه در امكانات
زندگي دارند
با عقايدي كه
از پيش در سر
پروراندهاند
منطبق نباشد،
دست به انقلاب
ميزنند»[9]،
كه سخن دقيقي
نيست و بايد
به اين صورت
تصحيح شود كه
بر هم خوردن
اين انطباق،
فقط، شرطِ
لازم انقلاب
است؛ زيرا در
بسياري موارد
اين انطباق
بهكلي بر هم
ميخورد و
انقلابي هم رخ
نميدهد. شرطِ
لازمِ دوم،
وصل كردن سرنخ
تمام يا غالب
مشكلات به
سلطة طبقة
حاكم است، و
اين ممكن نيست
مگر در پناه
احساس دارا
بودن امكانات
گستردهاى كه
به صرف حذفِ
مانعِ قدرتِ
مستقر، كمبودها
و رنجها
برطرف شود ؛
شرط لازم سوم،
نتوانستن يا
نخواستن قدرت
مستقر در
بهكارگيرى
شيوههاى
كارآمد سركوب
است.
اما
بهصرف وجود
اين شرايط
لزوماً
انقلابي رخ
نميدهد. دركنار
اين سه شرط
مجموعهاى از
شرايط را
مىتوان
برشمرد كه
لازم نيستند،
به اين معني
كه وقوع
انقلاب در
غياب هر يك از
آنها محال
نيست ، اما،
در كنار آن سه
شرطِ لازم،
مىتوانند
شروط مكمل،
شروط كافي
باشند، يعني
وقوع پديده را
ايجاب كنند.
شروط مورد بحث
از اين
قراراند: ،
احساسگرائي،
اصالت عمل و
پرهيز از
ظرافتپردازىهاى
عقلى، اعتماد
به بيگناهي
تودهها،
اعتقاد به
گناهكاري
حاكمان،
احساس عميق مورد
ظلم قرار
گرفتن از جانب
حكومت،
سادهانگارى
در
آسيبشناسى
وضع موجود،
ترسيم چشمانداز
دلربائي از
آرمانهايى
چون عدالت،
آزادى و رفاه،
رهبرى
كاريزماتيك،
همدلى و
همگرائى مردم
ذيل يك
ايدهئولوژى
و يك حزب حامي
موارد فوق،
وجود
روشنفكران
ذىنفوذِ
حاميِ مواردِ
فوق،
تحرك
اجتماعى و
خروج از حالت ثبات
و فقر شديد،
و...؛
نكتة مهم اين
است كه هيچ
فرمولى
نمىتوان
يافت كه بر
طبق آن بشود
پيشبينى كرد
كه در چه
شرايطى، چه
ميزان از اين
شروط كافى در
كنار آن شروط
لازم
مىتواند يك
انقلاب را به
راه اندازد يا
موفق كند.
انواع
تركيبها از
آن سه شرط و
مواردى از اين
مجموعه شروط
مىتواند
موجب انقلاب
شود. به دليل
آگاهى ناقص ما
از شبكة علل
اعم از
ساختارى يا
فرآيندى، و به
دليل عدم
امكان برآورد
كمّ و كيف يا
اندازهگيرى
عوامل قابل
شناخت اين
شبكه، شرايطى
پيش مىآيد كه
در كنار هم
قرار گرفتن
شرايط كافى
نامى جز
تقارن،
احتمال، شانس
و نظاير آن
نمىتواند به
خود بگيرد.
البته
انقلاب از اين
حيث ممكن است
با بسيارى ديگر از
پديدههاى
اجتماعى
همسان باشد،
اما آنچه آن
را از اين نظر
بغرنجتر
مىكند، و
بيشتر محصول
نوعى اتفاق
مىنماياند،
اين است كه
چون از شروط
لازم، يكى
معمولاً
فراهم نيست،
يعنى، در قريب
به اتفاق
موارد،
حاكميتهاى
در معرض
انقلاب اراده
و امكان سركوب
كارآمد
حركتها و
نيروهاى
انقلابى را
دارند، لذا
انقلاب به
پديدهاى به
شدت
نادرالوقوع
تبديل
مىشود، و
هرچه پديدهاى
از
تكرارپذيرى
منظم دورتر
شود، برآورد
علل و عوامل
دخيل در آن
دشوارتر
مىشود، و هر
چه مقاومت در
برابر وقوع
پديدهاى
جدىتر و
شديدتر باشد،
كه شايد
انقلاب از اين
حيث بىهمتا
باشد، نقش
تقارن زمينه
بيشتر
جلوهگر مىشود.
منظور از
تقارن در كنار
هم قرار گرفتن عوامل و
شروطي است كه
گرچه هر كدام
به تنهائي علت
خاص خود را
داشته است،
ولي اين چيدمان
خاص يا تقارن
زماني و مكاني
آنها حساب
نشده و اتفاقي
است.
بر
اين اساس،
كساني كه پس
از يك انقلاب
مدعىاند كه
وقوع آن را
پيش از آغاز،
از روي
نشانههاى
آن، دريافته
بودهاند، صرفاً
حدسى زدهاند
كه از قضا
درست از كار
درآمده است.
عواملى
همچون،
استبداد، فقر،
اختلاف شديد
طبقاتى، فساد
ادارى،
وابستگى حكومت
به بيگانه،
نارضايتى
گستردة
رعايا، به
هيچ وجه براى
پيشبيني يا
تبيين يك
انقلاب وافى
به مقصود
نيست، به اين
دليل ساده كه
بسيارى از
جوامع لبريز
از اين عوامل
بودهاند و
هرگز رنگ انقلاب
به خود
نديدهاند؛
بسياري از اين
موارد
ناظر به
نظريهاي است
كه، چنان كه
اسكاچپول به
درستى
مىگويد،
تالى فاسد آن
اين است كه «
اگر تودهها
به طور
آگاهانه
ناراضى باشند،
ديگر هيچ
رژيمى
نمىتواند به
حيات خود ادامه
دهد.[10]»
او ادامه
مىدهد كه در
اين خصوص جملة
وندل فيليپس
كه مىگويد
«انقلابها
ساخته
نمىشوند،
آنها مىآيند»
جملهاى
قابلتعمق و
دقيق است. ما
در اين مقاله،
از جملة نقل
شدة فوق
خوانشي در نظر
داريم كه قدري
متفاوت است؛
انقلاب
ميآيد، نه
فقط به اين
معنا كه كارگزار
اجتماعي نقش
اصلي آن را
بازي نميكند،
و نه فقط به
اين معنا كه
نقش
ساختارهاي
علّي در آن
مهم است، بلكه
به اين معنا
كه نقش اصلي آن
را تقارنها
تعيين
ميكنند،
يعني تركيب
اتفاقي
علتهائي كه
بهندرت در
كنار هم جمع
ميشوند.
از
اين موارد كه
بگذريم حتى
عوامل
پيچيدهترى
همچون عدم
تناسب ميان
توسعة
اقتصادى و
توسعة سياسى،
چنانكه
هانتينگتون
ميگويد، يا افول
نسبى پس از يك
شكوفائى سريع
اقتصادى، چنان
كه ديويس
مىگويد(منحنيJ)، و يا
حصول يك دوره
فضاى نسبتاً
باز سياسى پس
از دورهاى
طولانى از
فشار سياسى،
چنان كه
توكويل مىگويد،
گرچه ملاحظات
قابل تأملى
است[11]،
اما، به دليل
غفلت از تقارن
تصادفي ميان
عوامل اصلى و
عوامل فرعى يا
علل لازم و
بخشى از مجموعه
علل كافى،
نمىتوانند
مدعى تبيين
تحول انقلابى
باشند. شايد
اين قضاوت
حداقلى هانتيگتن
كه: «
انقلابها
زمانى پيش
مىآيند كه
برخى اوضاع
نهادهاى
سياسى با برخى
مقتضيات نيروهاى
اجتماعى،
همزمان رخ
دهند»[12]،
به موضع
مورد دفاع
اين مقاله
نزديك باشد.
منتها بر اين
نكته بايد
تأكيد كرد كه
تعيينكنندهترين
عنصر در
«اوضاع
نهادهاي
سياسي» ميزان
تمايل و توانائي
قدرت مستقر در
استفادة كافي
و كارآمد از
ابزار سركوب
است، و دقيقاً
همين عامل است
كه پديدة تحول
انقلابي را به
شدت به «تصادف»
وابسته
ميكند؛ زيرا
فقط شرايطي
كاملاً
استثنائي چون
درگيري در يك
جنگ فرسايشي،
تحمل شكست
سنگين نظامي،
تحت فشار شديد
قدرتهاي ذينفوذ
بودن، از دست
دادن قدرت و
قاطعيت
تصميمگيري، دچار
شدن به
دغدغههاي
اخلاقي و ...
ممكن است يك
حكومت را از
سركوب
شورشهاي اولية
يك انقلاب
ناتوان يا
منصرف كند. از
آنجا كه
پيشبيني
چنين شرايطي
بهكلي
دشوار، بلكه ناممكن
است، كلية
مدعياتي از
اين قبيل كه:
از روي
نشانههائي
چون فقر شديد،
انشقاق
فزايندة طبقاتي،
عدم تناسب
توسعة
اقتصادي و
توسعة سياسي،
افول نسبي
رفاه پس از يك
دوره رشد
سريع، غلبة
فضاي ارعاب و
شكنجه، افول
مشروعيت حكومت،
تكية آن به
حاميان
خارجي، و
مواردي نظير اينها،
ميشد وقوع
انقلاب را در
فرانسه، روسيه،
چين، ايران و ...
پيشبيني
كرد، غير قابل
دفاع
است. براي
درك بهتر اين
دقيقه، كافي است
به اين نكته
توجه كنيم كه،
در عين وجود
شرايط فوق، چه
تعداد انقلاب
تا كنون روي
نداده است.
قضاوت آرنت در
اين باره تأمل
برانگيز است:
«هر جا كه
بتوان مطمئن
بود كه
نيروهاي مسلح
از مقامات
كشوري اطاعت
ميكنند، حتي
امكان وقوع
انقلاب هم
وجود نخواهد
داشت. علت
اينكه ظاهراً
انقلابها در
مرحلة بدوي با
سهولتي شگفتانگيز
پيروز
ميشوند اين
است كه برپاكنندگان
انقلاب رشتة
قدرت را از
دست رژيمي بيرون
ميآورند كه
آشكارا دچار
ازهمپاشيدگي
است.
بنابراين،
انقلابها را
هميشه بايد
معلول سقوط
اقتدار سياسي
دانست نه علت
آن. گرچه هر جا
حكومت فاقد
اقتدار شد،
لزوماً
انقلابي بهوقوع
نميپيوندد.[13]»
نظريههاي
انقلاب، از
منظر توجه يا
عدم توجه به
عامل اِعمال
سركوب كارآمد
دولت عليه
تحركات
انقلابي، به
دو دسته تقسيم
ميشوند:
نظريههائي(
مثل نظرية
انقلاب
ماركس،
مرتون،
اولسون،
ديويس،
جانسون، سكاچپول)
كه عامل مزبور
را در نظر
نميگيرند يا به
آن اهميت
چنداني
نميدهند،
حداكثر تبيينگر
زمينههاي با
احتمال كم
مساعدِ شروع
تحركات
انقلابياند.
در برابر،
نظريههائي
(مثل نظرية
انقلاب
توكويل،
آرنت،
برينتون،
دارندورف،
زيمرمان، گور
و تيلي) كه اين
عامل را در
نظر ميگيرند،
قادر به تبيين
وقوع يك
انقلاب، و نه
البته
پيشبيني
منجز آن،
هستند.
در
غياب انقلاب
آيا انقلابها ميتوانست اتفاق نيفتد؟ اگر انقلابها اتفاق نميافتاد، سير جوامع چگونه بود؟ پاسخ به اين سؤالها براي درك نظرية تقارن ضروري است. بعضي ممكن است اساساً تلاش براي پاسخ به چنين سؤالاتي را بهلحاظ علمي بينتيجه بشمار آورند. در حالي كه بهنظر ميرسد گرچه راه اين بحث دشوار و درآميخته با احتمال است، اما بسته نيست. به گمان من، سير حركت تاريخ با نظر به جهت و مواقف آن كمتر موضوع تقارن و تصادف است، تا سير وقايع اتفاقية آن. يعني با توجه به خصائلِ كمابيش ثابتِ رواني- زيستيِ انسان و اوصافِ بنيادينِ روابطِ جمعي، سيرِ تحول و رشدِ تاريخيِ جوامع، نميتوانسته است بهكلي متفاوت از اين كه بوده است، باشد؛ اگر موجودي با همين خصلتهاي بشري دوباره خلق ميشد، تاريخ باز هم از حكومت، نظام سلطه، رقابت، جنگ، طبقات اجتماعي، ...، ناگزير بود، و باز هم بهسوي آزادي، رفاه عمومي حركت ميكرد و در عين تلاش براي برابري فرصتها، از نابرابري ناگزير بود و ...؛ ولي ضرورتي نداشت كه اين واقعيات درآميخته با وقايعي باشد كه بوده است. ما اينك تمدن و فرهنگ امروز بشري را محصول انسانگرائي، آسانگيري ديني، تولد علم، تولد صنعت، ظهور بورژوازي، ظهور مشروطيت، تحقق دولت-ملت، و نظائر اينها ميدانيم، اما آيا ضرورتي داشته است پديدههاي مذكور در قالب رنسانس در ايتاليا، رفورم در آلمان، درخشش علمي در آلمان-ايتاليا، انفجار صنعتي در انگلستان، انقلاب پيوريتن در بريتانيا، انقلاب كبير در فرانسه و ... صورت گيرد؟ به نظر ميرسد پاسخ منفي است. بهراحتي امكان داشت كه لوتر قبل از كوبيدن اعلامية نود سؤال بر در كليساي شهر خود و كپرنيك قبل از اقدام به نگارش كتاب در بارة دوران افلاك آسماني به يك بيماري يا يك حادثة ناگهاني فوت كنند؛ همانقدر كه امكان داشت زمينههاي توسعة تجارت دريائي بهجاي لندن در بارسلون، ونيز يا روتردام، و زمينههاي توسعة توليد صنعتي بهجاي منچستر در ليون، فرانكفورت يا پنسيلوانيا صورت پذيرد، و در اين صورت بسياري ديگر از وقايع هم شكل ديگري بهخود ميگرفت. بديهي است كه وقوع اين وقايع در ظرف زماني- مكاني خود يك بازي لاتاري نبوده است، بلكه ريشه در واقعيات و اختصاصات آنها داشته است، اما لازمة سخن فوق اين نيست كه احتمالات و اتفاقات در چيدمان تاريخي- جغرافيائي وقايع مذكور نقشي نداشته است. در اين ميان، چنين مينمايد كه انقلابهاي سياسي از انقلابهاي علمي، صنعتي يا اقتصادي بيشتر در گرو پارهاي رويدادها بوده است كه بهسادگي ميتوانسته است، اتفاق نيفتد. اگر چارلز اول قانون باج كشتي را، كه منحصر به زمان جنگ بود، به زمان صلح تسري نميداد، اگر مذهب انگليكن را به اسكاتلنديها الزام نميكرد، احتمال زيادي وجود داشت كه جنگ 1642 ميان شاه و پارلمان صورت نگيرد، و اگر منافع مذهبي پيوريتنها با منافع مادي زمينداران و بازرگانان، از حيث مخالفت با پادشاه، همسو نميشد، و اگر در انگلستان هم، مثل اسپانيا، فرانسه و آلمان، مجالس محلي و ايالتي قدرت و وحدت مجلس ملي را تضعيف ميكرد، احتمال زيادي وجود داشت كه پيروز اين جنگ پادشاه باشد نه پارلمان، و، به اين ترتيب انقلاب انگلستان هم منتفي ميبود. نظير همين شرطيههاي كاذبةالمقدم را راجع به انقلاب فرانسه هم ميتوان برشمرد: اگر لوئي شانزدهم متحمل كسري بودجة ناشي از جنگهاي استقلال امريكا نبود، و اگر اصلاحات وزيران مالية او تصويب ميشد، نيازي به صدور فرمان تشكيل اتاژنرال (مجالس طبقات سهگانه) نميافتاد، و اگر چند نفر از مجلس روحانيون در يك عمل نمادين قهرمانانه، به مجلس طبقة سه نپيوسته بودند، و اگر يك بانكدار پاريسي به تجهيز مالي و نظامي عناصر طبقة مذكور اقدام نكردهبود، باستيل فتح نميشد، و اگر ملكه ماري آنتوانت اتريشي نبود، يا شاه در دوران تحتالحفظ بودن با او اقدام به فرار به سوي اتريش نميكرد، چهبسا هيچكدام اعدام نميشدند. در اين صورت پديدهاي بهنام انقلاب فرانسه هم پديد نميآمد. ميلانى مىگويد: «به گمان من، مىتوان لحظات تاريخى متعددى برشمرد كه در آن اگر يكى از بازيگران عالم سياست تصميمى متفاوت مىگرفت، يا گاه حتى اگر همان تصميم را چند ماه زودتر به مرحلهى اجرا در مىآورد، چه بسا كه از انقلاب اجتناب مىشد. يكى از بارزترين مصاديق اينگونه لحظات، تصميم چاپ مقالهاى به نام «ايران و امپرياليسم سرخ و سياه» بود كه در هفدهم دىماه 1356 منتشر شد.[14]» ناگفته پيدا است كه منظور از ذكر موارد فوق اين نيست كه، در نگاهي سادهانگارانه، عوامل برشمرده را علل اصلي انقلابات مذكور بدانيم؛ تركيب پيچيدهاي از عوامل و علل ريشهدار ( و بعضاً تاريخيِ) اقتصادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، فلسفي، نظامي در كار اين انقلابها كارسازي كردند، اما (امائي بهغايت مهم) اولاً تركيب مذكور در بعضي جوامع ديگر هم كمابيش وجود داشته است، ولي به انقلاب منجر نشده است، ثانياً، تك تك علل و عوامل مذكور اگر معلول ريشههاي خاص تاريخي خود بودند، ولي همزمان شدن آنها نميتوانسته است از عنصر &