فمینیسم و رمانتیسم

مرتضی مردیها

از عصر روشنگري و اهميت يافتن عقيده اصلي آن يعني محوريت عقل، بيش از يك قرن نگذشت كه تفكر متفاوتي در برابر آن شروع به رقابت كرد. روشنگري به عنوان فلسفه ليبراليسم وعده‌هاي بسيار داد و آدميان را بسيار متوقع كرد. ادعا اين بود كه تقريباً تمامي آنچه را كه بشر آرزو مي‌كرده ولي به دست نمي‌آورده است، به كمك عقل و علم به دست خواهد آمد. عقيده بر اين بود كه عموم مشكلات بشر از برخوردهاي خشونت‌آميز ميان طبقات تا جنگ‌هاي بزرگ ميان دولت‌ها، از بيماري‌هاي واگيردار تا قحطي و... محصول استبداد و جهل و تعصب بوده است، ولي چشم‌انداز آينده كه در آن عقل هدايت‌كننده همه چيز است، اثري از چنين مشكلاتي نشان نخواهد داد. با پيشرفت آموزش و توسعه علم، نه فقط راههائي براي نجات از بيماري و گرسنگي به دست خواهد آمد، بلكه محاسبه عقلاني، جنگ و ستم را هم به تاريخ خواهد سپرد. اين فقط كندورسه در قرن هيجدهم نبود كه به صراحت هر چه تمام‌تر عقل و رشد تفكر عقلاني و غلبه آن بر موانع جهل و تعصب را شاهراه آينده بشر مي‌شمرد (Condorcet, 1988)، بلكه اگوست كنت در قرن نوزدهم هم به صراحت گفت كه دنيا در آينده ديگر شاهد جنگ نخواهد بود، چرا كه محاسبه عقلاني سود و زيان نشان خواهد داد كه براي كسب منافع از راههاي كم هزينه‌تري بايد اقدام كرد. (آرون، 1370) سده نوزدهم نقطه آغاز عصر همبستگي جديدي بود كه نه بر پايه مذهب مافوق طبيعي، بلكه براساس علم استوار بود و گامي تازه و از نظر بعضي آخرين گام در فرآيند پيشرفت نوع بشر محسوب مي‌شد. «سن سيمون مي‌گفت كه فلسفه سده هيجدهم انتقادي بوده است، اما فلسفه سده نوزدهم خلاق و سازنده خواهد بود. حتي بسياري از انديشمندان ديگر كه به ايمان او نسبت به علم باور نداشتند، مانند كارلايل و هگل، اساساً با پيش‌بيني خوش‌بينانه او موافق بودند» (لووان بومر، 1380: 588)
به طور كلي غالب متفكران و نظريه‌پردازان قرن هيجدهم و بسياري از متفكران و نظريه‌پردازان نيمه اول قرن نوزدهم، عقل و عقلانيت و علم و تكنولوژي را بسيار ستايش كردند و آن را كليد حل تمامي مشكلات دانستند؛ آنان در مقابل هر مشكلي راه‌حل براندازي جهل به وسيله آموزش را مطرح كردند و نوعي آرمان شهر را پيش‌بيني كردند كه در آن همه در پناه عقل و با دوري از احساسات كه مايه تعصب و تعارض است، به رضايت و آرامش و تعادل دست خواهند يافت. حتي كسي مثل استيوارت ميل كه به اعتدال مشهور بود، عقل را در برابر احساسات قرار مي‌داد، و چنان استدلال مي‌كرد كه گوئي هر خيري از عقل و هر شري از احساس برمي‌خيزد. (ميل، 1365) اما عليرغم ارزش و اثرگذاري بسيار عقل و علم در حل بنيادي مشكلات بشر، اولاً به هر حال توانائي تغيير محدود بود، ثانياً در دراز مدت اثر مي‌كرد. به همين دليل بود كه كوتاه زماني پس از عصر خرد، ترديد در نظريه‌هاي روشنگري و ليبراليسم كه پشتوانه‌هاي نظري آن وضعيت محسوب مي‌شدند، آغاز شد. زيرا عليرغم تحولات بسيار مهم و مفيد ناشي از به كار بردن عقل و علم، نه فقط وعده‌هاي بزرگي كه در مورد صلح و پيشرفت داده شده بود، تحقق نيافت، بلكه توسعه بورژوازي و اوجگيري كار سرمايه‌داري صنعتي جوامع بزرگ غرب را به شدت بحران‌زده كرد. از يك ديدگاه، تجدد قرن نوزدهم به تدريج با كاهش يافتن اعتماد و اطمينانِ تعدادي از متفكران اجتماعي نسبت به بعضي مفاهيمي همراه شد كه مورد اطمينان و يقين بزرگان آغاز عصر مدرن بود.
اين ترديد در كارآمدي و ارزش عقل و علم و تكنيك و پيشرفت و، در برابر آن، دفاع از ارزش احساس و طبيعت و گذشته كه به رمانتيسم مشهور شد، به موازات عصر خرد آغاز شد. اما اوجگيري بدبيني رمانتيك نسبت به عقل و علم و ستايشي كه از احساسات و ارزش و اهميت آن مي‌كرد، در اواخر قرن نوزدهم تبديل به يك فضاي فكري قدرتمند شد كه نمي‌توانست حركت‌هاي فكري و اجتماعي ديگر را به حال خود واگذارد. (كلي، 1382، 377) رمانتيسم غالباً به عنوان يك نهضت ادبي و هنري شناخته شده است، اما بايد توجه داشت كه جنبه‌هاي فكري و فلسفي آن، مبناي بعضي از حركت‌هاي مهم فرهنگي و اجتماعي، و حتي سياسي بود. شاتوبريان، نويسنده فرانسوي مخالف انقلاب، در كتاب خود "نبوغ مسيحيت" گفت: « در زندگي هيچ چيز جز آنچه كم و بيش مرموز است، زيبا، خوشايند و يا بزرگ نيست، حيرت‌آورترين امور احساساتي هستند كه تصوراتي توضيح‌ناپذير ايجاد مي‌كنند.» (لووان بومر، 1380: 607) كمابيش در همان زمان كه ماركس متأثر از وضع نامطلوب اجتماعي مشغول نظريه‌پردازي در باره سرمايه‌داري و جنبه‌هاي سياسي و اقتصادي آن بود، جريان رمانتيسم از اساس ارزش دست‌آوردهاي جديد را به معرض سؤال و انكار گذاشت.
از جمله جريان‌هائي كه از رمانتيسم تأثير پذيرفت، جنبش زنان بود. در همين ابتدا بايد تأكيد كرد كه منظور از اين تأثير، رابطه دقيق و تطابق گسترده ميان اين دو جريان نيست. آنچه در اينجا فمينيسم تأثير گرفته از رمانتيسم ناميده مي‌شود، از جنبه‌هاي خاصي از آن الهام گرفته است، ولي در تطابق كامل با آن نيست. در دوران سلطه تقريباً بي‌رقيب انگاره‌هاي اصلي روشنگري يعني، عقل، مساوات، حقوق طبيعي و به ويژه حق خوشبختي و سعادت، فميينيست‌ها غالباً با الهام از اين انديشه‌ها در پي اعاده حقوق زنان و بهبود وضعيت آنان بودند. قطعاً همان طور كه اين ايده‌ها كماكان طرفداران خود را داشت، فمينيسم ليبرال هم كه در پي اعاده حقوق برابر بود، به كار خود ادامه مي‌داد. در عين حال، به موازات قدرت گرفتن انديشه‌هائي كه تفكر روشنگري و اصول ليبرالي آن را به چالش مي‌گرفت، در ميان نظريه‌پردازان جنبش زنان هم، كساني پيدا مي‌شدند كه با الهام از ابعاد خاصي از اين تفكرات نظريه‌هاي جديدي درباره مسئله زنان ارائه دهند. اينان، متأثر از فضای به تدریج مسلط رمانتیسم، به جاي تأكيد بر اين كه زنان هم به اندازه مردان قدرت عقلاني دارند، بر برتري قدرت احساس زنان تأكيد كردند؛ به جاي متمركز شدن بر جنبه‌هاي عقلاني زندگي، وجوه عاطفي آن را مورد تأمل بيشتر قرار دادند. و بر همين اساس به جاي تأكيد بر تساوي زن و مرد، تفاوت و گاه برتري زنان نسبت به مردان را مورد بررسي قرار دادند. در كنار تلاش گسترده‌ كساني چون هريت تايلور و همسر او استوارت ميل براي اثبات برابري يا امكان برابري زن و مرد در عقل، و نسبت دادن تفاوت آنان به سنتهاي فرهنگي و نوع تعليم و تربيت، حركت ديگري شكل گرفت كه براي احقاق حقوق زنان از مواردی به جز ارزشهای برابری و آزادی مساوات و عقل استفاده مي‌برد. در این مقاله در پی بررسی تأثير‌پذيری فمینیسم از این گرایش هستیم.

برتری طبیعت زن
شاعران رمانتيك، از غلبه بي‌چون و چراي عقل محاسبه‌گر بر فضاي اجتماعي گله كردند و حاصل آن را غلبه دود و آهن بر پاكي و لطافت طبيعت دانستند؛ طبيعتي كه به گفته فيلسوف جنبش رمانتيك، فون شلينگ «سرمنشأ نيروي مقدس آفرينشگري است كه هر چيزي را از درون خويش خلق مي‌كند.» (
Schelling, 1845. 3) اينان در غيابِ احساسات و تخيلات، به ستايش نوستالژيك گذشته‌اي پرداختند كه در آن لطافت و گرميِ احساس بر زمختي و سرديِ عقل غلبه داشت، و بر همين اساس عقيده داشتند راه حل مشكلِ جهانِ مدرن بازگرداندن وجوهي از جهان گذشته است كه در آن، غلبه ارزشهاي مدرن، انسانيت را نصفه نيمه و تك بعدي نمي‌كرد. بر اثر چنين تفكراتي بود كه در ميان فمينيست‌ها هم متفكراني ظهور كردند كه غلبه "عقل محاسبه‌گر مردان" را منشأ شرور بسياري از جمله جنگ دانستند، و ارزش"احساس زنانه" را ستايش كردند. با اتكا به موارد فراواني چنين ادعا مي‌شد كه هر جا ردپاي مردان و تصميم‌هاي آنان پيدا است جنگ و نابرابري و ظلم وجود دارد و هر جا رد پاي زنان و تصميم‌هاي آنان پيدا است، صلح و همكاري و احسان وجود دارد. چون مردان همواره در پي غلبه و افزايش سود و سلطه بوده‌اند و زنان نه. تا حدودي بر اثر گذشته‌ستائي رمانتيسم، بعضي از نظريه‌پردازان جنبش زنان، در غم دور افتادگي از گذشته‌اي كه گمان مي‌رفت زنان يا مادران و ارزش‌هاي زنانه و مادرانه، در آن فرمانروائي و محوريت داشته‌اند، گلايه كردند و سرانجام راه‌حل مسئله زنان و مسئله جهان را در اين دانستند كه با حضور گسترده زنان در اجتماع، فرهنگ ديگرگونه شود و مهرباني و جمع‌گرائي و فداكاري مادرانه جاي قاطعيت و فردگرائي و خودمحوري مردانه بنشيند.
در چنين فضاي فكري بود كه مارگريت فولر در كتاب خود، زن در قرن نوزدهم، چشم‌انداز متفاوتي از نظريه‌پردازي درباره زنان را آشكار كرد. او در اين كتاب به جنبه هيجاني و شهودي دانش اهميتي بيشتر داد و نوعي جهان‌بيني ارگانيك را بر جهان‌بيني مكانيكي روشنگري برتري داد، و نگرش‌ها و توانائي‌هاي زنانه را با نگرش ارگانيكي مورد قبول خود مناسب‌تر يافت. منظور او از مكانيكي چيزي بود كه با طراحي عقلاني و با برنامه‌ريزي درست شده بود و منظور او از ارگانيكي چيزي بود كه به طور طبيعي و با استفاده از احساس و درك فطري درست شده بود؛ و روشن است كه در اين تقسيم‌بندي زنان و مردان هر يك در كدام طرف قرار مي‌گيرند. نه فقط با اتكا به اين كه عقلانيت علم و پيشرفت كه جهان‌بيني مكانيكي را درست كرده بود تماماً يا غالباً به دست مردان درست شده بود، بلكه اساساً اين عقيده از گذشته رايج بوده است كه زنان به طبيعت نزديك‌تر و با آن مأنوس‌تر هستند. فولر با مطالعه آثار شاعران رمانتيك آلماني و انگليسي چون گوته و كالريج، نظرات آنان را جذب كرد و در مورد بازنگري عقايد فمينيستي مورد استفاده قرار داد. به گفته او: «مسئله زن اين نيست كه به عنوان يك زن به ايفاي نقش اجتماعي يا حاكميت بر ديگران برسد، بلكه اين است كه به عنوان يك طبيعت ببالد و رشد كند، به عنوان يك فكر تمييز دهد، و به عنوان يك روح به صورتي آزادانه زندگي كند.» (
Fullr,1845,p.3)
تأكيد فكر رمانتيك بر ارزش رازآلودگي و احساس و همدردي، فولر را به تفكيك ويژگي‌هاي زنانه و برتر نهادن آن و تشخيص آن به عنوان راه‌حل مشكل جامعه، تشويق كرد. به عقيده او زنان بايد از وابستگي به مردان رها شوند، با يكديگر خلوت كنند، به بررسي و اكتشاف روح زندگي بپردازند تا به راز و رمز منحصر به فرد خود پي ببرند. اين رمز عبارت است از نوعي« طبع الكتريكي» كه زنان صاحب آن و مردان فاقد آن هستند. منظور او از خاصيت الكتريكيِ طبيعتِ زنانه همان چيزي است كه گاه از آن به حس ششم يا حس كردن از ورائ زمان و مكان و ابزارهاي عادي تعبیر می‌شود. اين طبع الكتريكي و مغناطيسي، از نظر فولر، در شرايط نامطلوب، معمولاً انرژي آن هدر مي‌شود و بلكه به صورت يك نيروي ويرانگر در مي‌آيد، در حالي كه بايد با تغيير اين شرايط به آن ميدان داد تا آثار خود را آشكار كند. مهم‌ترين اثر اين طبع اين است كه زنان در مقام شهود، يعني درك كلي و غير تحليلي، درك رازوار و غير منطبق با عقلِ "دو به علاوه دو مي‌شود چهار"، بسيار سريع و كم خطا هستند، چنين قدرت دركي چون با ذهنيت منطقي و "دو به علاوه دو مي‌شود چهار" كه مخصوص عقل تحليلي مردان است، تطبيق نمي‌كند، غالباً مورد انكار قرار دارد. بر عكسِ مشاهده جزءنگر و لايه‌لايه شده و عيني و اثباتي مردان، زنان از توانائي مشاهده امور در قالب نوعي نگرش هوليستي يعني كل‌گرا برخوردارند كه به ويژه از حيث توانائي ارزيابي يك واقعه يا يك عمل در كليت و نهايت آن و داشتن برآوردي چند جانبه، در سطح بالائي قرار مي‌گيرند. چنين ادراكاتي غالباً با نوعي هيجان و حس درآميخته است و قابل اثبات علمي نيست، ولي جامعه به شدت به چنين قدرتي نياز دارد چرا كه قدرت درك تحليلي – عقلاني جز سود و زيان‌هاي محدود را نمي‌سنجد و براي جبران اين نقص و افزايش قدرت درك سود و زيان‌هاي كلان «زنانه كردن فرهنگ» امري ضروري و مفيد است. (
Fullr,1845 : 100-120)
از چنين نظرگاهي بود كه درخواست نسبتاً متواضعانه برابري‌خواه كساني چون ولستون‌كرافت، تايلور و ميل بخشي از فضاي خود را به عقاید كساني چون فولر و استنتون و گيلمن داد كه برتري زنان و فايده‌مندي بيشتر اجتماعي آنان را مطرح كردند. در اينجا بود كه فمينيسم انتهاي قرن نوزدهم به موازات فعاليتهاي ليبرالي در كسب حق رأي براي زنان، در قالب گرايشي كم و بيش رمانتيك آهسته به سوي نوعي راديكاليسم هم حركت كرد. از اين نقطه نظر بود كه ساخت جنسيتي نظام اجتماعي و سياسي موجود تحت عنوان پدرسالاري مورد انتقاد قرار گرفت، و حتي چيزي شبيه نوعي نظام مادرسالارانه به عنوان راه‌حل اساسي بسياري از مشكلات جامعه عرضه شد. به اين ترتيب، به نظر مي‌رسيد كه گسستي در سنت ليبرالي جنبش زنان آغاز شده و آن را به سوي نوعي راديكاليسم سوق مي‌دهد. اين گسست بيش از هر چيز در دورشدن از ايده عقلانيت، مساوات و حقوق آشكار شد، و به جاي آن احساس، تفاوت و مصلحت نشست. و در چارچوب نگرش رمانتيك، چاره اساسي مشكلات دنياي به جا مانده از ليبراليسم روشنگري، جايگزين كردن ايده‌هاي اخير بود که «تأنیث فرهنگ» جامعه ناميده شد، كه از آن نوعي مادرسالاري يا دست كم تقويت نفوذ مادري در جامعه را در نظر داشتند.
معرفي زنان به عنوان موجوداتي برتر، به معنای اخلاقي‌تر، و عفيف‌تر، هم مي‌توانست توجيهي براي داشتن حقوق و ويژگي‌هاي پائين زنان باشد، و هم به شكلي متناقض‌نما، به توجيه لزوم حضور زنان در عرصه عمومي جهت پالايش آن تبديل شود. نظريه‌پردازان اصلي اين انگاره، كه اگر زنان از سياست كنار گذاشته شده‌اند به دليل برتري آن‌ها بوده است و نه فرودستي آنان، مرداني بودند كه از اين طريق مي‌خواستند لزوم عدم ورود زنان به عرصه آلوده فعالیت مردانه، یا همان ساحت عمومی، را موجه جلوه دهند؛ اما اين در عمل تاكتيكي خطرناك بود كه مي‌توانست به ضد خود تبديل شود و شد. اليزابت استنتون در سال 1848 اعلام كرد که مرد « از نظر همه فضيلت‌هاي اخلاقي فرودست‌تر از زن است، نه به دليل سرشتش بلكه آموزش غلط باعث آن شده است. مردان در جهت خودخواهي‌هاي خود، سرشت اخلاقي زنان را پرورش داده‌اند، اما هيچ توجهي به نواقص خود نداشته‌اند. در نتيجه اكنون زنان از فضايل برتر ... برخوردارند» (مشيرزاده، 1382: 67) يكي از هم عصران استنتون هم نوشت، « اين زنانگي زن، زنانگي غريزي او، والاترين اخلاقيات او است كه جامعه در حال حاضر به آن نياز دارد تا با افراط‌گري‌هاي مردانه كه همه جا در قوانين ناعادلانه و نابرابر ديده مي‌شود مقابله كند». (مشيرزاده، 1382: 67) بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه محوريت يافتن عنصر احساس و شور و هيجان نسبت به عقل لزوماً به معني برتري زنان يا دفاع از اين عقيده نبود. روسو از نخستين كساني بود كه، به شکلی رمانتیک، برتري احساس بر عقل را مطرح كرد ولي از فرودستي زنان در عرصه اجتماعي هم قاطعانه دفاع كرد و مهم‌ترين نقش زن را اين دانست كه سعي كند مطلوب مردان واقع شود. (روسو، 1380: 338) يعني درست همان چيزي كه اعتراض به آن نقطه اشتراك فكري بسياري از فمينيست‌ها بوده است. تأكيد بر عنصر احساسات مي‌توانست ارزش ويژه زنان را نشان دهد، اما استفاده‌اي كه برخي نظريه‌سازان فمينيست‌ نيمه دوم قرن نوزدهم از آن كردند اين بود كه آوردن زن به عرصه اجتماع مي‌تواند به غلبه احساس بر عقل در عرصه اجتماعي كمك كند.
قابل توجه است كه متفاوت انگاران فمينيست از، مقدمه‌اي سنتي كه تفاوت مرد و زن و عقلي بودن يكي و احساسي بودن ديگري را مهم مي‌انگاشت، استفاده كردند تا دقيقاً برعكس نتيجه سنتي فروتري زن و ضرورت ماندن او در خانه، يعني برتري و ضرورت مشاركت جدي او را در عرصه عمومي اثبات كنند. و اين به يمن گفتار رمانتيكي ميسر بود كه غلبه دود و آهن و كارخانه و شهر و سلطه سرمايه و ظلم كارفرما را نتيجه عقل روشنگري مي‌دانست، و ورود احساس را به معناي غلبه مجدد لطافت طبيعي صلح و دوستي مي‌ديد. بسياري بر اين تأكيد كردند كه زنان همواره مخالف شراب‌خواري، موادمخدر، بردگي، جنگ و ديگرآزاري حتي در حد ذبح حيوانات براي تهيه غذا بوده‌اند. خانه به عنوان قلمرو فرمانروائي و مديريت زنان بر ارزشهائي بنا شده است متفاوت و گاه متضاد با ارزشهائي كه مردان با آن بيرون خانه را اداره مي‌كنند. ارزشهاي خانه بر صلح، و محبت و حتي فداكاري مبتني است و ارزشهاي كوچه بر جنگ و سلطه و بهره‌كشي. پس براي حل مشكل دنيا چاره‌اي نيست جز اين كه نوعي "مادري عمومي" درست شود. بنابراين، از نگاه چنين فمينیستهائي، غلبه حضور آنان در فضاي اجتماعي « كل جهان را همچون خانه مي‌سازد؛ زنان وارد حكومت مي‌شوند و آن را تطهير مي‌كنند؛ وارد سياست مي‌شوند و آن را مي‌پالايند» (مشيرزاده، 1382: 104) اين تطهير و پالايش از طريق جايگزيني آنچه فضائل زنانه ناميده مي‌شود به جاي آنچه رذائل مردانه خوانده مي‌شود، مي‌توانست صورت ‌گيرد. در اينجا ديگر بخشي از حاميان جنبش زنان از اطلاق تعبير "جنس لطيف" به زنان ناراحت نمي‌شدند، گرچه البته منظورشان از لطافت، تأكيد بر اوصاف انسان‌دوستانه زنان بود كه بيشتر در زن به عنوان مادر تجلي داشت. شخصيتي مانند شارلوت گيلمن، شاخص‌ترين نظريه‌پرداز فمينيسم قرن نوزدهم، كه در اساس انديشه‌اي برابري‌طلبانه را دنبال مي‌كرد، در كتاب خود، جهانِ ساختهِ مردان، از جنگ و ساير مشكلات اجتماعي، به عنوان ميراث مردان نام برد كه رنج آن را زنان تحمل كرده ولي ديگر از آن خسته و فرسوده شده‌اند و به دنبال راه حل رهائي از آن هستند. از نگاه او چاره كار در اين است كه مردان از ارزش‌هاي مادري براي اداره اجتماع استفاده كنند. « مشكلات سياسي فقط هنگامي حل مي‌شود كه ارزش‌هاي زنانه به جامعه تسري يابد و به آن شكل دهد.» (
Gilman, 1911: 173)

نوستالژی دوران مادرسالاری
وجه رمانتيك راه حل گیلمن منحصر در اعتبار دادن به ارزش‌هاي احساسات زنانه موجود در آن زمان نبود، بلكه در بزرگداشت گذشته‌اي تاريخي هم متجلي مي‌شد؛ چيزي شبيه به آنچه جان لاك و مهمتر از او ژان ژاك روسو "وضع طبيعي" ‌ناميده بودند، و رمانتيسم معروف روسو بازگشت به آن را آرزو مي‌كرد. در اين گفتمان، از جامعه‌اي مادرسالار در گذشته سخن گفته مي‌شد كه دوراني طلائي بوده است. كدي استنتون كه بعضي آثار او را ‌در زمره اولين آثار نظري برمي‌شمارند كه از منظر نوعي تحليل تاريخي – فرهنگي راه عبور به فمينيسم راديكال را هموار كرد، در مقاله ،مادرسالاري، دوران درخشاني از مادرسالاري را در گذشته‌هاي تاريخي مورد تأئيد قرار مي‌دهد، كه از فضاي رمانتيك غالب در عصر او به دور نيست. بنا به اظهار او مادران در دوره‌اي حاكم مطلق سرنوشت خود و سازنده آگاه و مدير مسلط امور خانواده، فرزندان، كار، دين و حكومت بوده‌اند. جلوه‌هاي مختلف تمدن اوليه از كشاورزي، پزشكي، اهلي كردن حيوانات و... متأثر از خصلت
مادرانه تغذيه و مراقبت فرزندان بوده است. همچنين امور اجتماعي از قبيل علاقه به صلح و حس همنوع دوستي كه عامل اصلي نظم اجتماعي بوده، از خوي زنانه منشاء مي‌گرفته است. بنا به گفته او به طور كلي «الزامات مادري مبناي اصلي تلاش‌هاي تمدني اوليه بود.» (Stanton,1891: 144) از نظر او تأكيد براين مسئله براي اين است كه همه بدانند كه مادران ما، در دوران طولاني در گذشته، نقش قدرت مسلط را بازي مي‌كرده‌اند، و از اين قدرت خود در جهت حفظ منافع انسانيت استفاده مي‌كرده‌اند، و بر اين مبنا، اگر اين قدرت بار ديگر به آنان بازگردد و آنان نقش مسلط را بازي كنند، ما دوباره شاهد تمدني خواهيم بود كه در آن «دست كم جهل، فقر و جرم ديگر وجود نخواهد داشت.» ( Stanton,1891:147) اين كه دورة مادرسالاري در گذشته تاريخي چون"دوره‌اي طلايي از صلح و فراواني" ترسيم مي‌شود، تأثيرپذيري يا حداقل توازي فكر استنتون را در مقايسه با فلسفه رمانتيسم نشان مي‌دهد كه ركن مهم آن هم آرزوي بازگشت گذشته طلائي است كه در آن عقل جاي را بر احساس تنگ نكرده بود و انسانها در صلح و صفا همزيستي داشتند..
ماتيلدا گيج نويسنده كتاب، زن، كليسا و دولت، هم وجود يك دوره مادرسالاري را در دوران گذشته مسلم فرض مي‌كند كه در آن نقش مادري مسلط بوده و به همين دليل جهان در دوره‌اي از صلح و نيكوكاري به سر مي‌برده است. به اعتقاد او در عصر مادرسالاري، هر حياتي مقدس شمرده مي‌شده، به گونه‌اي كه حتي ذبح حيوانات هم امري ناشناخته بوده است. اما پس از گذشت اين دوران و برقراري سلطه مردانه، مجموعه‌اي از زشتي‌ها از قبيل فاحشه‌گري، بردگي، جدال خانوادگي، جنگ و ... جهان را پر كرد. نويسنده، از اين موارد فراتر مي‌رود و بر وجود عنصر زنانه يا مادري در الوهيت يا الوهيت در مادري تأكيد مي‌كند، و بازگشت آن را شرط بازگشت دوران خوب گذشته مي‌داند. از نگاه او، تشخيص عنصر الهي در مادري، از سوي انسانها در جوامع گذشته، عامل اصلي منع شرارت مخصوصاً‌ در حق زنان بوده است. اگر زنانگيِ عالَمِ الوهيت دوباره مورد اعتراف و باور قرار گيرد، قدوسيت و همه‌گير بودن الوهيت دوباره آشكار مي‌شود. «وقتي همه چيز مادرانه شد، همه چيز الهي مي‌شود و شرور از جهان مي‌رود.» (
Gage,1893, 21-32) گيج با تركيب فرضياتی دور از ذهن، به اين نتيجه مي‌رسد كه تعبير "جهان گمشده" كه در ادبيات رازوار وجود دارد، خاطره‌اي واقعي از الوهيت گمشده مادري و زنانگي است. اگر اين پديده به عالم وجود بازگردد و جايگاه خود را در فرهنگ دوباره اشغال كند، قدرت از دست رفته به قدرت بازيافته تبديل مي‌شود، و خرد سنتي كه اساساً ‌خردي زنانه و نوعي عقل عملي است كه نيازي به فرآيند پيچيده و طولاني طي مراحل استدلال عقلاني نظري ندارد و به همين دليل سريع‌تر و كارآمدتر است، بازيافته مي‌شود؛ و به این سان، زنان و جهان عظمتي از دست رفته را دوباره كشف مي‌كنند. (Gage,1893: 234) بر اساس يكي از اين گذشته‌گرائي‌هاي رمانتيك، نظريه عمومي در مورد تاريخچه بشر (به دروغ) بر اين دلالت دارد كه افراد بشر از حالت "سبعيت"، دوره‌اي كه مثل حيوانهاي وحشي زندگي مي‌كرديم و مردان گيس زنها را كشيده و بداخل غارها مي‌بردند به " تمدن" امروزي كه در آن مردها در ماشين را براي خانم‌ها باز مي‌كنند، سوق پيدا كرده‌ايم، اما واقعيت عكس اين است. از این دیدگاه، شواهد موجود نشان مي‌دهد كه براي سه و نیم ميليون سال انسانها در جوامع تعاوني كوچك زندگي مي‌كردند، جوامعي كه در آن مرد و زن با هم برابر، اما زنها از مقام و موقعيت برتري برخوردار بودند و احترام بيشتري داشتند. بقاياي باستان‌شناسي از ده‌هزار سال پيش، که گوياي پرستش الهه‌هاي زن است، نمايانگر اين واقعيت است كه در جوامع آن روزي زنها از نظر اجتماعي و رفاهي در موقعيتي مساوي زندگي مي كردند. تاريخ شروع جنگ ممكن است به ده‌هزار سال برگردد، ولي از چهار هزار سال قبل از ميلاد مسيح به بعد بود كه مردان شروع به پدرسالاري و برتري فروشي با توسل به زور كردند. (مارلين، 1373 : 13) گفته شده است که نتيجه پژوهش بنيانگذاران رشته مردم شناسي نشان می‌دهد كه پيش از برقراري سيستم كنوني جامعه ما، جامعه‌اي به گونه‌اي كاملاً متفاوت وجود داشته كه در پاره‌اي از حوزه‌هاي روابط بشري، اگرچه نه در همه آن‌ها، برتر از جامعه ما بوده است، زيرا جامعه بدوي بدون طبقه بر دمكراسي اصيل و برابري كامل از جمله برابري زن و مرد استوار بوده است. (مارلين، 1373 : 28)
اگر قدرت "تخيل" را از اركان رمانتيسم بدانيم، الهام فمينيسم مورد بحث در اينجا از رمانتيسم از حيث مورد نظر قابل توجه است. از منظر مطالعه علمي و تحقيق تاريخي، وجود چنين دوره‌اي را در گذشته به دشواري مي‌توان اثبات كرد و اثبات امكان بازيابي آن در آينده، از منظر نوعي پيش‌بيني علمي از آن هم دشوارتر است. آنچه به تحكيم اين فرضيات كمك مي‌كند، قدرت تخيل رمانتيك و فرض مشكوك بهينه بودن گذشته و جايگزيني بعضي آرزوها به جاي واقعيت‌هاي نه چندان خوشايند موجود است. همچنين اگر عبور از دوران مدرنيته اوليه (كه در ادبيات به آن كلاسيسيسم گفته مي‌شود) به سوي گذشته از عناصر مهم رمانتيسم باشد، نگرش‌هاي اخير نيز در عبور از مدرنيته اوليه ( كه در فلسفه به عصر خرد معروف است) به گذشته‌هاي دورتر، با آن در هماهنگي به سر مي‌برند. گفته می‌شود که بحران عقلانيت ناكام، عصر خرد را به سوي بحران احساس‌گرائي سوق داد. «اين بحران در عين حال كه مويه‌اي دردناك بر بهشت از دست رفته سنت كهن محسوب مي‌شود و از يك لحاظ نگاهش معطوف به گذشته طلائي است، شور و شوق رهائي از وضع موجود و دست يافتن به افق‌هاي تابناك آينده آرماني را نيز از دست نمي‌دهد.» (جعفري، 1378: 158) به نظر میرسد نگرش رمانتیک گدشته‌ستائی، اگر تاکتیکی برای آرمانگرائی فمینیسم باشد، شاید مشکل زیادی ببار نیاورد، اما اگر زیاده از حد جدی گرفته شود، چه بسا نقض غرض کند. اندرو گمبل در كتاب، سياست و سرنوشت، بر اين باور است كه يكي از پيامدهاي ضعف عمومي موضع محافظه‌كارانه در دوران مدرن، روي آوردن به انديشه عصر طلايي معصوميت و فضيلت از دست رفته است؛ عصري طلايي كه مربوط به گذشته‌اي است كه در آن هويت جايگاه امني داشت و شهروندان در زندگي عمومي مشاركت مي‌جستند، كسي در خانه‌اش را قفل نمي‌كرد، مردان شغل‌هاي امن درازمدت داشتند، و مردم در دل جماعات سنتي جايگير مي‌شدند و استقرار مي‌يافتند. شبكه فهم و درك مشترك چنان بود كه هر كسي جايگاهش را مي‌شناخت و مي‌دانست چه انتظاري از او مي‌رود. يعني كم و بيش چيزي شبيه همان جوامع مادرسالار مبتني بر مهر و مسؤليت و فداكاري. اما از نگاه او: «برداشت‌هاي عصر طلايي سخت رايج، عميقاً محافظه‌كارانه، و اكثراً تخيلي هستند. اين‌ها اوتوپياهاي ارتجاعي هستند كه با اغراق كردن در روند‌هاي جاري و با ارائه تصويري انحرافي از گذشته، مانع از انديشيدن روشن‌بينانه درباره تغيير مي‌شوند.» (گمبل، 1381: 77) شايد چنين قضاوتي در باره فمينيستهاي تغييرطلبي كه حتي مي&#