دوگانه
جنبش و فرایند
زنانهشدن در
جامعه ایرانی
محمد
جواد
غلامرضاکاشی
میگویند
دو جنس زن و
مرد همواره
نزد یکدیگر
معمایی حل
ناشده باقی میمانند.
برای من اما
جنبش زنان نیز
به همین سیاق
یک معمای حل
ناشده باقی
مانده است. به
نظرم بسیج
سیاسی زنان،
به مشارکت
طلبیدن آنان
در عرصه تنازع
سیاسی، تولید
الگویی از
گفتار بسیج
کننده
گرمابخش در
میان زنان، جهد
و تلاش برای
تولید آرمان
رهایی زنان،
بدل کردن زنان
به سوژههای
عمیقاًً تحت
ستم، تلاشهایی
بوده است که
اگرچه
دستاوردهایی
به همراه
داشته است،
اما چندان
قرین توفیق
نبوده است.
چنانکه هیچ
چهره زنی
نبوده است که
طی این سه
دهه، به یک
چهره اثرگذار
و پرنفوذ بدل
شود. هیچ
رخداد سیاسی
چشمگیری در
پرتو حضور
زنان پدید
نیامده است.
در گفتارهای
سیاسی بسیج
کننده، اثر
اندکی از حضور
زنان مییابیم.
در یک کلام،
به رغم اذعان
به مصائب زنان
در جامعه
ایرانی، جنبش
زنان را یک
جنبش شیک
یافتهام.
اما در همین
حال، خواست
زنان برای
نشستن در وزن
مردان، اشغال
مواضع و مناصب
اجتماعی و
فرهنگی
سیاسی، بهرهمندی
از حقوق برابر
نسبت به
مردان،
موضوعی است که
بیش از هر چیز
در مواجهه با
زنان و دختران
جوان تجربه
کردهام.
علاوه بر این،
چنین به نظرم
رسیده است که
زنان بیش از
هر قشر
اجتماعی دیگر
در عرصه اجتماعی،
فرهنگی و
سیاسی ایران
ظاهر شدهاند.
ظهور و تجلی
زنان در عرصههای
مختلف هنری،
فرهنگی،
آموزشی و حتی
در بازار کار
و اشتغال، عرصه
زندگی ایرانی
را به شدت
زنانه کرده
است. به طوری
که میتوان
زنانه شدن را
یک عنصر
نیرومند در
تعاملات
عمومی جامعه
ایرانی
قلمداد کرد.
به این معنا،
حضور و ظهور
زنان در جامعه
ایران را یک
واقعیت تردید
ناپذیر و از
مهمترین
مولفههای
تحلیل کننده
وضعیت امروز
جامعه ایرانی
یافتهام.
معمای حل نشده
من، عبارت از
آن است قدرت
یابی تدریجی و
گسترده زنان
در جامعه
ایرانی، چرا همراه
و توام با
سامان یابی به
یک گفتار
نیرومند
سیاسی و بسیج
کننده نبوده
است. به
عبارتی چرا
فرایند قدرت
یابی زنان،
مقومات یک
جنبش فراگیر
زنانه را در
عرصه سیاسی
فراهم نساخته
است؟ چرا تجلی
اجتماعی و
فرهنگی زنان
توام با تجلی
سیاسی آنان
نبوده است؟
عجالتاً چنین
میاندیشم که
جنبشهای
سیاسی در
ایران،
جوهراً
مردانهاند.
بر این باورم
که زنان در
فرایند بسیج
در جنبشهای
زنانه، ذیل یک
دیسکورس
عمیقاً
مردانه، موضوعیت
پیدا میکنند.
در تجربه
دریافتهام
چهرههای
مجذوب شده در
گفتار
فمینیسم
ایرانی بیش از
آنچه خود
بپندارند، با
رویکرد،
نگاه، اطوار و
گفتار و زبان
و طنینی
مردانه به
جهان و امور
مینگرند. به
عبارتی در
پیشبرد آرمان
رهایی زنان،
پیش از هر چیز
از هویت زنانه
تهی شدهاند.
سرمایههای
مناسبی برای
پیشبرد جنبشهای
سیاسی در
ایران فراهم
ساختهاند،
اما به بهای
نقض غرضی که
بر مبنای آن
هستی یافتهاند.
این نکتهای
است که البته
در یک تحلیل
گفتار جنبش
زنان در ایران
میتوان به
دقت صدق و کذب
آن را به
آزمون نهاد.
اما آنچه در
عرصه اجتماعی
و فرهنگی
ایرانی جاری
است، دقیقاً
سرشت و
رویکردی
معارض با این
فرایند دارد.
جنبش زنان در
غفلت عمیق از
فرایند زنانه
شدن ساختار فرهنگی
و اجتماعی
ایران سامان
مییابد.
زنانه شدن،
البته از
عوارض
فرایندهای جهانی
شدن ماست، اما
ماجرا بنیادی
در درون نیز دارد.
واقع این است
که زنانه شدن
ساختارهای
فرهنگی و اجتماعی
در جامعه
ایرانی، بخشی
از واکنش به استیلای
گفتمان
انقلابی است
که به کلی
زنان را در
سودای نگاه
مردانه به
عالم مستحیل
ساخته بود.
تجلی فرهنگی و
اجتماعی این
زنانگی،
تمایل به انطباق،
گفتگو، پرهیز
از تنشهای پردامنه،
جستجوی
امنیت،
اولویت
زیبایی بر حقیقت،
بهرهگیری از
موقعیتهای
عینی و
بالفعل، به
جای سوداهای
درازدامن یوتوپیک،
جزء نگری و
اولویت بخشی
به عقلانیت عملی
و موقعیتی به
جای
رویکردهای
کلان نگر و بنیادگراست.
ارزشها و
باورهای
مذکور به نظرم
اگرچه در سرشت
زنانه است،
اما اختصاصی
به زنان جامعه
امروز ندارد
بلکه به نحوی
در نسل جدید
عمومیت یافته
است. این
باورها، نه
تنها با ارزشها
و طنین کلامی
جنبش زنان در
جامعه ایران
منطبق نیست،
بلکه گاه
متعارض با آن
نیز قرار دارد.
چنین است که
جنبش زنان،
ربط اندکی با
فرایند توفیق و
تجلی
روزافزون
زنان در عرصههای
گوناگون
فرهنگی و
اجتماعی
جامعه ایرانی ندارد.
گسترش ارزشهای
زنانه در
جامعه امروز
ایرانی، نحوی
اعمال فشار بر
روایت دوران
انقلاب است تا
با قرائتی
زنانهتر به
جهان و امر
سیاسی و امور
اجتماعی و
فرهنگی نظر
کند. جنبش
زنان در جامعه
ایرانی،
چندان با این
فرایند همسو و
سازگار نیست.
این اعمال
فشار، نه از
مجرا و
الگوهای کنش
سیاسی، بلکه
از طرق
گوناگون،
پیچیده و چندجانبهای
صورت میپذیرد
که چندان در
افق کنش سیاسی
قابل فهم نیست.
ممکن است طرح
دوگانگی میان
جنبش زنان و
فرایند زنانه
شدن جامعه
ایرانی، این
تصور را پدید
آورد که مقصود
نگارنده
انحلال جنبش
در فرایند
تدریجی
زنانگی در
جامعه ایرانی
است. در
حالیکه
مقصودم
ممانعت از
اختلال جنبش
در فرایند است
و یا فربه
کردن جنبش از
فرایند.
اگر دوگانه
جنبش و فرایند
را پذیرفته
قلمداد کنیم،
و اگر بپذیریم
که این دو
الزاماً سویهها
و زبان و رویههای
واحدی را نیز
دنبال نمیکنند،
آنگاه میتوان
به طرح این
مدعا پرداخت
که جنبش زنان
تنها با تحلیل
و فهم عمیق و
ابعاد فرایند
زنانه شدن
جامعه ایرانی
است که میتواند
قوام و دوام
بیابد. و الا
ناگزیر است که
همچنان در
محدوده اقشار
محدودی از
زنان تحصیلکرده
و وابسته به
طبقات متوسط و
تحصیلکرده
شهری باقی
بماند و به
مدد قواعد
ایدئولوژیکی
تداوم حیات
دهد که در
سرشت خود اگر
اختلالی در
فرایند
زنانگی جامعه
ایرانی به
همراه نیاورند،
به کلی کم اثر
و در حاشیهاند.
اما توجه به
فرایند تدریجی
زنانه شدن
جامعه
ایرانی،
نیازمند
تحلیلی عمیق
از تحولات
جهانی به
همراه سیر
تحولات چهار
پنج دهه اخیر
جامعه ایرانی
است. این توجه
زبان جنبش
زنان در جامعه
ایرانی را غنا
خواهد بخشید و
از ساختارهای
کلیشهای
موجود رهایی
خواهد داد.
امکانات
گستردهای
برای تعامل با
عرصههای
فرهنگی و
اجتماعی
گسترده فراهم
خواهد ساخت.
امکانهای
فراخی برای
رسوخ در حوزههای
متنوع خواهد
گشود و آن را
از یک جنبش
شیک به یک
جنبش معنادار
اجتماعی بدل
خواهد ساخت.