آمدن یا نیامدن؛ مسأله این نیست

احسان رمضانیان
 

موضوع انتخابات پیش رو و بحث آمدن یا نیامدن خاتمی، این روزها در کمتر مکان و محفلی است که شنیده نشود. موضوعی که این روزها بیش از شکست سنگین کاروان ورزشی ایران در المپیک پکن، مورد توجه فعالان و رسانه های اصلاح طلب قرار گرفته است. اینکه رئیس جمهور در قانون اساسی جمهوری اسلامی چه جایگاهی دارد و حدود اختیارات و وظایف او چیست، نیازمند مطلب مفصلی است که در این مقاله نمی گنجد. در این یادداشت، مقصود نگارنده تنها ارائه راهکاری جهت معرفی کاندیدایی مقبول از سوی نیروهای اصلاح طلب و تحول خواه به منظور خلق فضایی جدید در پهنه سپهر سیاسی ایران است.

اصلاح طلبان دموکراسی خواه که بدنه اصلی مجلس اصلاحات و تا حدودی دولت اول خاتمی را تشکیل می دادند، پس از تغییر گفتمانی در اواسط دهه هفتاد با رویکردی دموکراسی خواهانه و شبه لیبرال وارد صحنه سیاست شدند و حضور دوباره شان را این بار با شعارهایی جهانی عجین کردند. آنها را باید به دو دسته تقسیم کرد: گروهی که در عین حال که اهداف و شعارهای پر طمطراقی می دهند، برای رسیدن به مطلوب، حاضر به پرداخت هزینه نیستند. و گروهی که به درستی دریافته اند که در آغوش گرفتن شاهد دموکراسی جز با پرداخت هزینه میسر نیست. اما با این وجود، همچنان دست به عصا راه می روند.
ورای نیروهای اصلاح طلب، تحول خواهانی نیز حضور دارند که مشکلات و مصائب جاری کشور را هم ناشی از ضعف و عدم کفایت مسئولان ذیربط و هم ساختاری می دانند. آنها به فراست دریافته اند که برای نیل به مقصود، گزیر و گریزی از تغییر در ساختار حقیقی و حقوقی نظام نیست. این تغییرات را البته بدون توسل به خشونت و حرکات انقلابی مطالبه می کنند. تحول خواهان در انتخابات اخیر مجلس به خوبی نشان دادند که لزوماً در هر نمایشی که با نام انتخابات برگزار می شود شرکت نمی کنند. انتخاباتی که حتی نتوانست بسیاری از اصلاح طلبان را به پای صندوق ها بکشاند، هر چند که امضایشان در ائتلاف اصلاح طلبان به چشم می خورد.

مردم ایران هشت سال به اصلاحات به سبک خاتمی، فرصت دادند و آنچه در توان داشتند در طبق اخلاص گذاشتند. انتظار رأی دهندگان از خاتمی بسی بیش از آن بود که از او دیدند و نیز پتانسیل مردم بسیار بیشتر از آن چیزی بود که خاتمی انتظارش را داشت. خاتمی به هر دلیل نخواست از نیروی بالقوه موجود استفاده بهینه کند و پشتیبانی قاطع ملت را از دست داد و شور و نشاط آنان را به دلسردی و افسردگی مبدل ساخت. و بدینسان با هر قدمی که محافظه کاران پیش می آمدند، خاتمی گامی به پس می گذاشت. و چنین شد که دیدیم.
گرچه تحول خواهی ریشه مشترکی با اصلاح طلبی دارد و می توان هر دو را تحت نام
reformism یکی انگاشت، اما به نظر می رسد عنوان "اصلاح طلبی رادیکال" برای توصیف تحول خواهی برازنده تر باشد. جسارتی که در پس این نام وجود دارد، واجد این پتانسیل هست که نیروهای تمامیت خواه را در موضع انفعالی قرار داده و آنان را از حالت تهاجمی به حالت تدافعی بازگرداند، آنطور که در سال 76 و 77 شاهدش بودیم. البته تحول خواهی الزاماتی هم دارد که مهمترین آن وجود رهبری جسور در رأس آن است که این رهبر هر که باشد، قطعاً خاتمی نیست. خاتمی، انسانی فرهیخته و قابل احترام است، اما اینها دلیل نمی شود که او را برای احراز رهبری جنبش مناسب بدانیم؛ کما اینکه خود او هم خود را مناسب این جایگاه نمی داند. بارها اشاره کرده است که رهبر اصلاحات نیست.
تحول خواهی بدون داشتن رهبری تحول خواه با سابقه روشن که توان گرد آوری نیروهای همسو و نیز جلب نظر قاطبه مردم را داشته باشد، امکان پذیر نیست. به استقبال کسی باید رفت که توان ایجاد جنبشی جدید را در سطح وسیع داشته باشد و نیز مشق خود را در گذشته با کمترین غلط نوشته باشد.
گفتمان اصلاحات با رویکرد
ی محافظه کارانه به انتهای خود رسیده و دیگر رمقی برای طی طریق ندارد. رویکرد محافظه کارانه، حریف را در موضع تهاجمی قرار داده و روز به روز جری تر می کند. این رویکرد قطعاً شکست خورده است و آزموده را آزمودن خطاست.

آنها که خرداد 76 با شناسنامه های سفید پای صندوق رأی رفتند را به سختی می توان مجاب کرد دوباره راه آزموده شده را بپیمایند. مگر اینکه حرفی تازه از چهره ای کارآزموده و امتحان پس داده بشنوند و امیدی جدید در دلهاشان پدید آید.اصلاحات رادیکال یا به عبارتی تحول خواهانه، می تواند گزینه تازه ای برای دمیدن روح حیات در فضای رخوت آلود سیاسی کشور باشد.

مدتی است زمزمه هایی جدی مبنی بر تمایل به حضور عبدالله نوری در صحنه انتخابات به گوش می رسد. نخستین بار، سعید حجاریان از این احتمال سخن به میان آورد. قابل پیشبینی هم بود که این موضوع مورد توجه تحول خواهان قرار بگیرد؛ که گرفت. نمی گویم تحول خواهان جملگی به استقبال کاندیداتوری عبدالله نوری شتافتند. از این جهت می گویم که مسأله انتخابات بالاخره از بلاموضوع بودن خارج شد و طرح نام "شیخ خاموش" فضایی را برای ارائه دیدگاههای گوناگون درباره موضوع مهجور مانده انتخابات پدید آورد. آمدن نوری به عرصه انتخابات، می تواند پس از مدتها احساس شهروند بودن را به خیل عظیمی برگرداند.

متأسفانه بسیاری از مدافعان حضور خاتمی، از بی فایده بودن نامزدی نوری خبر می دهند، چرا که به زعم آنها او قطعاً رد صلاحیت می شود. اینگونه اظهار نظرها، نشئت گرفته از نوعی نگاه خاص به مسائل سیاسی است که پیروزی را تنها در بیرون آمدن نام یک نفر از صندوق رأی خلاصه می کند. آیا این دوستان، فکر اینجا را کرده اند که فردای پیروزی خاتمی، می خواهند با این ساختار متصلب چه کنند؟ و آیا خاتمی –با روحیاتی که از او سراغ داریم- را توان رویارویی با تمامیت خواهان زورمدار هست؟ اصولاً با کدام معیار از حتمی بودن پیروزی خاتمی صحبت می کنند؟ آیا می دانند که اگر او رأی نیاورد، اصلاح طلبان دیگر هیچ اندوخته و سرمایه ای نخواهند داشت تا به پشتوانه آن در آینده عرض اندامی بکنند؟
ایرانیان عزم خود را برای اصلاحات، بارها به اثبات رسانیده اند و نمونه آخرش را هم در 2 خرداد 76 به نمایش گذاشتند.کاندیدای اصلاح طلب باید ایجاد همدلی و اتحاد کند، آنطور که در 2 خرداد کرد. ایرانیان ثابت کرده اند در صورتی که رهبری جسور داشته باشند، صحنه را خالی نمی گذارند. کاندیدای اصلاح طلب باید توان به صحنه آوردن مردم را داشته باشد، قیام 30 تیر نمونه بارز آن است: حرکتی مردمی در بستری اصلاح طلبانه.
از سوی دیگر،اصلاح طلبی دموکراسی خواهانه را نباید تنها در حرکت تدریجی و آرام به سمت دموکراسی خلاصه کرد. خطر کردن و نترسیدن از خطر از لوازم اجتناب ناپذیر این فرایند است. اصلاح طلب باید رنج زندان را به جان بخرد، دوری از خانواده را متحمل شود و با انواع محرومیت ها روبرو گردد. هیچ بیماری نمی تواند تندرستی حاصل کند مگر آنکه پیشتر، رنج خوردن داروی تلخ را بر خود هموار کرده باشد. کسی که قرار است پرچمدار اصلاح طلبی باشد نیز برای درمان ساختار سیاسی بیمار کشور، چاره ای جز مواجهه با مصائب بزرگ ندارد. مطمئناً او در تحمل این مشکلات و مشقات تنها نیست و نیازمند همراهی مردم است.

جان کلام: مسأله، آمدن یا نیامدن خاتمی نیست، بلکه فرای این دو موضوع است. آمدن خاتمی همانقدر مضر است که نیامدنش. خاتمی باید ایفاگر نقش مهمی در فرایند انتخابات ریاست جمهوری باشد، اما نه به عنوان کاندیدا. بهترین حالت ممکن این است که خاتمی خود وارد گود شده و دست وزیر سابقش را به عنوان کاندیدای مورد حمایتش، بالا ببرد. این کار ضمن اینکه موجب اجماع بین نیروهای دموکراسی خواه اصلاح طلب و تحول خواهان می گردد، می تواند موجبات آشتی دوباره اکثریت خاموش ایرانیان با سیاست را فراهم آورد و نور امید را در دلهایشان روشن گرداند. جامعه نیازمند جنبشی جدید است. جنبشی که خون تازه در رگهای متصلب آن جاری گرداند. کشور نیازمند یک شوک است. خاتمی قطعاً بازیگر نقش اول این شوک نیست، اما می تواند عامل محرک آن باشد.