جنبش زنان؛روح یک جامعه ی بی روح

رشيد اسماعيلي

 بنیادگرایی دینی به عنوان نمونه ی اعلای توتالیتاریسم مذهبی خصم بی چون چرای فردیت است، حکومتهای توتالیتر چه آنها که به ایدئولوژیهای فاشیستی مجهز بوده اند و چه آنها که می کوشند توتالیتاریسم را به نام خدا یا طبقه ی کارگر غسل تعمید دهند همه در یک نکته مشترکند و آن تلاش برای یکرنگ و یک شکل کردن جامعه است. جوهر جامعه، رابطه آزاد بین فرد فرد مردم است. حکومتهای توتالیتر اما با نشانه گیری این رابطه ی آزاد عملا جامعه و وجدان جمعی آن را مضمحل می کنند. اینگونه است که «نفسها ابر، دلها خسته و غمگین و درختان اسکلتهای بلور آجین» می شوند، در جامعه ای که وجدان جمعی مضمحل شده «سرها در گریبان» می رود و «دستها پنهان» می گردد.
حکومتهای توتالیتر در عین حال به انسان آنگونه که هست رضایت نمی دهند و سودای ساختن انسانی دیگر را در سر می پرورند. به همین جهت است که توتالیتاریسم در پی تحمیل نوعی فراموشی تاریخی بر سپهر جامعه بر می آید و در این راه حتی از دستکاری خاطرات جمعی ابا نمی کند. انسانها باید گذشته و خاطرات خود را وابگذارند و دیروز و امروز و فردا را تنها در آینه ی ایدئولوژی ببینند. در جوامعی که ذ یل دولتهای توتالیتر زیست می کنند انسان تنها وسیله ایست برای تحقق آرمانی والا یا ابزاریست در خدمت ذاتی برتر(نژاد یا خدا) از این روست که در چنین جوامعی وجود عرصه ی خصوصی قابل تصور نیست. همه چیز حتی خلوت ذهن آدمیان ملک دولت است.«دقیقا به همین خاطر است که این دولتها صرفا با دشمنان عملی خود نمی ستیزند بلکه دشمنان بالقوه و ذهنی خود را نیز می جویند و عقوبت می کنند»(چند گفتار درباره ی توتالیتاریسم، عباس میلانی)
بزرگترین جنایت دولتهای توتالیتر که در واقع مقدمات جنایات بعدیشان محسوب می شود کشتن روح جامعه است. آنها روح جامعه و هر گونه همبستگی درونی بین افراد را از بین می برند. در جامعه ی توتالیتر بر خلاف جوامع آزاد، انسان، «فرد» نیست، بلکه در «تنهایی اتمیزه ی خویش» محبوس است. «فرد» می تواند با دیگران همبسته شود اما آن موجود محبوس در زندان تنهایی نه تنها قادر به همبستگی با دیگران نیست بلکه گاه به عامل بی اراده ی منویات ایدئولوژیک دولت توتالیتر تبدیل می شود، این همان چیزیست که هانا آرنت در تشریح وضعیت آیشمن طی محاکمه اش ،« ابتذال شر» می نامد؛ حکومت توتالیتر با کشتن روح جامعه اراده ی اخلاقی افراد را نابود می کند.
جامعه ی بی روح فاقد همبستگی، فاقد ارتباط آزاد و صادقانه بین افراد و فاقد اراده ی اخلاقی است. مدتهاست که با نگاه به« سر های در گریبان و سر نیزه های عریان» احساس تلخ زندگی در جامعه ی بی روح آزارم میدهد. حتی گاهی اوقات فقدان این اراده ی اخلاقی در بین آنها که به فعالین مدنی یا دانشجویی معروفند باعث بروز رفتارهایی زشت و غیرصادقانه می شود که تنها در جامعه ای بی روح قابل توجیه است. این روزها بنا به مشاهده ی برخی رفتارها ذهنم سخت مشغول این مقوله است.نا امیدی اولین واکنش آدمی به «جامعه ی بی روح» است، با این حال هر گاه بر فعالیتهای جنبش زنان، بر همبستگی هایشان و مقاومتهایشان نظر می افکنم اولین چیزی که از خاطرم می گذرد وجود یک ارده ی قوی اخلاقی است که مبارزه ای اینچنین میانه ی میدان را به رغم فشارها پیش می برد. همین اراده ی قوی اخلاقی است که کمپین یک میلیون امضا را به عنوان نماد جنبش زنان به روح این جامعه ی بی روح تبدیل کرده.
امروز 8 مارچ است. در این روزفراوان در مورد حقوق زنان و نظریه های فیمینیستی خواهند گفت و خواهند نوشت، برای من اما جنبش زنان ورای همه ی این حرفها- که البته مهم هم هستند- نقطه ی اتکایی است برای جلوگیری از اضمحلال کامل اراده ی اخلاقی جامعه. در این روز حتما بسیاری از صاحب نظران صاحب صلاحیت به قدر مکفی در مورد تجربه ی جنبش زنان در سالی که گذشت سخن می گویند، من اما استدعایی دارم و نه توصیه ای؛ اجازه ندهید ارده ی اخلاقی و همبستگی جنبش زنان مضمحل شود که در این صورت همه ی شعارهای برابری طلبانه یا خواستهای دموکراتیک به دالی بی مدلول بدل خواهند شد که تنها به کار گرم کردن بساط معرکه گیران می آیند.
مهمترین نقطه ی قوت جنبش زنان و فعالین کمپین حرکت در بستر اراده ای اخلاقی است که آنها را به روح این جامعه ی بی روح تبدیل کرده،از این نقطه ی قوت نه فقط به خاطر زنان که به خاطر همه ی جامعه ی ایران می بایست محافظت کرد.ارتباط چهره به چهره ی مردم با «روح جامعه» فرصتی است که نباید از جامعه ستانده شود. حکایت جوامع تحت سیطره ی توتالیتاریسم حکایت سرگشتگی « کوچه به کوچه، کو به کو» در پی روح جامعه است. پس به یاد آن زن بزرگ این مقال کوتاه به پایان می برم:
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره روبه رو شرح دهم غم دلم نکته به نکته مو به م